خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
بیست و هفتمین روز از فروردین ماه/ خونهی رزالین خانوم به صرفِ نسکافه و خنده.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
بالاخره بعدِ دو روز تونستم برم تجمع، از ساعت ۶ و نیم مستقیم بعد کلاس رفتم کافی نت و بعد سمت خونهی رزالین، باهم اونجا برگه های رزق رو برش دادیم و کلی حرف زدیم و خندیدیم، حرف زدن حضوری صد هیچ از مجازی جلوتره واقعا.
ولی بابا همیشه همونیه که اولین نفر متوجه میشه تو خودمم، وقتی تو فکرم، وقتی حالم گرفتهست، وقتی حرف نمیزنم، همیشه زیرچشمی حواسش هست و وقتی همه میرن سراغ کارشون یواش میاد میپرسه: خوبی دتر؟
و هر چند که من این سؤالش رو با لبخندِ تصنعی و خوبمِ الکی جواب میدم ولی باز هم دلم میخواد بگم چقدر این مراقبت های یواشکیش بهم میچسبه.