||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سیزدهم
••
روای:نیم ساعت از رسیدن شان به مزار پدر گذشته بود.هیچکدام قصد شکستن سکوت را نداشتند.دل هایشان پر از حرف بود...اما نمیتوانست حرفهایشان را به زبان بیاورند.
رسول نگاه به برادر میکرد..متوجه حال بد محمد شده بود.
بالاخره سکوت را شکست
رسول:داداش
سر محمد بالا امد و لبخندی بر لب زد.
رسول:چیزی شده؟!
نفس عمیقی کشید نگاهش را از رسول گرفت:رسول با آقای عبدی حرف زدم برای پرونده....
نگاه سوالی رسول را که دید ادامه داد:گفتن باید نفوذی بفرستیم.
رسول:خب اینکه خوبه محمد زودتر میشه پرونده رو جمع کرد.
چشم هایشان بهم گره خورد.اخم ریزی بین ابرو های رسول نقش بست
رسول:ن..نکنه...نکنه تو..تو میخوای بری؟؟
نگاه محمد حکم تایید بر سوالش بود.
ایستاد با صدای محکم لب زد:منم میام.
محمد:تو نمیای
محمد هم مثل رسول ایستاد بود،روبهروی هم...
رسول:من باهات میام محمد چه بخوای چه نه
محمد:داداش رسول این ماموریت خیلی خطرناکه.
رسول:فقط برای من خطرناکه؟!اون وقت تو چی؟محمد اصلا منو میبینی؟!
محمد سرش را بالا می آورد نفسی از سر عصبانیت سر میدهد.
صدایش بالا میرود:رسول بفهمم نمیخوام بلایی سرت بیاد...بفهم نگرانتم
بغض در گلویش جا خشک میکند:محمد من دیگه اون بچهای که فکر میکنی نیستم ۲۵ سالمه حق انتخاب دارم.
بدون اجازه برای صحبت برادر آنجا را ترک میکند.
محمد:نمیدونستم الان باید کجا دنبالش برم..هنوزم مثل بچهها رفتار میکنی رسول...کلید موتور رو از روی سنگ برداشتم.
الان جواب عزیز رو چی بدم؟!
«روز بعد»
نگاهی به سایت انداختم رسول سرش داخل برگه ها بود از کنارم به سمت اتاق آقای عبدی میرفت.
در زد و وارد شد.یعنی هنوزم ناراحت بود؟هیچ وقت رسول من رو نادید نمیگرفت.
برق اتاق روشن کردم.امروز جلسه بود باید به بچهها خبر رفتنم رو بدم.
نمیدونم چند دقیقا گذشت که صدای در اومد.
بفرماییدی گفتم بعد چند ثانیه قامت رسول بین چهار چوب در نمایان شد.
رسول:سلام آقا..ببخشید مزاحمتون شدم.
لحن سردش یعنی خیلی دلخور بود.چند قدم جلو تر اومد بدون نگاه به من برگه هایی روی میز گذاشت.
رسول:اینا همه گزارش ورود افراد جدید به شرکت.اطلاعات کارکنان...امم از امروز دیگه علی نمیتونه بیاد.
دقت و تمیزی گزارش معلوم میکرد زمان زیادی صرف شده برای دقیق بود.
محمد:خوبه..علی چرا نمیتونه بیاد.
رسول:دیشب تصادف کرده.
محمد:حالش چطوره؟
رسول:حالش خوبه ولی آسیب خیلی شدید بهش وارد شده....جلسه چه ساعتی برگزار میشه؟!
محمد:یه ربع دیگه همه اینجا باشن
رسول:چشم..چیزی دیگهای هم هست؟
محمد:نه
با اجازه گفت اتاق ترک کرد.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سیزدهم •• روای:نیم ساعت از رسیدن شان به مزار پدر گذشته بود.هیچکدام ق
پ.ن:دل هایشان پر حرف بود...
پ.ن:نکنه تو..تو میخوای بری؟؟
پ.ن:منم میام 🥲
پ.ن:چه بخوای چه نه
پ.ن:هنوزم مثل بچهها رفتار میکنی💔
پ.ن:رسول ناراحت😂
پ.ن:لحن سرد❤️🔥
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
اونجایی که علی یاسینی میگه:
داری باخودت چی کار میکنی؟!
شهر کوچیکه میرسه خبرا!
تا دیر نشده به خودت بیا...
از تو پوچی ولی دکورت زیاد...
