گاهی ناگهان نفست به تنگ میآید، گویی کسی دو دستی گلویت را چسبیده و میخواهد جانت را بگیرد، انگاری قلبت میخواهد با قفسه سینه ات بجنگد و از آن حصار بیرون برود، نه پای ایستادن داری نه توانِ نشستن، نمیدانم نامش چیست، امّا هر چه که هست امیدوارم دچارش نشوی.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
_
این روزها مهمانیهایمان نیز رنگ و بوی مقاومت به خود گرفته است./*
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
- دلِ من.. گرفته کاش یکم بارون بباره..
: ))))))))) خدایا ماچ بهت.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
هر شب تاریک تر از قبل.
هر شب دلگیر تر از قبل.
کافیه یه باد بخوره بهم تا آلرژیم بهم سلام کنه، از هرچی بیرون رفتنه پشیمون میشم.