||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق پانزدهم
••
محمد:جا خوردم.انتظار شنیدن این حرفها رو از رسول نداشتم.
_رسول
رسول:بسه بخدا...خستم از این نگرانی های دائمی از ترحم هاتون...از این دائم مراقبت هات خستم محمد..تو فقط به فکر اینی که من کاری نکنم که تو دردسر بیافتی
حق با رسول بود.من با این رفتارم کاری کردم که فکر که برام مزاحم برام دردسره.
کنارش روی تخت نشستم.توی یه حرکت تو بغلش کردم.
_ببخشید من فقط نمیخوام بلا سرت بیاد داداش فرفریم...من دلم نمیخواد که از دستت بدم...حق باتوعه:))
نفس عمیقی کشیدم: نگرانی و مراقبت بیش از حد من باعث شد که فکر کنی که ترحم میکنم... ولی اینطوری نیست رسول..من نباید واست تصمیم بگیرم این راهی که تو میخوای بری..فقط مراقب خودت باش:))
اروم ازش جدا شدم به سمت در رفتم.
با صدای آروم :ببخشید داداش
لبخندی زدم و از اتاق بیرون اومدم.
از پله ها بالا رفتم.
عطیه:محمد میخوای بازم بری مامویت؟
نگاهی به عزیز انداختم که لبخندی زد
_اره عطیه جان
لبخند شیرینی زد:فقط قول بده مراقب خودت باشی.
_چشم
عزیز:کی میرید؟
_سه روز دیگه
عزیز: خدا پشت و پناهتون... انشاءالله به سلامت برگردید.
«سه روز بعد»
روای:درب با کلید باز شد.مرد جلو تر وارده خانه شد.نگاهی به آراد و بردیا کرد.
علیرام:اینم خونتون فردا صبح هم بیاید شرکت
مرد آنجا را ترک کرد و آراد و بردیا را تنها گذاشت.
آراد(رسول):نگاهی به سرتاسر خونه انداختم.یه خونه شصت متری یه پذیرایی کوچیک که یه فرش دوازده متری داشت و آشپزخونه هم گوشهی پذیرای داشت و یه اتاق خواب.
کولم رو همونجا کنار در انداختم روی مبل نشستم.
محمد مشغول بررسی خونه بود.
_چیکار کنیم؟
محمد:هیچی
شونهای بالا انداختم ارتباطمون با همه قطع شده بود.احتمال شنود توی خونه رو میدادم.
نگاهی به ساعت انداختم از روی مبل بلند شدم سمت آشپزخونه رفتم.
در کابینت ها رو دونه دونه باز میکردم.چشم به کتری خورد.
_چای میخوری؟!
محمد:نه
کتری رو پر آب کردم روی گاز گذاشتم.
یکم که گذشت با صدای بلند گفتم:من حوصلم سر رفت
جواب ازش نشنیدم از آشپزخونه بیرون اومدم.روی مبل نشسته بود کتاب دستش بود.
آروم به سمتش قدم برداشتم و پشت میل ایستاد دستم بالا روی شونه هاش نگه داشتم زیر لب سه شماره شمردم.
پریدم روش.
محمد:رسوووول
با خنده رفتم کنارش نشستم اخم کرده بود.
_خب حالا انگار چیکار کردم -_-
محمد:بهش میگی بچه ناراحت میشه.
_به نظرن اون جا چطور جاییه؟خیلی دوست دارم زود تر ببینم چی میشه....میگم به نظرت چه اتفاقی قرار بیافته؟
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق پانزدهم •• محمد:جا خوردم.انتظار شنیدن این حرفها رو از رسول نداشتم. _
پ.ن:برام دردسره🙂
پ.ن:داداش فرفریم🥲
پ.ن:فقط مراقب خودت باش:))))))
پ.ن:عزیز جون فکر نکنم پسرات سالم برگردن☺️
پ.ن:رسول😂
پ.ن:به نظرت اون جا چطور جاییه؟
سوال خوبیه😜
پ.ن:بعدا پشیمون میشی از دیدن اونجا😔
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
رفقا واقعا شرمندم...از شنبه امتحانهای آنلاین دارم واقعا سرم شلوغه ولی حواسم به پارت ها هست قول میدم🙃❤️
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق شانزدهم
••
«نگاهش روی صفحات پرونده بود.علیرام محسنی ۳۰ساله مسوولیت جذب را به عهده دارد.
