اونجایی که علی یاسینی میگه:
داری باخودت چی کار میکنی؟!
شهر کوچیکه میرسه خبرا!
تا دیر نشده به خودت بیا...
از تو پوچی ولی دکورت زیاد...
تو قشنگ تراز این حرفا بودی:))
اینی که شدی به تو نمیاید!
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهاردهم
••
روای:همه آمادهٔ شروع جلسه بودند.اتاق در سکوت فرو رفته....
آقایعبدی سکوت جلسه را شکست.
عبدی:بچهها همون طور که میدونید پرونده برای حل شد از اینجا امکان پذیر نیست.باید نفوذی بفرستیم.
نگاههای مصمم و محکم تیم امید بخش فرمانده شد.
عبدی:محمد برای حضور در میدان میره البته قراره یکی از بچه ها سایبری هم همراهش بره.
محمد سرش را محکم بالا آورد.انتظار شنیدن این سخن را از مافوقش نداشت.
همه بعد از پایان فرمانهای عملیاتی اتاق را ترک کردند.
هر کس مسیر میز خود را در پیش گرفته.
محمد:یک ساعت از جلسه گذشته و دوباره همه چیز مثل قبل بود.
باید از آقای عبدی میپرسیدم کی قرار باهام بیاد.
با صدای در سر از پرونده بیرون آوردم.
داوود:آقا بریم؟
_بریم
«شب»
در زدم وارد اتاق شدم.نگاه پدرانه آقای عبدی همیشه دلگرم کننده ما بود.
_سلام آقا ببخشید مزاحمتون شدم.میخواستم درمورد جلسه امروز حرف بزنم.
عبدی:خوب کردی اومدی محمد...شما سه روز دیگه عملا وارد میشید.(پوشه رو سمت محمد داد)اینا تمام چیزایی که نیازه بدونید.
_من با کی قرار برم؟
عبدی:فکر کردم خودش گفته بهت...با رسول میری.
حس کردم یه لحظه نفسم رفت.
_اما آقا...
عبدی:محمد الان تنها کسی که میتونه تو این ماموریت خوب عمل کنه رسول.علی قرار بود بیاد ولی وضعیتش خیلی بدتر از این حرفاست.بقیه هم اندازه رسول و علی سابقه ندارن....رسول خودش موافق این قضیهست.
تشکر کردم از اتاق خارج شدم.از پله ها پایین رفتم نگاهی به سایت انداختم رسول نبود.
_داوود رسول کجاست؟
داوود:نیم ساعت پیش رفت.
به سمت پارکینگ حرکت کردم و فوری ماشین رو روشن کردم به سمت خونه...
رسول:مشغول جمع کردن وسایلم بودن که در اتاق باز شد.
نفس عمیقی کشیدم.میدونستم قرار اتفاقات وحشتناکی بیافته.
_سلام..خسته نباشی.
محمد عصبی:علیک با کارای تو اصلا خسته نمیشم.
_به عزیز گفتم قضیه رفتمون رو فقط زنداداش مونده که کار خودته.
صداش بلند تر از لحظه قبل شد:رسول تو واسه چی به من نگفتی هااا؟؟چرا سرخود تصمیم میگیری؟؟
از جام بلند شدم بدون نگاه بهش کولم رو گوشه اتاق گذاشتم.
محمد:باتوعم رسول.
_محمد من نه سرخود تصمیم گرفتم نه بدون اجازه بزرگترم کاری میکنم..پس لطفا تمومش کن
دوباره داد زد: اجازهٔ بزرگتر جالبه اون وقت کی؟تو هنوزم بچهای رسول بچه..لجبازی...فکر میکنی با ای کارا میتونی برسی به جایی؟تو حتی نمیدونی کی باید چیکار کنی..
چشمام رو بستم نفس حرصی کشیدم درد قلبم دوباره شروع شده مثل خودش داد زدم از ته دل:محمد بسه... بسه دیگه...چپ رفتم راست رفتم همه بهم گفتن بچه...بزرگ تر من بابا و مامانم تو فقط داداشمی حق نداری تو زندگی من دخالت کنی حق نداری برام تصمیم بگیری...عزیز اجازه شرکت توی این ماموریت رو داده و برام مهم نیست که چی میشه..
بغض تو گلم نشست صدام میلرزید: محمد من باهات میام...خون من از بقیه رنگین تر نیست به خداا...من مثل تو مثل بابا اومدم توی این راه که کمک کنم به مردم به کشورم ولی تو....
نتونستم...دیگه نتونستم ادامه بدم:ب..برو...بی.بیرون...میخوام تنها...تنها باشم
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهاردهم •• روای:همه آمادهٔ شروع جلسه بودند.اتاق در سکوت فرو رفته....
پ.ن: انتظار شنیدن این سخن را از مافوقش نداشت.
پ.ن: نگاه پدرانه🥲
پ.ن:تنها کسی که...
پ.ن:آخ آخ طوفان در راه😁
پ.ن:اتفاقات وحشتناک...
موافقم رسول جان😬
پ.ن:با کارای تو اصلا خسته نمیشم 😶🌫
پ.ن:تو هنوزم بچهای رسول بچه😣
پ.ن:حق نداری برام تصمیم بگیری🥲
پ.ن:خون من از بقیه رنگین تر نیست به خداا:)))
پ.ن: میخوام تنها باشم💔:))
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
«طَـنـیـن»
پ.ن: انتظار شنیدن این سخن را از مافوقش نداشت. پ.ن: نگاه پدرانه🥲 پ.ن:تنها کسی که... پ.ن:آخ آخ طوفان د
ببخشید اگه خوب نشده🥲
واقعا خیلی سرم شلوغه😔
قول میدم جبران کنم حتما❤️