من برا آدمایی که دوست دارم آهنگ میفرستم و آدمایی که دوستم ندارن آهنگ مو گوش نمیدن.
امروز دلم میخواست حرف بزنم. که فهمیده بشم که حس واقعی مو بتونم منتقل کنم. نتونستم حرف بزنم.
آدمش هست ولی یه کسی تا میام حرف بزنم بهم میگه تو هر چیم بگی نمیفهمن. هیچی نگو
کی میفهمه تو ذهن من چخبره؟ در حالی که خودمم نمیتونم صدای مغز مو خفه کنم. انگار کلی صدا و حرف تو مغزمه. همشون ناواضحن.
میدونم اگه بگم بهم میگن چند سال دیگه به این روزا میخندی. من نمیخوام چند سال دیگه به این روزا بخندم.
روزایی که دنبال یه نشونم. که بفهمم آره خدا اینجا رو هم نگاه میندازه. اما نمیندازه. نشونه رو پیدا نمیکنم. امیدوارم نشونه باشه و من کور باشم. اینکه من ببینم و نشونه نباشه خیلی بده
خورشیدگردون
من الان در نمیدونم ترین حالت زندگیمم
هی تایپ میکنم هی پاک میکنم. تهش میرسم به اینکه نمیدونم. هیچ کس نمیدونه فقط خدا میدونه.