خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
_
یه گل رونده کنجِ یه اتاق با صندلی هایی پُر از نوشته و پایه هایی که تلق و تولوق صدا میدن.
بادِ گرم که از پنجره به داخل میاد و هوای داخل کلاس رو سنگین میکنه.
نورِ زردِ چراغ که به برگ های رونده میخوره.
وَ وایولا که از بی حوصلگیِ زیاد به جای نگاه کردن به جزوه ادبیات پناه میبره به اشعار مولانا.
نمیدونم چرا احساس میکنم آدمی که تو آینهست رو نمیشناسم. انگار من نیستم.