||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق دهم
••
انگار که چیزی یادش اومده باشه یکم به سمتم چرخید.
محمد:رسول پرونده چی شد؟
_مختومه شد
محمد:اینو که میدونم اما چرا؟!
_اینجا نمیتونم بگم خیلی مفصله...فقط اینو بگم که قبل شروع لو رفته بودیم.
محمد:یعنی نفوذی توی سایت بوده و ما این همه وقت متوجه نشدیم.پلکهام سنگین شده بود و توانایی باز نگهداشتن چشمام رو نداشتم.نگاهی به رسول انداختم همین طور نشسته خوابش برده بود... انگار نه انگار تا دو دقیقه پیش داشت حرف میزد.پلکهام روی هم افتادم سیاهی مطلق نصیبم شد.
«یکهفتهبعد»
محمد:در اتاق محکم پشت سرم بستم.بی نظمیهای بچهها و عقب بودن توی پرونده واقعا کلافم کرده بود.
«_بچه ها ما الان هم عقبیم میخوام تا فردا اطلاعات خوبی بدست بیارید.»
روی صندلی نشستم و دستام روی میز حصار صورتم کردم.
در با صدای وحشتناکی باز شد و سول بود محکم روی میز زد
رسول:آقا یافتم
ای کاش هیچ وقت این طوری نمیاومد.
با صدای نسبتا بلند که میشه گفت داد بود:چه خبرت رسول؟!
سرش انداخت پایین:ببخشید
به سمتم اومد و پرونده و پوشهای که دستش بود روی میز گذاشت.
با صدای تحلیل رفته:آقا هر وقت حوصله داشتید بخونید اینا رو.
کلافه دستم رو توی موهام بردم.نفس عمیقی کشیدم درد توی قفسه سینم پیچید.رسول در رو باز کرد و بدون اینکه برگرده...
رسول:داداش ده دقیقه از وقت قرصات گذشته میدونم که نخوردی...توی میز کشو هست لطفا بخورشون.
بعد از تموم شدن حرفش از اتاق بیرون رفت.لبخندی به لحن دلخور و نگرانش روی لبام نشست
_از دست تو رسول
همون طور که گفته بود قرصهام رو خوردم.
رسول:روی صندلی نشستم و به اتاق محمد نگاه میکردم میدونستم الاناست زنگ بزنه برم پیشش.
با دیدنش که پشت شیشه راه میرفتم سریع به سمت سیستم چرخیدم.
زیر لب از عدد سه تا یک رو شمردم که بلافاصله گوشی زنگ خورد.سریع تماس رو وصل کردم.
_جانم آقا
محمد:بیا بالا کارت دارم
_چشم.
سریع از جام بلند شدم و خیلی سریع از پلهها بالا رفتم.در زدم و منتطر اجازه نشدم وارد شدم.
محمد:سرعتت زیاد شده خوبه..
_خیلی مخلصیم آقا
اخم بین ابروهاش دوباره جا خشک کرد:خب استاد اینا چیه.
به سمت برگه ها توی دستش رفتم.
_آقا اگه بگم چی پیدا کردم که ذوق میکنید.
محمد:بگو میشنوم.
_آقا پرونده قبل رو که یادتون هست سوژه هاشو؟
محمد:اره یادمه
_طبق چیزا که من توی زمانی بیمارستان بودی..بودین پیدا کردم عملیاتمون لو رفته بود.
محمد:خب؟!
_توی زمانی که شما برای عملیات رفته بودین یکی از بچهها سایبری دقیقا زمان هماهنگی برنامه عملیات غیب میشه... نمیخوام تهمت بزنم ولی از اون روز دیگه نیومده!
محمد:رسول این دلیل نمیشه آقا عبدی گفتن حال مادرش خوب نبوده و میخواست از اینجا بره
_گفتم که تهمت نمیزنم.به هر حال یه مدت باهم بودیم....
لبخند تلخی روی لب هام نشست ادامه دادم:دقیقا قبل از شروع عملیات یه حمله سایبری داشتیم به یکی از سیستم ها اصلی سایت...که خب خداروشکر مشکلی ایجاد نشد
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق دهم •• انگار که چیزی یادش اومده باشه یکم به سمتم چرخید. محمد:رسول پرو
پ.ن:قبل شروع لو رفته بودیم....
