هدایت شده از maha ^᪲᪲᪲
از چشم افتادن رو دافنه دوموریه خیلی خوب توصیف کرده اونجایی که میگه:
“روزی با خودم فکر میکردم اگر اورا با غریبه ایی ببینم دنیا را به آتش میکشم.
اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند.”
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
نمیدونم این روزها چهطور میگذره؟
سخت، طاقتفرسا، مبهم، دوندگیِ تمام..
فقط هروقتی که کم میارم به عکسِ آقا روی میز نگاه میکنم و صداشون توی ذهنم پلی میشه:
بچههای عزیزِ من..
و یادم میاد که باید ادامه بدیم، این کشور به ما نیاز داره.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
میخوام از امشب یه عادتِ جدید به زندگیمون اضافه کنیم.
اگه پایهاید یه دفتری که هنوز استفادهش نکردید یا قابل استفاده نیست براتون رو بردارید، هر شب کم کم شکرگزاریهامون رو توی دفتر مینویسیم، چه دوتا چه دهتا، هر شب هم یکدونه بیشتر از شب قبل باید بنویسید.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
اگه پایهاید یه دفتری که هنوز استفادهش نکردید یا قابل استفاده نیست براتون رو بردارید، هر شب کم کم ش
اینجوری هم خودتون حالتون خوب میشه هم یادتون میاد که چه نعمتهایی خدا داده بهتون. 🪄
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
من آدم تندیم، گاهی عصبی میشم از رفتار هیجانی خودم ولی بنظرم گرد و آروم و مهربون بودن با این جماعت هم بسه : )
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
کاش واقعاً این قائلهی امتحانات نهایی جمع شه. بسه آقا، بسه. شبیه پنیر پیتزا هی کشش میدن، هی خوششون میاد. مو روی کلهی ما نموند از استرس. گیر کردیم تو برزخ. دارید چیکار میکنید واقعاً شماها؟ غیر از اینه که سگ میزنه گربه میرقصه؟