eitaa logo
「 ایــھامـ」
1.9هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
174 ویدیو
5 فایل
به حال خویش می‌خندیم می‌گرییم می‌میریم جهانِ رنج و اندوهیم ما، مایی که انسانیم _محدثه‌نبی‌حسینی [بانوی‌ایهام] ناشناسمون: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1m5tfo4&btn=ایهام حرفِ دل: @hrf_dl جهت تب و ضرورت: @Artist55
مشاهده در ایتا
دانلود
𓍢」 جهانِ بعد زمین خوردنت عذاب من است مرا به خاک سپار و از این زمانه ببر..! -ایهام🥀
، . بیا و کوه غمم را به روی شانه ببر نبیند آن که نباید... مرا شبانه ببر! برای آن که نفهمند رازهای تو را مرا به سوی ابدگاه، بی‌نشانه ببر کسی برای غمت گریه سر نخواهد داد مرا که اشک توام، آه! مخفیانه ببر جهانِ بعد زمین خوردنت عذاب من است... مرا به خاک سپار و از این زمانه ببر شبیه هق هق تو سر به مهر خواهم ماند شبیه نافله‌هایت.... مرا شبانه.... ببر -ایهام🥀
-_🖤
sound.tebyan.netGolhaye_Alam_228436.mp3
زمان: حجم: 3.6M
گلهای عالم را معطر کرده بویت🤍 -برقعی
زندگى خواب خوشى بود كه تعبير نشد... -سیدتقی سیدی
「 ایــھامـ」
'. ♥️
مرا هرگز زِ دلتنگی به دل جز غم نمی‌گنجد... -شب جمعه♥️
•. 🖤🥀
"ای کاش کنیزش بودم" اسم داستان کوتاهیه که پنج سال پیش نوشتم دقیقا همون زمانی که بین شعر و نویسندگی مردد بودم این داستان رو با قلبم قلم زدم و بسیار بسیار برام عزیزه :) در دو پارت تقدیم نگاهتون میشه🌱
° . |ای کاش کنیزش بودم🖤| در رختخواب از این پهلو به آن پهلو می‌شوم. مدت‌هاست که با بی‌خوابی اُنس گرفته‌ام؛ از همان روز حسرت‌بار… از همان شبی که دیگر خواب آرام از سرم گریخت. اما امشب حالم بدتر از همیشه است.دلشوره، غم، اضطراب... انگار تمام احساسات تلخ دنیا هم‌زمان به سراغم آمده‌اند. از خستگی رمقی ندارم و خواب هم از چشم هایم کوچ کرده. دل از بالین می‌کنم و به حیاط می‌روم. روی سکوی جلوی اتاق‌ها می‌نشینم. پاهایم را در شن‌های نرم حیاط فرو می‌برم و چشم به آسمان می‌دوزم. آسمان… تاریک است.تاریکِ تاریک. انگار ماه از آسمان کوچ کرده است. نمی‌دانم امشب چه شده که هوا این‌قدر سنگین است؛ درست مثل شب رحلت پیامبر. انگار از زمین و آسمان غم می‌بارد. همه خوابند… ارباب، بانو، کنیزان، غلامان، و تمام شهر. اما من خوابم نمی‌برد. آن روز نفرین‌شده دوباره در ذهنم جان می‌گیرد؛ روزی که آغاز خوابِ شهر و آغاز بی‌خوابی‌های من بود. آن صبح، بانو مرا با چند سکه روانه بازار کرد تا به جای کوزه‌ای که شب قبل از دستم افتاد و شکست کوزه دیگری بخرم... دستی آرام بر گونه‌ام کشیدم… همان که از سیلی دیشب ارباب ورم کرده بود. هنوز درد می‌کرد. بازار شلوغ بود و مثل همیشه پر از هیاهو، چند روزی از وفات پیامبر می‌گذشت، تمام شهر سیاه پوش عزای پیامبر بودند؛ البته به جز کنیزان و غلامانی مثل من، که یک لباس بیشتر نداشتند. حجره‌ها را گشتم، کوزه‌ها را دانه‌دانه بالا و پایین کردم و یکی را خریدم. می‌خواستم به خانه بازگردم که ناگهان دود سیاه و غلیظی را دیدم که آسمان را شکافته بود؛ دود وسط شهر بود جایی نزدیک مسجد النبی. نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفتم سمت دود بروم. همینطور که نگاهم به آسمان و هوای دود گرفته بود پیراهن بلند عربیم به پایم گیر کرد، زمین خوردم. اما به‌جای اینکه دست‌هایم را سپر کنم، کوزه را بالا گرفتم تا نشکند. زانو و بازو و آرنجم زخم برداشت؛ به کهنگی لباسم خاکی بودن هم اضافه شد. صدای خنده چند پسر بچه که کمی آن طرف‌تر ایستاده بودند و با دست نشانم می‌داند را شنیدم... به هر زحمتی بود از زمین بلند شدم، درد بازو درد سیلی را از یادم برده بود... دیگر با منشا دود فاصله زیادی نداشتم انگار چیزی مرا سمت خود می‌کشاند. دلشوره‌ای به دلم افتاده بود _احساسی مثل همین احساس امشب_ پا تند کردم تا رسیدم به دو راهی: یک‌سو مسجدالنبی، سوی دیگر کوچه‌های بنی‌هاشم. -ایهام .
