هدایت شده از معشوقهٔ آفتابگردان
من هنوز دارم تکههای خودم را از زیر آوارِ "بایدها" جمع میکنم.
عقل می گفت
برو عشق به پایان آمد
عشق میگفت
بمان سوء تفاهم شده است...!
- فاضل نظری
صبح بردنمون مراسم صبحگاه مشترک با بقیهی مدارس، آفتاب مستقیم بود تو فرقِ سرمون، تا اومدیم برگردیم یهو بارون اومد شدیییید، حالا ما هم پیاده بودیم و قشنگ سرتاپا با چادر خیس برگشتیم مدرسه.
تنها نکتهی مثبتش شیرکاکائویی بود که دادن. ✨✨✨
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"چلۀ دعای عهد روز اول"
"چلۀ دعای عهد روز دوم"
هدایت شده از مُرتاح
اگر اشتباه نکنم، نویسنده کتاب این شهید عزیز بودن _ روایتگرِ این داستان رو عرض میکنم _ گفتند: برای تکمیل اطلاعات چند جلسهای با پزشکِ آرمان گفتوگو داشتیم. پزشک گفت: آقای _ فلانی _ من در تمام این سالها، از زمان تحصیلات و شروع به کار فقط چیزی به این عنوان شنیده بودم که، بر اثر ضربه شدید به سر امکان دارد مغز وارد دهان شود. گفت _ فقط شنیده بودم _ اما در این پسر من این حادثه را به چشم دیدم.
* به اعترافات قاتلین در دادگاه مراجعه شود.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
اگر اشتباه نکنم، نویسنده کتاب این شهید عزیز بودن _ روایتگرِ این داستان رو عرض میکنم _ گفتند: برای
این خودش عینِ یه روضهست..(((:
ای کاش سهشنبه و چهارشنبه رو میتونستم جوری تنظیم کنم که مثلا سرما بخورم نرم مدرسه.🙏🏻