eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
1هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
233 ویدیو
4 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4302991
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از دردناک ترین بخش های زندگی اونجاست که یادت می‌ره قبلا چجوری حالت رو خوب می‌‌کردی.
عشق اگر عشق است، آسان ندارد.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
#تصویرسازی
این چقدر خوشگل و ناناز و نینیحینثحث ایه. 😭
هدایت شده از هزارمن
سنگی که تو باشی، دوست دارم سرم بخوره بهش.
بچه ها امروز خوشحال باشید، تا جایی که می‌تونید به دوستان آشنایان تبریک بگید، واقعا ولادت حضرت محمد چیز کمی نیست، نباید کمرنگ بشه تو ذهن‌هامون. =)🌟
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
از مهمترین جلوه‌های اتحاد مقدس ایرانی‌ها، همین قاب‌های هم‌دلانه وحدت شیعه و سنی است. آن‌ها که برای سوریه‌سازی ایران تلاش می‌کنند، دل به شکاف‌های مذهبی و قومیتی بسته‌اند؛ ایرانی اما با چشمانی باز از این اتحاد ریشه‌دار محافظت می‌کند akbarzade @farsitweets
پیش از تو رسم بود پیامبران عصا اژدها کنند؛ دریا بشکافند؛ طوفان به راه اندازند؛ آتش را باغستان کنند. تاریخ میگوید شب میلاد تو اما همه پادشاهان، از خسرو ایران تا قیصر روم و امپراطور چین و دیگران لکنت گرفتند. لال شدند چندساعتی. کاهنان نیمه‌شب لباس پوشیدند؛  تاروت و مهره و عود برداشتند و آتش انداختند. دودها که خوابید، گفتند مولود امشب با خود کلمه آورده؛ کلمه! آری پیش از تو در جهان کلمه نبود. جهان سراسر سکوت بود؛ بدون هیچ حرف! تو آمدی. میان شمشیرهای آختهٔ از نیام بیرون‌آمده. میان بردگان و کنیزان سیاه؛ زیر شکنجه‌های سنگین اشراف. میان زن‌های کبودچهره از تازیانه‌های متعدد شوهران. میان قبرهای کوچک خالی؛ آماده برای دفن فوری دخترکان قبیله. تو آمدی. بر دامنه کوه ایستادی و کلمه‌هایت را گفتی. رود شد. جاری شد در میان شهر. بردگان را از حضیض شکنجه‌ بیرون کشیدی و بر مسندها نشاندی. مردان را از چشمه کلمه‌هایت نوشاندی. شلاق‌ها را غلاف کردند و بوسه پشیمانی بر کبودی‌های زنان ریحانه‌‌سان زدند. تو آمدی. در قبرهای کوچک خالی، کلمه کاشتی. جوانه زد و درخت شد. دخترکان، بزرگ شدند و در سایه‌اش بازی کردند. درخت کلمه‌هایت میوه داده محمد(ص)! شجره طیبه‌ای شده تناور و سبز و پربرگ؛ با سایه‌ای خنک. تیشه‌ها بر آن اثر نمی‌کند. آتش‌ها نمی‌سوزاندش. هیچاهیچ. و ما امت تو؛ امت بزرگ و قدرتمند تو؛ از همه رنگ‌ها و در همه لباس‌ها؛ در خنکای سایه‌سار شجره‌ات، ایستاده‌ایم. بیرق کوچک مخفی در شعب و کوخ‌های قریش‌ات را حالا بر سر دست گرفته‌ایم به دنبال فتح. هیچ متوقف‌مان نمی‌کند. کلمه‌هایت را در گوش هم زمزمه میکنیم تا به گوش عالم برسانیم؛ و تو را ندیده، همگی پذیرفته‌ایم که هنوز در جهان سکه‌ به نام محمد است. کاهنان درست گفته بودند. مولود آن شب، با خود کلمه آورده بود؛ کلمه! «مهدی مولایی»
- دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم..
ذهنم خالیِ خالی و قلبم از تو پُر است، قدرت عقلم را به قلب کوچکم سپرده ام شاید هم به تو. چشم هایم خسته و غریب در انتظار تو نشسته است، و اشک هایم در عطش دیدن لبخندت که مدتی‌ست از آن بی نصیب مانده ام، خشکیده اند. دلتنگیِ تو در روح و جانم ریشه دَوانده‌ و قلب آشفته‌ام با هر تپش نام تو را زمزمه می‌کند. این دل که اکنون تسليمِ توست، آن‌قدر به سینه‌ ام می‌کوبد که گاهی احساس می‌کنم می‌خواهد حصار سینه ام را بشکافد و به سوی تو به پرواز در آید. هر آنچه از دل برآمده‌ /