پ.ن:نفوذی؟!🤔
پ.ن:محمد ِکلافه😬
پ.ن:رسول بد موقع ورود کردی🤗
پ.ن:رسولی که حواسش به محمد هست🙃
پ.ن:ذوق میکنید😂
پ.ن:دلیل لبخند ِتلخه رسول چیه؟🤔
پ.ن: حمله سایبری...
پ.ن:.
هرچهبالبخندپنهانمیکنیاندوهرا
ماهپشتابرهمپیداستبعضیوقتها
[فاضلنظری]
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق یازدهم
••
محمد:رسول دوباره سکوت کرد.نفس از سر آسودگی کشید.خستگی از چشمهای قهوهایش مشخص بود.رگه های قرمز خون سفیدی چشمهاش رو گرفته بود.
عینک رو از صورتش برداشت و چشم هاش رو ماساز میداد.
رسول:بعد از این اتفاقات از علی پرسیدم که رد سیستمی که...میخواست اختلال ایجاد کنه رو پیدا کرده.آدرسش رو پیدا کرده بود با آقای عبدی هماهنگ کردن همون موقع رفتن سمتش.
_دوتا عملیات رو هم زمان داشتیم!
رسول:اوهم...فکر میکنم با این کار میخواستن توی پیشتیبانی مشکل ایجاد کنن....با کمک علی حل شد.
محمد:این بود چیزی که من ذوق کنم؟!
تک خندهای کرد همون طور که با دستمال عینکش رو تمیز میکرد:نچ...محمد...آقا با کمک علی تونستیم...رد سایه رو بزنیم.
مشتم محکم به بازوش زدم:ایول استاد...آفرین
خندید:آقاااااا
خندیدم:بگو کجاست؟؟چطوری؟
رسول:آقا توی پرونده قبل کدSAIEرو یادتونه؟
_کد سایه
رسول:اگه اجازه بدین برم بگم بچه ها بیان که همه باشن.
_خب منتظر چی پاشو
روای: همزمان باهم خندیدند.رسول به سرعت از جایش بلند شد و از اتاق خارج شد.چند دقیقا نگذشته بود که همه وارد اتاق شدند.
رسول و علی کنار هم ایستاده بودند.با اجازه محمد شروع کردند.
رسول:نگاهی به علی کردم که چشمکی زد.
_بسماللهالرحمنالرحیم.
من و علی تونستیم رد سایه رو بزنیم.
داوود:تو وعلی؟!
محمد:داوود..
خندیدم آستین لباسم رو کمی بالا کشیدم با سر به علی اشاره کردم.
_این عکس ها رو ببینید.اینا برای ایمیل هایی هستن که پیدا کردید.
فرشید:این برای پرونده رازه چه ربطی به سایه داره؟
علی:نکته دقیقا همین جاست!...اگه دقت کنید به صورت پراکنده کد سایه رو میبینید!اینجا(اشاره به عکس)S...اینجاa..اینجاi...اینجا همe
سعید:یعنی پرونده قبل به این پرونده مربوطه
بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم:شرکت رایان رو یادتونه؟!توی اون شرکت دختر پسر های جوون رو قاچاقی رد میکردند!
علی:اعترافاتی که آقای شهیدی گرفتن فوقالعاده به کمک کرد تا بفهمیم.... اما یه سری مدارک نصفه نیم داریم.
_یه چیز جالب که اون موقع متوجه نشدیم این بود این بچهها اعتقادات ضعیفی داشتن و اکثرا مخالف جمهوری اسلامی هستن!چرا تا حالا ما کسی رو توی این شرکت ندیدم که اینطوری نباشه؟!
محمد:پشت همهی این ها هدفی بوده و برای رسیدن به هدفشون از کسایی که استفاده میکنند که مخالفن یا اعتقادات ضعیفی دارن یا از شستشو مغزی استفاده میکنن.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق یازدهم •• محمد:رسول دوباره سکوت کرد.نفس از سر آسودگی کشید.خستگی از چ
پ.ن: خستگی..
پ.ن:یکم از پرونده بخونیم
پ.ن:مشکل تو پشتیبانی😔
پ.ن:سایه😄
پ.ن:آقاااااا😂
پ.ن:تو و علی؟!🤔
پ.ن: قاچاق....