رئیس شرکت تا به حال اسمی از او نبود هیچ امضاءی...هیچ ردی
هرکه بود تنها شان رسیدن به قربانیان است.
کجاست که هیچ چیز از او ندارند؟!»
بردیا:پشت سر علیرام میرفتیم.رسول اطراف رو نگاه میکرد.
علیرام:برای اینکه به خواستون برسین باید خودتون رو ثابت کنید.
آراد:چطوری؟!
علیرام:توی اطلاعاتی که برای من ارسال کرد استعداد هاتون رو نوشتین.
یه هفته توی کارای شرکت و کلاس ها شرکت میکنید.
_فقط برای یادآوری دارم میگم ما میخوام از ایران بریم دوست ندارم بعدا بهونه بیارید.
علیرام چشمکی زد:خیالت راحت بردیا....فرهاد
فرهاد:جانم آقا
علیرام:راهنمایی شون کن
پوزخند زد فرهاد نگاهی بهمون انداخت که اونم پوزخند زد.
ساده و خام فرضمون کردند.فرق میکنن ماهم مثل بقیه خام حرفاشون میشیم....ولی نمیدونن که ما اومدیم نقشه هاشون رو نابود کنیم.
نمیدونن اومدیم برای نجات جون بچههایی که ریشه دارن توی این خاک توی این سرزمین.
نزدیک رسول شدم و طوری فقط خودش بشنود لب زدم:حواست بود به همه چی؟!
مثل خودم اروم بلهای گفت.از امروز همه چی شروع میشه...
«هفته بعد»
آراد: روی مبل دراز کشیده بودم ساعد دستم روی پیشونی بود.
یه هفته تمام توی کلاسهاشون یه سری مزخرفات توی مغز همه جا دادن.خیلی راحت و غیر مستقیم عقایدشون رو ترویج میکردن.
ثانیه به ثانیه کلاسها عذاب بود...دو روزه منتظر یه تماسیم ازشون.
نفس عمیقی کشیدم نگاهی به ساعت کردم کلافه دستی توی موهام کشیدم.
با بلند شدن صدای زنگ گوشی از بلند شدم نشستم.
محمد گوشی رو برداشت نگاهی بهم انداخت و بعد جواب داد.
محمد:سلام...قرارمون دو شب پیش بود..بله حق بدید شاکی باشم...شما چه تضمینی میکند برای این کار...من نمیتونم ریسک کنم و غیرقانونی خار... امیدوارم این سری زیر حرفتون نزنید
منتظر نگاهش میکرد:چی شد؟میریم؟برم گزارش بدم؟
سری تکون داد سریع از جام بلند لپتاپ رو باز کردم برای سایت ایمیل زدم.
محمد:وسایلی که نیازه بردار...گوشی خودت و لپتاب رو بزار همینجا بعد رفتنمون بچهها میبرن.
_محمد من اطلاعات رو دوباره چک کردم ما حتی از مکانی که باید بریم هیچی نمیدونیم.
محمد:نگران نباش درست میشه.درضمن دیگه نه محمدی وجود داره و نه رسول،از این به بعد دیگه نباید با این اسمها همدیگر رو صدا کنیم
_چشم بردیا خان
سری به نشونهی تاسف تکون داد:دو ساعت بیشتر وقت نداریم که بریم سر قرار
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق شانزدهم •• «نگاهش روی صفحات پرونده بود.علیرام محسنی ۳۰ساله مسوولیت ج
پ.ن:علیرام....
پ.ن:کجاست که هیچ چیز از او ندارند؟!
پ.ن:پوزخند فرهاد و علیرام😒
پ.ن:ماهم مثل بقیه..
پ.ن:از امروز همه چی شروع میشه😌
پ.ن:رفقا از این به بعد رسول رو با اسم آراد و محمد رو بریاد بشناسید 🙃
پ.ن:یه سری مزخرفات 😒
پ.ن:درست میشه:)
پ.ن:بردیا خان😅
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
من از راهی دور
برای خواندن خواب های تو آمدهام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش
راهی نیست،
در دست افشانی حروف
باید به مراسم آسان اسم تو برگردم،
من به شنیدن اسم تو عادت دارم
من
مشق نانوشته ام به دست نی،
خواندن از خواب تو آموخته ام به راه
من
باران بریده ام به وقت دی،
گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه
به من بگو
در این برهوت بی خواب و طی،
مگر من چه کرده ام
که شاعرتر از اندوه آدمی ام آفریده اند؟
[سید علی صالحی]