eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
101 دنبال‌کننده
138 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌' بوی عطرت جاوید می‌آمد، در و دیوار چه خنده می‌کردند، وقت دیدار دل‌ها بود، گل و گلدان قیام می‌کردند! در میان تاریکی خانه، راه را همه هموار می‌کردند، بوی قهوه نوازش‌وار لمسم کرد، خاطراتم احترام میزارند. مثل دیدار آخرمان بود، همان کت بود و یک کلاه سیاه، خوابم اری یا که رویا نیست؟ کاش میشد بپرسم از دنیا ! بوی عطرت بیشتر می‌پیچید، عشق را یاداوری میکرد، مثل کودکی گمشده‌ام که به آغوش امنی پناه آوردم. چه متانت به خرج می‌دادی، قهوه و کیک آوردی! هنوز هم میدانی چه میخواهم، هنوز هم میمانی که می‌خواهم؟ بعد پرسش های من در ذهنم، یادم آمد هیچ نگفتم من! از کجا بگویم؟ ز دلتنگی ها؟ یا که از روزهای گذرا؟ هیچ نمیدانم. ناگهان آغازگر بودی، صحبتمان چه طولانی شد! متعجب ازین کارهایت، دل من بیشتر عاشقت میشد. قهوه‌ی داغ ناگهان به سردی رفت، نور خانه کمتر از پیش است، سر به بالا که انداختم، جای خالی ِتو بود در پیشم! سراسیمه نگاه میکردم، چای تو سرد بود مثل خودم، روی میز همانجا که ایستادی، پیراهنت بود در خونت! تازه دنیا چشاند زهرش را، رفته‌ای و بازگشتت نبود امکان، اندکی هم اگر بشینم من، زنگ در را نیست هیچ انتظار. خانه را غم دار ترک گفتم، در و دیوار فریاد میزدند نامت را، عشق باید کمی صبر کند! راه من دور نیست از وصال. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 | ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ حرف هایم را برای آدم هایی بازگو میکنم که شب هارا بیدارتر از صبح‌های بهاری این روزگار میگذرانند. آدم های صبح، چون خود ِمن، خوب می‌دانند چگونه درد هارا نادیده بگیرند، صداها را نشوند، درب قلب های در بند خویش را محکم ببندند و در راه دراز پیش روی خود به امید شبی آسوده قدم بردارند. شبی که بتوانند در خیالی فراتر قدم بزنند، در جایی ناواقعی‌تر از روزها، در خیالاتی خوش و به دور از واقعیجات‌های زندگی. ‌ ‌ ‌ ادم هایی که شب را بیدارترند، دردها را می‌دانند چرا که خوب دیده اند وقتی غم در کنار آدمی دراز بکشد، چون جای دیگری ندارد، زجر را معنا می‌کند. شبهایی که در جست و جوی بهانه‌ای برای فرار از گریبان غم می‌گشتند ولیکن در آخر خود را اسیر بندهای ناگسستنی ِغم می‌دیدند و این آدم‌ها خوب میدانند که گاهی دستمان به زخم هایمان نمیرسد تا خویش را مرهم بگذاریم. ادم‌ها خوب میدانند، ما شب زیستان خوب شب‌زیستان را می‌دانیم. ‌ ‌ ‌ ‌ شبهایی که ماه لالایی می‌خواند ولی غزلهای غم در گوشمان مانع شنیدن لالایی آن می‌شوند همان شب هایی هستند که گاهی آدم‌ها را دگرگون میکند، ادم های جدیدی میسازند، گویی آن کسی که اکنون در تخت خوابیده است دیگر همان انسانی نیست که ساعتی پیش عاشقانه و عارفانه می‌زیست، دگرگونی را شب‌ها معنا می‌کنند وقتی غم درد دَم می‌کند و اشک، غزل ِخستگی‌ها را می‌سراید. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |