و از خود میپرسم:
چَشمانم به چه درد میخورند،
اگر دوباره تو را نبینند؟
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
تبریک و تسلیت دخترکِ مهربون:)🤍.
خوش به سعادتشون .. .
ولی بچهها تعداد شهدای پسرِ میناب هم خیلی زیاد بود، من نمیدونستم حتی پسری شهید شده، هیچکسی حرفی از اونها نزد، خیلی غریب واقع شدند، خدا به خونوادهی همشون صبر بده.:)
هدایت شده از رویای یک دیدار
+ آقا؟
- بله؟
+ شما بابای من را ندیدی؟
او یک رَدای سبز دارد، همیشه برای ما غذا میآورد و یک کوله روی پشتش است.
- اسمش چیست؟
+ نمیدانم، هربار پرسیدم، نگفت!
- چه کارش داری؟
+ میخواهم خبر خوشی به او بدهم، خبر کشتهشدنِ علی را.
- از این خبر خوشحال میشود؟
+ آری مطمئنم او از خوشحالیِ من، خوشحال میشود.
- مرگِ علی را جلوی او آرزو میکردی؟
+ آری، همیشه غذا که میآورد جلویش علی را نفرین میکردم، او هم دستهایش را بالا میبرد و میگفت: خدایا مرگ علی را برسان...