[•. ☕️.•]
پاییز بود و نم نم باران و چشم من
پاییز بود و کافه، دو فنجانِ روی میز
پاییز بود و سلطهی اندوهِ بیشمار
من بودم و نبود کسی روبروی میز
کافه سکوت بود و هیاهوی توأمان
سیگار میکشید کنارم زمانه و
میسوخت زندگیم در آن لحظه های سرد
من بودم و ترانهی درد و بهانه و...
کافه که تلخ بود، به تلخی فال من
کافه که لحظههاش پر از بوی قهوه بود
کافه به تلخ بودن انسان امید داشت
کافه که ری..ی..ه هاش پر از دود بود و دود
روحم میان ماندن و رفتن معلق و
گوشم پر از صدای پر آشوب نیچه و
کامم به تلخیِ دبل اسپرسوی غلیظ
ذهنم پر از چرا و چطور، چیست و چه و...
بیاختیار برد مرا سوی پنجره
عطری که سر زده به مشامم رسیده بود
عطر به هم رسیدن باران و خاک و برگ
روحی دوباره در تن بیجان دمیده بود...
#محدثه_نبی_حسینی
-ایهام🍁
بنظرتون کافه اینجا نماد چی میتونه باشه؟:)
https://daigo.ir/secret/8268156894 ☕️
「 ایــھامـ」
•. سهم من چیست از نبودن تو؟ شعرهایی که پشت در ماندند، شعرهایی که قبلِ زاده شدن بین بود و نبود درمان
،،
به چهارپاره شدن تمایل داشت
اما قسمت این بود که غزل بشه
الان کجاست؟ در مرحلهی دوست نداشتنیِ پساپیدایش:
"ویرایش"
.•
از سخن نگفتن دربارهی احساسات، دردها و زخم ها؛
نویسنده، شاعر، نقاش و نوازنده زاده میشود.
دردهایی که هیچگاه بیان نشدند سروده شدند، نوشته شدند نقاشی شدند و نواخته شدند...
-هنر🌿