eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
944 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
204 ویدیو
2 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/3581105
مشاهده در ایتا
دانلود
سه دسته آدم خیلی جذابن‌ برام: اونایی که ریاضی دوست دارن، اونایی که فلسفه دوست دارن و اونایی که تاریخ دوست دارن‌.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
از اولِ اول بگم، صبح شنبه زنگ زدم به دینا و نازنین که برای تولد ریحانه غافلگیر‌ش کنیم و بعد مدت ها چهارتایی بریم بیرون. یکشنبه رفتم کتاب گرفتم و بعد خونه‌ی دینا تا کادو کنه وسیله هاش رو باهم پیاده بریم.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
از اولِ اول بگم، صبح شنبه زنگ زدم به دینا و نازنین که برای تولد ریحانه غافلگیر‌ش کنیم و بعد مدت ها چ
زنگ زدم به نازنین گفتم کجایی و فلان، گفت هنوز حاضر نشدم شما برین زودتر، هیچی گفتم باشه بدو و فلان ولی خب خودمون چون پیاده رفتیم دیرتر رسیدیم و نازنین یه ربع تو کافه نشست منتظر ما:))))). یه جوری تا خود کافه تند تند رفتیم که هر کی بود می‌فهمید عجله داریم.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
زنگ زدم به نازنین گفتم کجایی و فلان، گفت هنوز حاضر نشدم شما برین زودتر، هیچی گفتم باشه بدو و فلان ول
نشستیم تو کافه و ریحانه اومد، از پشت شیشه دینا و نازنین رو دید و قشنگ اون لحظه یه علامت تعجبِ بزرگ بود که نیش هاش تا بناگوش باز شده بود، خوشحال بودم که تونستم به هدفم برسم. مخصوصا وقتی داشت کادو ها رو باز می‌کرد و زمانی که کتابِ "منِ او" رو دید و قیافه‌ش: :)))))))))))) حیف نمی‌تونم ویدیو‌ش رو بذارم ولی خیلی💞💞💞بوددد‌.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
نشستیم تو کافه و ریحانه اومد، از پشت شیشه دینا و نازنین رو دید و قشنگ اون لحظه یه علامت تعجبِ بزرگ ب
وقتی منو و قیمت ها رو دیدیم یه دور کامل لرزه بر تن‌مون افتاد و بعد به صرفه ترین‌شون رو انتخاب کردیم، آره خلاصه بعد تا سفارش هامون رو بیارن‌ نمی‌تونستم سر جای خودم بند باشم و واقعا این تنها اکیپیه‌ که دختر بچه‌ی درونم پیش‌شون فعاله=)).
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
وقتی منو و قیمت ها رو دیدیم یه دور کامل لرزه بر تن‌مون افتاد و بعد به صرفه ترین‌شون رو انتخاب کردیم،
بعد با همون موجودی خالی زدیم بیرون و یکم دور زدیم چهارتایی‌ و بعدش‌ رفتیم سمتِ محل تجمع که هنوز هیچکی نیومده بود و داشتن سیستم‌ صوت رو تنظیم می‌کردن، ریحانه قرار بود بره خونه و من باهاش رفتم و از بقیه جدا شدیم، قرار بود باباش بیاد ولی چون تاخیر داشت ما هم از فرصت استفاده کردیم بیست‌ بار رفتیم و اومدیم و فقط حرف زدیم.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
بعد با همون موجودی خالی زدیم بیرون و یکم دور زدیم چهارتایی‌ و بعدش‌ رفتیم سمتِ محل تجمع که هنوز هیچک
خلاصه که ریحانه رفت و من دویدم‌ سمت جمعیت و بعد از یه ربع منم رفتم متأسفانه مهمونی‌ و دوباره تجمع رو از دست دادم، نیم ساعتی بودم ولی خب دلم به کل‌ش بود، دیشب هم وسط تجمع رفتم مهمونی‌ و غم غم غم.
چقدر زیاد حرف زدم.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
به چیزی رو نگفت. از یه عروسک پنگوئنی خوشم اومده بود و وایولا برام خریدش.
همه با پرچم درحال رفتن به تجمع:: من با پلاستیک شفاف که توش یه عروسک پنگوئنه با قد ۱۷۰: