eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
1.1هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
261 ویدیو
8 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4302991
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بابونه‌هایی‌باعطرلیموترش!
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
لالا لالا گل پونه که دنیا یک خیابونه یکی رفت و یکی اومد چرا؟ هیچ کس نمی دونه!.. زن زیر لب لالایی می‌خوانَد، کنار تخت پسرکش‌ نشسته است و لباس هایش را تا می‌زند و درون کشو می‌چیند، پنجره‌ی اتاق باز است، نسیمِ بهاری گونه‌ هایش را نوازش می‌کند و پرده‌ی سفید رنگ را به رقص در می‌آورد، در کشو را می‌بندد و دست هایش را به زمین تکیه می‌دهد تا بلند شود، مانند بید مجنون که شاخ و برگ‌ِ آن افتاده است، کمرش خم شده. دست به کمر می‌گیرد و روی تخت می‌نشیند، لنگه‌ کفشِ خاکی که هنوز بوی سوختگی می‌دهد را در آغوشش می‌فشارد، پیراهن‌ِ آبی رنگی که روی تخت بود را با دستانِ لرزانش می‌گیرد و تا عمق‌ِ جان آن را می‌بوید، هنوز عطرِ پسرک در تار و پود آن مانده؛ به جای ترکش ها روی پيراهن می‌نگرد، گویی چیزی می‌خواهد سینه‌اش را بشکافد، قلبش است، همان قلبی که در فراقِ پسرکش‌ روزهای متوالی ست که یکی در میان می‌تپد، همان که دیگر از دوریِ دردانه اش به جای خون در رگ هایش درد جریان دارد. تو رفتی و ندیدی که پدر در این روزها چقدر شکست، تو رفتی و شب بیداری هایش را ندیدی هنگامی که سردرگم در میانِ آوار به دنبالِ تکه های پیکرِ کوچکت‌ بود، رفتی و ندیدی که بعد از چهل و اندی روز مادر هنوز امید دارد که برگردی؛ چقدر زود شیشه‌ی عمرت را شکستند و چقدر داستانِ زندگی ات کوتاه بود پسرک. عزیزِ کوچکم‌! اکنون واژه‌ی جاویدالاثر کنار نامِ زیبایت آمده، اما می‌دانم همه جا حضور داری، کنار مادرت، وقتی که شب ها با چشمان‌ِ آغشته به بغض و سینه ای که اکنون غم صاحبِ آن شده چشم روی هم می‌گذارد، یا هنگامی که پدر بغضش‌ را پشتِ سدِ پلک های خسته اش نگه می‌دارد تا نکند دل‌ِ مادرت بلرزد، آری تو آنجایی، با دوستانت، با همان کودکانی که اکنون هرکدام مانند نوری به آسمان پیوستند و از آنجا به ما می‌نگرند، حال احساس می‌کنم که تو یکی از همان ستاره هایی هستی که بیشتر از بقیه می‌درخشد، چون تو نه تنها روحت بلکه جسمت نیز اکنون در آغوشِ خداست. [ برای شهید ماکانِ عزیز، پسرکِ خوش ذوق. ]🕊 • •