هدایت شده از لئو
از من میپرسی چه شد؟ غم تمام شد؟ شادی برگشت؟ زخمها التیام یافتند؟ نمیدانم. راستش نه. رهایشان کردم و به گور پدر همهشان خندیدم. بهجای آنکه یک گوشه غمباد بگیرم تا خبر مرگم، زندگی از این رو به آن رو شود، تصمیم گرفتم میان گریههایم بخندم. میخواهم دروغ یک روز خوب میآید را با همه تقسیم کنم و اگر قرار است غمگین باشم، ترجیح میدهم با غم رها باشم، نه با افکارم در حصار چهاردیواری خانه.
فکر کنم هر چقدر هم وسایل آبی داشته باشم از این رنگ خسته نمیشم، آبی تو چی بودی تو کی بودی؟
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
برق رفت، پس روشناییِ اتاق رو به شمعِ صورتیِ خوشبو میسپریم و جهتِ از بین بردن خستگیهامون به چند بیت غزل پناه میبریم.
/
پینوشت: یکی از شمعها افتاد روی کتاب شعرم. : ))
یکی از قشنگترین حسهای دنیا قطعاً اینه که یه نینی توی بغلت بخوابه.
ولی من واقعاً دلم نمیخواد پاییز بیاد، نمیخوام هفت صبح پاشم برم مدرسه، نمیخوام وقتی برمیگردم خونه دو ساعت بعدش شب بشه، نمیخوام میوههای خوشمزهی تابستونی رو از دست بدم، نمیخوام صبحها از شدت سرما به خودم بلرزم. رهام کنید زمستونفنها، خداحافظ.
همین که یه محمدامین بهم گفت: چه روسری خوشگلی داری!
برام کافیه هه.
(هفت سالشه فقط.)