کتابخانهٔخیابان64
' صبح بود و نور، خانه را در اغوش میفشرد، پرده ها در نسیم خنک زمستانی تکان میخورد، زمستانی که نفس های اخرش را با نوید بهار میکشید!
شاید رایحهی ناهار صبح در خانه پیچیده بود، برنج گرم، قرمهسبزی و گوشتهای لذیذش روی گاز! خانه گرم عشق بود و ارامش!
ناگهان داستان به گونهای دیگر رقم خورد!
خورشید نهان گشت پشت دیوار مستحکم ابرها، اما باران نیست، اسمان تاریک است!
صدای مهیبی از اسمان میرسد، انگار ابرها باهم میجنگند، اما نه! ابرها اگر مرد جنگ بودند زمین اکنون از آب پر بود.
ناگهان خانهها لرزیدند، نه این کشوقوسهای زمین نیست! ظهر است و وقت ِخواب زمین نیست.
شیشه ها شکستند، در کوچه هیچ بچهای نیست که سنگ پرت کند، پرنده ای نیست که بخواهیم نگرانشان باشیم طعمهی کودکان شوند!
و خانه، دیگر خانه نیست! ارامشش گریخت، گرمایش سرد شد! دیوارهایش ناپدید، عطر غذا نیز جایش را به بوی باروت داد! خانه رفت، به اتهام ایرانی بودن رفت.
ندیدم آن روز چه کسی وطن را فروخت اما خوب دیدم بهای آن را چه کسی داد!
مادری که دلواپس ِکودکش بود، نمیدانست کجاست، زنده است یا نه! دیدم کودکی گم شده بود میان خرابهای که تا چند لحظه پیش خانه نام داشت! دیدم فریاد های فرزندی در فراق مادری زیر خاک، نه خاک ِارام ِگورستان بلکه زیر دیوار های فروختهی خانه! نمیدانم کدامشان به افتخار ِجنگ رقصیدند اما خوب دیدم اشکهای صدوشصتوهشت مادر و پدر بر سر گورستان بزرگ ِمیناب! دیدم اشک ِمیلیونها نفر در فراق ِحضرت یار!
و حال بعضیهایشان تازه با لگد ِدشمن از خواب بیدار میشوند! خوابی از غفلت و نادانی..
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
' بوی عطرت جاوید میآمد، در و دیوار چه خنده میکردند، وقت دیدار دلها بود، گل و گلدان قیام میکردند!
در میان تاریکی خانه، راه را همه هموار میکردند، بوی قهوه نوازشوار لمسم کرد، خاطراتم احترام میزارند.
مثل دیدار آخرمان بود، همان کت بود و یک کلاه سیاه، خوابم اری یا که رویا نیست؟ کاش میشد بپرسم از دنیا !
بوی عطرت بیشتر میپیچید، عشق را یاداوری میکرد، مثل کودکی گمشدهام که به آغوش امنی پناه آوردم.
چه متانت به خرج میدادی، قهوه و کیک آوردی! هنوز هم میدانی چه میخواهم، هنوز هم میمانی که میخواهم؟ بعد پرسش های من در ذهنم، یادم آمد هیچ نگفتم من! از کجا بگویم؟ ز دلتنگی ها؟ یا که از روزهای گذرا؟ هیچ نمیدانم.
ناگهان آغازگر بودی، صحبتمان چه طولانی شد! متعجب ازین کارهایت، دل من بیشتر عاشقت میشد.
قهوهی داغ ناگهان به سردی رفت، نور خانه کمتر از پیش است، سر به بالا که انداختم، جای خالی ِتو بود در پیشم!
سراسیمه نگاه میکردم، چای تو سرد بود مثل خودم، روی میز همانجا که ایستادی، پیراهنت بود در خونت!
تازه دنیا چشاند زهرش را، رفتهای و بازگشتت نبود امکان، اندکی هم اگر بشینم من، زنگ در را نیست هیچ انتظار.
خانه را غم دار ترک گفتم، در و دیوار فریاد میزدند نامت را، عشق باید کمی صبر کند! راه من دور نیست از وصال.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
حرف هایم را برای آدم هایی بازگو میکنم که شب هارا بیدارتر از صبحهای بهاری این روزگار میگذرانند. آدم های صبح، چون خود ِمن، خوب میدانند چگونه درد هارا نادیده بگیرند، صداها را نشوند، درب قلب های در بند خویش را محکم ببندند و در راه دراز پیش روی خود به امید شبی آسوده قدم بردارند. شبی که بتوانند در خیالی فراتر قدم بزنند، در جایی ناواقعیتر از روزها، در خیالاتی خوش و به دور از واقعیجاتهای زندگی.
ادم هایی که شب را بیدارترند، دردها را میدانند چرا که خوب دیده اند وقتی غم در کنار آدمی دراز بکشد، چون جای دیگری ندارد، زجر را معنا میکند. شبهایی که در جست و جوی بهانهای برای فرار از گریبان غم میگشتند ولیکن در آخر خود را اسیر بندهای ناگسستنی ِغم میدیدند و این آدمها خوب میدانند که گاهی دستمان به زخم هایمان نمیرسد تا خویش را مرهم بگذاریم. ادمها خوب میدانند، ما شب زیستان خوب شبزیستان را میدانیم.
شبهایی که ماه لالایی میخواند ولی غزلهای غم در گوشمان مانع شنیدن لالایی آن میشوند همان شب هایی هستند که گاهی آدمها را دگرگون میکند، ادم های جدیدی میسازند، گویی آن کسی که اکنون در تخت خوابیده است دیگر همان انسانی نیست که ساعتی پیش عاشقانه و عارفانه میزیست، دگرگونی را شبها معنا میکنند وقتی غم درد دَم میکند و اشک، غزل ِخستگیها را میسراید.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten