「 ایــھامـ」
.• گردی از هیچم که سهوا از عدم افتادهام من همان نامم که عمدا از قلم افتادهام طفل نوپایی میان سنگل
ساز تشویش عدم از هستی ما میدمد
-بیدل🌱
「 ایــھامـ」
به قول صائب: آیینه را رخ تو پریخانه میکند... :)
-_
دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند
آیینه را رخ تو پریخانه میکند
دل میخورد غم من و من میخورم غمش
دیوانه غمگساری دیوانه میکند
ای زلف یار! سخت پریشان و درهمی
دست بریدهی که تو را شانه میکند...
-صائبتبریزی
چهرهنگارهی بیضیشکل - 1.pdf
حجم:
1.2M
داستان کوتاه پرتره بیضی شکل از ادگار آلن پو📚
「 ایــھامـ」
داستان کوتاه پرتره بیضی شکل از ادگار آلن پو📚
با الهام از این داستان یک چهارپاره و یک غزل نوشتم...
「 ایــھامـ」
داستان کوتاه پرتره بیضی شکل از ادگار آلن پو📚
بعد از خوندن این سوال ایجاد میشه که اون افسر با نقاش نسبتی داشته؟
چرا هر دوشون نسبت به اون تابلو و اون چهره حس مشابهی داشتند؟
بهت افسر بعد از دیدن تابلو برای چی بود؟
علاقه و اطلاعات افسر درباره نقاشی از کجا اومده بود؟
「 ایــھامـ」
بعد از خوندن این سوال ایجاد میشه که اون افسر با نقاش نسبتی داشته؟ چرا هر دوشون نسبت به اون تابلو و
ایده ای که در جواب این سوالات به ذهنم رسید شد یک چهارپاره
که البته از لحاظ روایت و سیر داستانی با داستان آقای آلن پو متفاوته
-_
"می شناسم تو را؟ تورا... شاید...
می شناسم تو را! تو را آری
می شناسم نگاه سبزت را
خلق کردم تو را من انگاری!
آشنایی شبیه خاطرهها
می شناسم تو را هزاران سال
در کجا دیدمت چه وقت و چه طور؟ "
در سرم پر شد از هزار سؤال
روی دیوار چشم بود فقط
روی دیوار چهرهای گویا
روی دیوار قاب نقاشی
به جهانی غریب برد مرا
به جهانی که بوم بود و قلم
رنگ میشد تمام زندگیام
به نگاه تو بسته بود فقط
هنر و عشق و جاودانگیام
قلمو روی بوم سر میخورد
چشمهایت پر از تلاطم بود
آبی یا سبز؟ چشم میگفتم
در نگاهت پر از تحکم بود
بعد آن از نگاه من دیدند
همهی شهر چشمهایت را
همهی شهر عاشق تو شدند،
همهی شهر عاشقت... زیبا!
و یکی بهتر از من آمد و برد
با خودش قلب بی وفای تو را
من، پس از چند قرن خواهم دید
کنج یک موزه چشمهای تو را!
به خودم آمدم به چشمانت...
به تویی که به روی دیواری
گوشهی تابلو یک امضا بود
اسم من بود... اسم من! آری..!
پ. ن: هرچند به تناسخ اعتقادی ندارم
اما بنظرم افسانهی شاعرانهایست...
#محدثه_نبی_حسینی
-ایهام🎨
•.
من، پس از چند قرن خواهم دید
کنج یک موزه چشمهای تو را!
#محدثه_نبی_حسینی
_ایهام📍
.•
هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد
روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
-صائبتبریزی