تو قشنگ تراز این حرفا بودی:))
اینی که شدی به تو نمیاید!
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهاردهم
••
روای:همه آمادهٔ شروع جلسه بودند.اتاق در سکوت فرو رفته....
آقایعبدی سکوت جلسه را شکست.
عبدی:بچهها همون طور که میدونید پرونده برای حل شد از اینجا امکان پذیر نیست.باید نفوذی بفرستیم.
نگاههای مصمم و محکم تیم امید بخش فرمانده شد.
عبدی:محمد برای حضور در میدان میره البته قراره یکی از بچه ها سایبری هم همراهش بره.
محمد سرش را محکم بالا آورد.انتظار شنیدن این سخن را از مافوقش نداشت.
همه بعد از پایان فرمانهای عملیاتی اتاق را ترک کردند.
هر کس مسیر میز خود را در پیش گرفته.
محمد:یک ساعت از جلسه گذشته و دوباره همه چیز مثل قبل بود.
باید از آقای عبدی میپرسیدم کی قرار باهام بیاد.
با صدای در سر از پرونده بیرون آوردم.
داوود:آقا بریم؟
_بریم
«شب»
در زدم وارد اتاق شدم.نگاه پدرانه آقای عبدی همیشه دلگرم کننده ما بود.
_سلام آقا ببخشید مزاحمتون شدم.میخواستم درمورد جلسه امروز حرف بزنم.
عبدی:خوب کردی اومدی محمد...شما سه روز دیگه عملا وارد میشید.(پوشه رو سمت محمد داد)اینا تمام چیزایی که نیازه بدونید.
_من با کی قرار برم؟
عبدی:فکر کردم خودش گفته بهت...با رسول میری.
حس کردم یه لحظه نفسم رفت.
_اما آقا...
عبدی:محمد الان تنها کسی که میتونه تو این ماموریت خوب عمل کنه رسول.علی قرار بود بیاد ولی وضعیتش خیلی بدتر از این حرفاست.بقیه هم اندازه رسول و علی سابقه ندارن....رسول خودش موافق این قضیهست.
تشکر کردم از اتاق خارج شدم.از پله ها پایین رفتم نگاهی به سایت انداختم رسول نبود.
_داوود رسول کجاست؟
داوود:نیم ساعت پیش رفت.
به سمت پارکینگ حرکت کردم و فوری ماشین رو روشن کردم به سمت خونه...
رسول:مشغول جمع کردن وسایلم بودن که در اتاق باز شد.
نفس عمیقی کشیدم.میدونستم قرار اتفاقات وحشتناکی بیافته.
_سلام..خسته نباشی.
محمد عصبی:علیک با کارای تو اصلا خسته نمیشم.
_به عزیز گفتم قضیه رفتمون رو فقط زنداداش مونده که کار خودته.
صداش بلند تر از لحظه قبل شد:رسول تو واسه چی به من نگفتی هااا؟؟چرا سرخود تصمیم میگیری؟؟
از جام بلند شدم بدون نگاه بهش کولم رو گوشه اتاق گذاشتم.
محمد:باتوعم رسول.
_محمد من نه سرخود تصمیم گرفتم نه بدون اجازه بزرگترم کاری میکنم..پس لطفا تمومش کن
دوباره داد زد: اجازهٔ بزرگتر جالبه اون وقت کی؟تو هنوزم بچهای رسول بچه..لجبازی...فکر میکنی با ای کارا میتونی برسی به جایی؟تو حتی نمیدونی کی باید چیکار کنی..
چشمام رو بستم نفس حرصی کشیدم درد قلبم دوباره شروع شده مثل خودش داد زدم از ته دل:محمد بسه... بسه دیگه...چپ رفتم راست رفتم همه بهم گفتن بچه...بزرگ تر من بابا و مامانم تو فقط داداشمی حق نداری تو زندگی من دخالت کنی حق نداری برام تصمیم بگیری...عزیز اجازه شرکت توی این ماموریت رو داده و برام مهم نیست که چی میشه..
بغض تو گلم نشست صدام میلرزید: محمد من باهات میام...خون من از بقیه رنگین تر نیست به خداا...من مثل تو مثل بابا اومدم توی این راه که کمک کنم به مردم به کشورم ولی تو....
نتونستم...دیگه نتونستم ادامه بدم:ب..برو...بی.بیرون...میخوام تنها...تنها باشم
°°
ادامه دارد....