خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
دیشب تا صبح یه خواب هایی دیدم که همه انگار واقعی بودن.
حتی تو خواب از جاهایی که بودیم عکس هم گرفتم بذارم اینجا مثلا.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
نگاه کردن به خاطرات.
دلم برای اعتکاف تنگ شد.
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
صبح رفتم گلفروشی،
سطل رز مینیاتوریِ سفید رنگ فاصله داشت ازم، با صدای بلند صدا اومد که:
دستت میرسه برش داری؟
ناخودآگاه زمزمه کردم:
"دستم نمیرسد، به بلندای چیدنت
بسنده باید کرد، به رویایِ دیدنت..."
صدای آقای فروشنده واضحتر شد؛
- خانوم! چیشد؟ دستت میرسه برش داری؟
+ نه آقا. نمیرسه. ممنون میشم اگه خودتون زحمتشو بکشید.
حالا برگشتم خونه و رزهارو گذاشتم داخل آب.
به تو فکر میکنم؛
به تویی که "دستم نمیرسد به بلندایِ چیدنت..."
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
صبح رفتم گلفروشی، سطل رز مینیاتوریِ سفید رنگ فاصله داشت ازم، با صدای بلند صدا اومد که: دستت میرسه
بسنده باید کرد، به رویای دیدنت...