•
.
به باران دل نبند
که هر چهار فصل دیوانهات خواهد کرد
اگر ببارد، از شوق
اگر نبارد، از دلتنگی🌱
-سید علی میرافضلی
𓍢」
جهانِ بعد زمین خوردنت عذاب من است
مرا به خاک سپار و از این زمانه ببر..!
#محدثه_نبی_حسینی
-ایهام🥀
،
.
بیا و کوه غمم را به روی شانه ببر
نبیند آن که نباید... مرا شبانه ببر!
برای آن که نفهمند رازهای تو را
مرا به سوی ابدگاه، بینشانه ببر
کسی برای غمت گریه سر نخواهد داد
مرا که اشک توام، آه! مخفیانه ببر
جهانِ بعد زمین خوردنت عذاب من است...
مرا به خاک سپار و از این زمانه ببر
شبیه هق هق تو سر به مهر خواهم ماند
شبیه نافلههایت.... مرا شبانه.... ببر
#محدثه_نبی_حسینی
#فاطمیه
-ایهام🥀
sound.tebyan.netGolhaye_Alam_228436.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
گلهای عالم را معطر کرده بویت🤍
-برقعی
「 ایــھامـ」
'. ♥️
مرا هرگز زِ دلتنگی به دل جز غم نمیگنجد...
#افسر_کرمانی
-شب جمعه♥️
"ای کاش کنیزش بودم"
اسم داستان کوتاهیه که پنج سال پیش نوشتم
دقیقا همون زمانی که بین شعر و نویسندگی مردد بودم
این داستان رو با قلبم قلم زدم و بسیار بسیار برام عزیزه :)
در دو پارت تقدیم نگاهتون میشه🌱
°
.
|ای کاش کنیزش بودم🖤|
#بخش_اول
در رختخواب از این پهلو به آن پهلو میشوم. مدتهاست که با بیخوابی اُنس گرفتهام؛
از همان روز حسرتبار…
از همان شبی که دیگر خواب آرام از سرم گریخت.
اما امشب حالم بدتر از همیشه است.دلشوره، غم، اضطراب... انگار تمام احساسات تلخ دنیا همزمان به سراغم آمدهاند.
از خستگی رمقی ندارم و خواب هم از چشم هایم کوچ کرده.
دل از بالین میکنم و به حیاط میروم. روی سکوی جلوی اتاقها مینشینم. پاهایم را در شنهای نرم حیاط فرو میبرم و چشم به آسمان میدوزم.
آسمان… تاریک است.تاریکِ تاریک. انگار ماه از آسمان کوچ کرده است.
نمیدانم امشب چه شده که هوا اینقدر سنگین است؛ درست مثل شب رحلت پیامبر.
انگار از زمین و آسمان غم میبارد.
همه خوابند… ارباب، بانو، کنیزان، غلامان، و تمام شهر.
اما من خوابم نمیبرد. آن روز نفرینشده دوباره در ذهنم جان میگیرد؛ روزی که آغاز خوابِ شهر و آغاز بیخوابیهای من بود.
آن صبح، بانو مرا با چند سکه روانه بازار کرد تا به جای کوزهای که شب قبل از دستم افتاد و شکست کوزه دیگری بخرم...
دستی آرام بر گونهام کشیدم… همان که از سیلی دیشب ارباب ورم کرده بود. هنوز درد میکرد.
بازار شلوغ بود و مثل همیشه پر از هیاهو،
چند روزی از وفات پیامبر میگذشت، تمام شهر سیاه پوش عزای پیامبر بودند؛ البته به جز کنیزان و غلامانی مثل من، که یک لباس بیشتر نداشتند.
حجرهها را گشتم، کوزهها را دانهدانه بالا و پایین کردم و یکی را خریدم.
میخواستم به خانه بازگردم که ناگهان دود سیاه و غلیظی را دیدم که آسمان را شکافته بود؛ دود وسط شهر بود جایی نزدیک مسجد النبی.
نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم سمت دود بروم.
همینطور که نگاهم به آسمان و هوای دود گرفته بود پیراهن بلند عربیم به پایم گیر کرد، زمین خوردم.
اما بهجای اینکه دستهایم را سپر کنم، کوزه را بالا گرفتم تا نشکند.
زانو و بازو و آرنجم زخم برداشت؛ به کهنگی لباسم خاکی بودن هم اضافه شد.
صدای خنده چند پسر بچه که کمی آن طرفتر ایستاده بودند و با دست نشانم میداند را شنیدم...
به هر زحمتی بود از زمین بلند شدم، درد بازو درد سیلی را از یادم برده بود...
دیگر با منشا دود فاصله زیادی نداشتم انگار چیزی مرا سمت خود میکشاند.
دلشورهای به دلم افتاده بود _احساسی مثل همین احساس امشب_
پا تند کردم تا رسیدم به دو راهی: یکسو مسجدالنبی، سوی دیگر کوچههای بنیهاشم.
#محدثه_نبی_حسینی
-ایهام
.