هدایت شده از هِزارویكشَب*
با وایولا [مثلا] قهر بودم و وقتی رفتیم اونجا بهم پاستیل داد.
منم خرذوووق شدم:).
صبح با خستگی اومدم از حوزه بیرون، ولی یه نفس راحت کشیدم و به آسمون نگاه کردم.
بعدش رفتم خونه مادربزرگم زیر باد کولر بدون اضطراب و عذاب وجدان سرم رو گذاشتم رو بالش.
یهو پیام دریافت کردم از رزالین که گفت امروز میتونی بیای پارک یا نه.
انقدر لبخندی شدم که اصلا. :)))))))))))))))
با کلی ذوق و شوق رفتم فروشگاه خوراکی خریدم و رفتم پیشش.
ما حتی میتونیم درباره چرت ترین چیز ها و جزئیاتشون ساعت ها حرف بزنیم و بعد با یه لبخندِ ملیح به داشتن چیزی به عنوان مغز توی سرمون شک کنیم.
حس ناکافی بودن فقط اون موقعی که نمیتونی به کسی که ناراحته کمک کنی.
اگه تلاش و پشتکارِ یانگوم رو داشتم الان تمام قله ها رو فتح کرده بودم.
آن چنان سرگرمِ رویای تو هستم بارها
دیدهام خوابِ تو را با دیدهی بیدارِ خویش..
- حسین دهلوی