پ.ن:به به جالب شد
پ.ن:با این پرونده حسابی کار داریم😈
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
هدایت شده از مهدی پورعسکری|خوشنویسی
روزت مبارک دختر خوشگل💕
Happy your day,
beautiful girl.
🎥فایل با کیفیت
@mahdipouraskari
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق دوازدهم
••
سعید: خب این ربطش به راز چیه؟
محمد:پرونده راز...
محمد بلند شد و بین من و علی ایستاد:پرونده راز تکمیل کنندهی سایهست...قاچاق انسان از مرز عراق تو پرونده سایه،آموزش جاسوسی و نفوذ با استفاده از بچهها و جوونای ما بر علیه ما تو پرونده راز
داوود:این یعنی از ایران برای اسرائیل نیرو آموزش میدن.
_دقیقا داوود.این چیزیه که فعلا داریم و خب چیزی نیست که بشه پرونده رو جمع کرد....من و علی روی اون فلش کار کردم
علی: اطلاعاتش ناقصه و نمیشه رمزگشایی کرد....یعنی تیکه های اطلاعات جای دیگهست.
محمد: بچهها برید راجب شرکت هایی که تو پرونده بود تحقیق کنید اطلاعات همه رو در بیارید.نمیخوام کوچیک ترین چیزی جا بمونه.مجوز شنود هم میگیرم.باید زود تر به سایه و سردسته اصلی راز برسیم.مفهومه؟
بچهها:بله آقا
محمد: میتونید برید فقط رسول و علی بمونید.
محمد:همون طور که خواستم رسول و علی موندن.کنار هم نشسته بود.
لبخندی زدم:دمتون گرم..باهم باشید فوقالعاده عمل میکنید.
با این حرف به هم دیگه نگاه کرد.
رسول:مخلصیم آقا.
علی:ما همیشه خوبیم آقا مگه نه رسول؟!
رسول:بله
قیافه جدی به خودم گرفتم:بسه بسه..پرو نشید.برید خونه استراحت کنید..نیرو خسته به کارم نمیاد.
چشمی زمزمه کردن.اتاق رو ترک کردن.یه دفعه در باز شد رسول بین در ایستاد.
_استاد هزار بار گفتم در بزن
لبخند دندون نمایی تحویل داد و چشمکی زد:باهم بریم؟
_نه
دست به کمر ایستاد:اگه نیای گزارش این سه روز رو تحویل عزیز و زنداداش میدم تا حالت جا بیاد
_از دست تو برو میام.
لبخند پیروزمندانهای زد و رفت.
روای:رسول پایین پله ها ایستاده بود انتظار محمد را میکشید.
محمد از اتاق آقای عبدی خارج شد.از بالا نگاهی به سایت انداخت.
چشمهایش قفل شد روی پسرک مو فرفری که منتظر او با دستانش بازی میکرد.
حرفهایش دوباره در دلش سنگینی میکرد.نمیدانست واکنش برادرش چه خواهد بود.
میترسید..میترسید پسری که برایش باارزش است کار دست خود به دهد.
از پلهها پایین آمد.
رسول:بریم؟
با سر تایید کرد.قدم هایش آرام تر شده بود.نگاههای خیره رسول اذیتش میکرد.راه پارکینگ کش آمده.
با رسیدن به موتور ایستاد.رسول موتور را روشن کرد و سوار شد.
باد صورتش را نوازش میکرد.با به یادآوردن کلاه کاسکت سرش را نزدیک گوش رسول کرد.
محمد:آقا رسول کلاهت کجاست؟!
صدای رسول در باد به سختی به گوشش میرسد.
رسول:تقصیر توعه دیگه. موقع اومدن بیمارستان قبل این سرم بزارم بدجور افتاد زمین بعدشم تو بیمارستان افتاد زمین.
محمد:بریم مزار شهدا؟!
رسول:نگران نشن؟
محمد:نه بهشون گفتم.
سرعت موتور بیشتر از قبل شد و صدایی رسول را دیگر نشنید.
دو دل بود در گفتنش.قطعا با واکنش شدید رسول مواجه میشود.
کلاه کاپشن برادرش را روی سرش انداخت.لبخند رسول را بدون دیدن چهرهاش میتوانست حس کند.
°°
ادامه دارد....