کتابخانهٔخیابان64
حرف هایم را برای آدم هایی بازگو میکنم که شب هارا بیدارتر از صبحهای بهاری این روزگار میگذرانند. آدم های صبح، چون خود ِمن، خوب میدانند چگونه درد هارا نادیده بگیرند، صداها را نشوند، درب قلب های در بند خویش را محکم ببندند و در راه دراز پیش روی خود به امید شبی آسوده قدم بردارند. شبی که بتوانند در خیالی فراتر قدم بزنند، در جایی ناواقعیتر از روزها، در خیالاتی خوش و به دور از واقعیجاتهای زندگی.
ادم هایی که شب را بیدارترند، دردها را میدانند چرا که خوب دیده اند وقتی غم در کنار آدمی دراز بکشد، چون جای دیگری ندارد، زجر را معنا میکند. شبهایی که در جست و جوی بهانهای برای فرار از گریبان غم میگشتند ولیکن در آخر خود را اسیر بندهای ناگسستنی ِغم میدیدند و این آدمها خوب میدانند که گاهی دستمان به زخم هایمان نمیرسد تا خویش را مرهم بگذاریم. ادمها خوب میدانند، ما شب زیستان خوب شبزیستان را میدانیم.
شبهایی که ماه لالایی میخواند ولی غزلهای غم در گوشمان مانع شنیدن لالایی آن میشوند همان شب هایی هستند که گاهی آدمها را دگرگون میکند، ادم های جدیدی میسازند، گویی آن کسی که اکنون در تخت خوابیده است دیگر همان انسانی نیست که ساعتی پیش عاشقانه و عارفانه میزیست، دگرگونی را شبها معنا میکنند وقتی غم درد دَم میکند و اشک، غزل ِخستگیها را میسراید.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten