«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق پانزدهم •• محمد:جا خوردم.انتظار شنیدن این حرفها رو از رسول نداشتم. _
پ.ن:برام دردسره🙂
پ.ن:داداش فرفریم🥲
پ.ن:فقط مراقب خودت باش:))))))
پ.ن:عزیز جون فکر نکنم پسرات سالم برگردن☺️
پ.ن:رسول😂
پ.ن:به نظرت اون جا چطور جاییه؟
سوال خوبیه😜
پ.ن:بعدا پشیمون میشی از دیدن اونجا😔
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
رفقا واقعا شرمندم...از شنبه امتحانهای آنلاین دارم واقعا سرم شلوغه ولی حواسم به پارت ها هست قول میدم🙃❤️
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق شانزدهم
••
«نگاهش روی صفحات پرونده بود.علیرام محسنی ۳۰ساله مسوولیت جذب را به عهده دارد.
رئیس شرکت تا به حال اسمی از او نبود هیچ امضاءی...هیچ ردی
هرکه بود تنها شان رسیدن به قربانیان است.
کجاست که هیچ چیز از او ندارند؟!»
بردیا:پشت سر علیرام میرفتیم.رسول اطراف رو نگاه میکرد.
علیرام:برای اینکه به خواستون برسین باید خودتون رو ثابت کنید.
آراد:چطوری؟!
علیرام:توی اطلاعاتی که برای من ارسال کرد استعداد هاتون رو نوشتین.
یه هفته توی کارای شرکت و کلاس ها شرکت میکنید.
_فقط برای یادآوری دارم میگم ما میخوام از ایران بریم دوست ندارم بعدا بهونه بیارید.
علیرام چشمکی زد:خیالت راحت بردیا....فرهاد
فرهاد:جانم آقا
علیرام:راهنمایی شون کن
پوزخند زد فرهاد نگاهی بهمون انداخت که اونم پوزخند زد.
ساده و خام فرضمون کردند.فرق میکنن ماهم مثل بقیه خام حرفاشون میشیم....ولی نمیدونن که ما اومدیم نقشه هاشون رو نابود کنیم.
نمیدونن اومدیم برای نجات جون بچههایی که ریشه دارن توی این خاک توی این سرزمین.
نزدیک رسول شدم و طوری فقط خودش بشنود لب زدم:حواست بود به همه چی؟!
مثل خودم اروم بلهای گفت.از امروز همه چی شروع میشه...
«هفته بعد»
آراد: روی مبل دراز کشیده بودم ساعد دستم روی پیشونی بود.
یه هفته تمام توی کلاسهاشون یه سری مزخرفات توی مغز همه جا دادن.خیلی راحت و غیر مستقیم عقایدشون رو ترویج میکردن.
ثانیه به ثانیه کلاسها عذاب بود...دو روزه منتظر یه تماسیم ازشون.
نفس عمیقی کشیدم نگاهی به ساعت کردم کلافه دستی توی موهام کشیدم.
با بلند شدن صدای زنگ گوشی از بلند شدم نشستم.
محمد گوشی رو برداشت نگاهی بهم انداخت و بعد جواب داد.
محمد:سلام...قرارمون دو شب پیش بود..بله حق بدید شاکی باشم...شما چه تضمینی میکند برای این کار...من نمیتونم ریسک کنم و غیرقانونی خار... امیدوارم این سری زیر حرفتون نزنید
منتظر نگاهش میکرد:چی شد؟میریم؟برم گزارش بدم؟
سری تکون داد سریع از جام بلند لپتاپ رو باز کردم برای سایت ایمیل زدم.
محمد:وسایلی که نیازه بردار...گوشی خودت و لپتاب رو بزار همینجا بعد رفتنمون بچهها میبرن.
_محمد من اطلاعات رو دوباره چک کردم ما حتی از مکانی که باید بریم هیچی نمیدونیم.
محمد:نگران نباش درست میشه.درضمن دیگه نه محمدی وجود داره و نه رسول،از این به بعد دیگه نباید با این اسمها همدیگر رو صدا کنیم
_چشم بردیا خان
سری به نشونهی تاسف تکون داد:دو ساعت بیشتر وقت نداریم که بریم سر قرار
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق شانزدهم •• «نگاهش روی صفحات پرونده بود.علیرام محسنی ۳۰ساله مسوولیت ج
پ.ن:علیرام....
پ.ن:کجاست که هیچ چیز از او ندارند؟!
پ.ن:پوزخند فرهاد و علیرام😒
پ.ن:ماهم مثل بقیه..
پ.ن:از امروز همه چی شروع میشه😌
پ.ن:رفقا از این به بعد رسول رو با اسم آراد و محمد رو بریاد بشناسید 🙃
پ.ن:یه سری مزخرفات 😒
پ.ن:درست میشه:)
پ.ن:بردیا خان😅
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
من از راهی دور
برای خواندن خواب های تو آمدهام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش
راهی نیست،
در دست افشانی حروف
باید به مراسم آسان اسم تو برگردم،
من به شنیدن اسم تو عادت دارم
من
مشق نانوشته ام به دست نی،
خواندن از خواب تو آموخته ام به راه
من
باران بریده ام به وقت دی،
گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه
به من بگو
در این برهوت بی خواب و طی،
مگر من چه کرده ام
که شاعرتر از اندوه آدمی ام آفریده اند؟
[سید علی صالحی]
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق هفدهم
••
آراد:تقریبا همه چیز آماده بود...برای چندمین بار به ساعت نگاه کردم بیست دقیقه از زمان قرار گذشته بود کولم روی زمین انداخت رو جدول گوشهی خیابون نشستم
_عروسک خمیه شب بازی چیزی هستیم؟!مسخرمون کرده...
بردیا:صبر کن
نفس کلافه کشیدم نگاهی به اطراف انداختم.محمد هم کنارم نشست.
سرم روی شونش گذاشتم:داداش خیلی دوست دارم:))
محمد:همینطور:)
_به نظرت سالم برمیگردیم؟!
لبخندی زد:باید توکلت به خدا باشه هر چی اون بالایی بخواد میشه
_داداش منو میبخشی؟
دستم رو گرفت به سمتم چرخید اخمی ریزی بین ابروهاش نشست:باز چی بلایی قرار سرمون بیاری که از الان داری معذرت خواهی میکنی؟!
خندهی کوتاهی کردم: این مقدمه برای خرابکاریهای آینده نبود...منو ببخش برای حرفایی که بهت زدم برای بچه بازیام برای اشتباهاتم...من نمیخواستم اون شب باهات اون رفتار رو میکردم...خودتم خوب میدونی از اون سال به بعد...
لبخندش پررنگ شد دیگه خبری از اون اخم هم نبود:داداش کوچولوی من!:)من هیچوقت از دستت ناراحت نمیشم فقط نگرانتم:)قراربود دیگه حرفی از اون اتفاقات اون سال نزنی..یادت که نرفته؟!
نه ی آرومی زمزمه کردم که صدای ترمز شدید یه ماشین بلند شد.
علیرام و یه زن از ماشین پیاده شدند.
با محمد از جامون بلند شدیم.
سرم رو پایین انداختم و بی توجه به احوال پرسیش با کفشم مشغول بازی کردن با سنگ زیرههای آسفالت شدم.
علیرام:ببخشید دیر شد رفتم دنبال عاطفه...آخ یادم رفت ایشون عاطفه هستن خواهر من
خوشبختم ی زمزمه کردیم.
علیرام:بریم زودتر
با تعجب سرم رو بالا آوردم نگاهی به محمد انداختم که شونهای بالا انداخت.
کوله هامون رو از زمین برداشتیم داخل صندوق ماشین گذاشتیم.
چیزی روی قبلم سنگینی میکرد.شایدم مغز یادش بره ولی قلب نمیتونه...میتونه؟!
قلب یادش نمیره...باعث تکرار دوباره اون خاطرات اون روزای خوب حتی حرفی که کارش رو به اینجا کشونده
جای زخم های یادگاری خاطرهاش هنوز درد میکنه:)
°°
ادامه دارد....