این دو سه روز عجیب بود، یکم حواسم پرت میشد و تا تنها میشدم دوباره بغض میکردم، دوباره قلبم سنگین میشد ولی خب دوتا بخشِ این روزها رو خیلی دوست داشتم، اول اونجایی که دوتایی زیر نور ماه دوچرخهسواری کردیم و دوم اونجایی که با مامان کنار ساحل و توی آب دریا راه رفتیم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
یادمه یادوارهی شهدایِ خانطومان بود، عکس شهید رو تو خیابون دیده بودم و مدام فامیلیشون رو تکرار میکردم، یادمه حتی چندبار هم به رزالین گفتم: بُریری.. بُریری.. چه فامیلی جالبی.. تا حالا اسم این شهید رو نشنیده بودم.
دیشب خیلی یهویی وقتی رفتیم داخل شهر بابلسر، یهو بابام یهجا ترمز زد، دیدم ئه.. چقدر آشناست، نگو امامزاده ابراهیم بود، آخرین بار وقتی کلاس پنجم بودم اومده بودیم.
یهو گلزار شهدا رو که دیدم انگار بال در آوردم، شب جمعه بود، حس کردم میونِ اون همه غم انگار واقعا این هدیهی خدا بود بهم.
رفتم و رفتم و رفتم یهو یه مزار توجهم رو جلب کرد، کلی گل روش بود و یه شمع، به اسم دقت کردم: شهید علیرضا بُریری.. شهید مدافع حرمِ خانطومان.. :))))))
و این هم شد یهوییترین دیدار با این شهید که اصلاً فکرش رو نمیکردم که اهل بابلسر باشن و اینجوری غافلگیر شم.
لبخند*
یادوارهی شهدایِ دوستداشتنی محلهی زیبامون:))))))
به همراهِ دخترخوشگله.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
هر بار که به اکیپمون نگاه میکنم به این فکر میکنم که چقدر خوشبختم که همچین آدم هایی رو خدا سر راهم ق
امشب هم دوباره بهم ثابت شد که هیچوقت تا ابد هیچکسی نمیتونه جای اکیپِ چهارنفرهمون رو بگیره.
با کارِ بامزهای که امشب بچهها کردن یهجوری دلگرم شدم و یهو بغض کردم که قطعاً امشب رو هیچوقت یادم نمیره،
چقدر خوشبختم که اون سهتارو دارم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
روزِ بیستونهم از چلهی زیارت آلیاسین. ☀️
روزِ سیاُم از چلهی زیارت آلیاسین. ☀️
جدیداً یکی از فانتزیهام اینه که یه عروسک بگیرم اسمش رو «غُلومرضا» بذارم.
بابا داره نخل و نارنج میخونه و خیلی خوشش اومده و گاهی برام بعضی صفحههاش رو تحلیل میکنه. (بسیار راضیام)
https://eitaa.com/MyEmptyMinded/43666
خدای من، خدای من:))))))
حانیهی ما فواد خودش رو پیدا کرده و من از ته قلبم به این پیام لبخند زدم، براتون آرزوی خوشبختی میکنم دخترکِ هنرمندِ دغدغهمند:)))) امیدوارم که نگاهِ آقامون مهدی -عج- همیشه گوشهی زندگیتون باشه دخترکِ ناااااز🩵