° . |ای کاش کنیزش بودم🖤| چشمم به زمین افتاد. رد خون؛ رد خونی که از میان کوچه تا حوالی مسجد کشیده شده بود. نفسم برید. به سمت دود رفتم؛ سمت کوچه‌های بنی‌هاشم. نمی‌فهمیدم چطور ممکن است در کوچه‌هایی که علی در آنها خانه دارد، خون کسی بریزد… یا خانه‌ای بسوزد. دیگر چیزی نمانده بود... در خانه آتش گرفته را می‌دیدم. پاهایم سست شد. این همان در بود، درِ خانه علی و زهرا. چه کسی جرئت کرده بود؟ چه کسی آن همه هیزم جمع کرده بود؟ دست کدام نامسلمان آن‌ها را آتش زده بود؟ زمین با خون چه کسی گلگون شده بود؟ چرا از لبه در شکسته، قطره‌های خون می‌چکید؟ صدای "وا اماه"حسنین که برخاست، قلبم فروریخت. کاسه اشکم لبریز شد.. بغضم شکست... پس خود بانو… کجا بود؟ رد خون روی زمین تا مسجد می‌رفت. هرچه بود، در مسجد بود. کوزه را محکم در دست فشردم و با قدم‌هایی تند خود را رساندم. دختر پیامبر را جلوی درب مسجد النبی دیدم.. پاهایم خشک شد. او بود… بانوی دو عالم! فاطمه! اما چرا این‌گونه؟ چرا زخمی؟ چرا مجروح؟ چرا از پهلویش خون می‌چکید؟ صورتش را چه شده بود؟ چرا چادرش خاکی بود؟ یعنی بانو هم مثل من زمین خورده بود؟ یا کسی… او را انداخته بود؟ اشک امانم را بریده بود و علی …؟ با وجود سربازانی که دور مسجد جمع شده بودند به زحمت می‌توانستم داخل مسجد را ببینم علی، وصی رسول خدا، داخل مسجد نشسته بود، آن شمشیر برهنه چه بود بالای سرش؟؟؟؟ نفسم بند آمد. صدای بانو را شنیدم: «به خدا قسم اگر علی را رها نکنید، پیش مزار پدرم می‌روم و نفرین‌تان می‌کنم…» بند بند بدنم لرزید. ستون‌های مسجد هم می‌لرزیدند. می‌دانستم، همه می‌دانستند، اگر او نفرین کند، تنها اهل مدینه نه؛ تمام اهل زمین هلاک می‌شوند. خواستم جلوتر بروم؛ حال بانو خوب نبود. مرهم که نبودم، اما شاید می‌توانستم عصایش باشم. همان لحظه در دلم آرزو کردم: ای کاش کنیزش بودم… اما ناگهان میان سربازان، چشمم به اربابم افتاد. قدم‌هایم را پس کشیدم. نگاهم به کوزه در دستم افتاد. خودم را پشت دیوار پنهان کردم… ✦✦✦ چشم از ماه پنهان‌شده پشت ابرها می‌گیرم. سه ماه؛ کمتر یا بیشتر؛ از آن روز گذشته است. امشب، هوا چقدر بوی غم دارد. انگار ماه از آسمان کوچ کرده است… پایان. -ایهام .