ببخشید که این روزها انقدر اینجا غمی شده، نمیتونم تظاهر کنم که همه چیز گل و بلبله. ولی خب شکرت. چی بگم.
پناهِ همیشگی، آقای امام زمان،
این آدمک طفلکی و رنجور رو بپذیرید لطفاً،
ممنونم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
یک./
خسته، غمزده و بغضی در حال برگشتن از کلاس بودم که گوشی رو روشن کردم تند تند و پیامها رو نگاه کردم، ریحانه گفت دارم میرم بیرون نمیای؟
گفتم حتماً نمیشه، پس بغضم وسط خیابون ترکید.
امّا وقتی رسیدم خونه و مامان قیافهی مظلومانهم رو دید قبول کرد و گفت برم.
دو./
نشستم همونطوری منتظر تا اینکه بابام برسونتم کافه و بعد تندتند رفتم از پلهها بالا و با قیافهی منتظر ریحانه مواجه شدم.
سفارشهامون رو دادیم و از شدت گرسنگی اون نیم ساعت اندازهی صدسال گذشت برامون.