اگر بلایی که بر سرمان آمد را فراموش کنیم روزی خواهد رسید که مجبوریم دوباره آن را زندگی کنیم، هیچوقت به کسی نمیگویم به دنبال انتقام باش ولی آنچه روی داده را هم فراموش نکنید.
[علی عزت بگویچ]
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق هجدهم
••
با دستی که جلوی صورتم به حرکت درآمد به خودم اومدم.
محمد نگران نگاهم میکرد:خوبی؟!
لبخندی زدم:بله
سرم رو به شیشهی ماشین تکیه دادم نگاه محمد روی خودم حس میکردم.
شاید حال الانم برای دقایقی قبل از حرکت با به یاد آوردن خاطرات و قولی که دادم داغ دلم رو تازه کرده.
علیرام: بچه ها برنامتون چیه؟!
_فعلا از همه چی مهم تر خروج از ایران ِ
عاطفه:یعنی برای آیندتون تصمیم نگرفتید؟
سرم رو به سمتش چرخوندم صدای محمد رو شنیدم که جوابش رو داد...ولی من چم شده بود؟!دلم برات تنگ شده
آوایِ بیمعرفت ِمن:)
«دوسال پیش
روای: موتور را گوشهای در پارکینگ پارک کرد.چشم چرخاند با دیدن دختری جوان سلام آرامی داد و به سمت آسانسور قدم برداشت.دکمه را فشرد و منتظر پایین آمدش شد.
زیر چشمی به دخترک سردگم روبهرو ش نگاه میکرد.
او را اولین بار است میبیند.با رسیدن آسانسور سوار شد و قبل زدن عدد طبقه مورد نظر دختر جوان هم سوار شد.
باصدایی خیلی آرام و سر به زیر لب زد:آقا شما اینجا کار میکنید؟
رسول:بله
مکثی کرد:تازه واردین؟
نجوای آرام بله به گوش هایش رسید:نگران نباشید مشکلی پیش نمیاد
دختر سر بالا آورد سوالی نگاهش میکرد.
رسول لخند محوی زد:همه برای ورود به این شغل و روبهرو شدند با محیط کاری استرس دارن.
آسانسور ایستاد درب باز شد.رسول به رسم احترام بفرماییدی گفت.
آوا هم فورا از کابین آسانسور بیرون آمد
رسول:اتاق آقا محمد بالاست
آوا تشکری کرد و راهی اتاق فرماندهی سایت شد
«ساعتی بعد»
جلسه آغاز شده و همه در جاب خود نشسته اند.محمد همراه آوا وارد اتاق شد.
محمد: بسم الله الرحمن الرحیم
بچه ها معرفی میکنم آوا ملکی همکار جدیدمون.
محمد همان طور که با دست به تک تک تیماش اشاره میکرد نام آنها را بر زبان میآورد.
بعد چند دقیقهای محمد در اتنهای سالن روبهرو تیماش ایستاد تا دید کافی داشته باشد.
محمد:پرونده جدید به دستمون رسیده.رسول جان عکس رو بنداز رو وال....مجید فراهانی
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هجدهم •• با دستی که جلوی صورتم به حرکت درآمد به خودم اومدم. محمد نگر
پ.ن:به یاد آوردن خاطرات🥺
پ.ن:آوا؟!🧐
پ.ن:آوای ِبیمعرفت ِمن:))
پ.ن:یکم درمورد رسول و گذشتاش بخونیم:)
پ.ن:رسول سعی بهش کمک کنه آروم بشه🙃❤️🩹
پ.ن:رسول باادب😌
پ.ن:فلش بک هست از این به بعد😉
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق نوزدهم
••
محمد: مجید فراهانی ۴۳ ساله اهل تبریز.. دکترِ،توی یکی از مناطق تقریبا ضعیف تبریز مشغول به کار هست...ایشون داره تلاش میکنه که بین شعیه و سنی تفرقه ایجاد کنه.بچه ها تبریز خبر دادن تحرکات عجب توی اون منطقه به وجود امده.
میخوام خیلی خوب در این باره تحقیق کن و اگه لازم باشه تبریز میریم..
مکث کوتاهی کرد:سوال هست؟
به بعد شنیدن جواب منفی بچه ها قصد ترک اتاق کردند.
محمد:رسول بمون
رسول:جانم آقا
محمد:به خانم ملکی سیستمُ میزش رو نشون بده
رسول:چشم
اتاق را ترک کرد.چشم چرخاند با دیدن آوا بالای پله به سمتش قدم تند کرد.
رسول:بفرمایید من بهتون میزتون رو نشون بدم
پشت سر رسول راه میرفت و کنجکاو به اطراف نگاه میکرد.با توقف رسول نگاهاش کرد.
رسول:این میز شماست اگر مشکلی داشتید به من یا بچه ها بگید.
آوا:ممنونم
با نگاهش رسول را تا میز مرکزی همراهی کرد.پشت میز نشست سیستم را باز کرد.
رسول:با دستی که روی شونم نشست سرم رو بلند کردم.داوود بود
چشمکی زد:چطور بود؟
رسول:چی چطور بود؟
شاکی نگاهم کرد:چایی که آقا داوود ریخت براتون
چشم چرخوندم که لیوان چایی بغل دستم بود خندهی کوتاهی کردم:شرمنده آقای فداکار اصلا نخوردم
داوود:رسول تو...
با صدای ناآشنا به سمت مخالف چرخیدم آوا خانم بود.
رسول:مشکلی پیش اومده؟
لبخندی زد:نه فقط گزارش هایی که خواسته بودین رو آوردم
رسول:ممنونم ازتون
نگاه ی به ساعت انداختم:کارِ دیگهای هم دارید؟
سرش رو بالا آورد نه ای زمزمه کرد و از میز فاصله گرفت.
رسول:خب آقا داوود من دارم میرم کاری نداری؟
داوود:خیر
گزارش رو بالا اوردم سوالی نگاهم کرد با چشم به گزارش اشاره کرد که آهانی گفت چند ثانیه بعد گزارش ها رو جمع کردم به سمت اتاق محمد راه افتادم.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق نوزدهم •• محمد: مجید فراهانی ۴۳ ساله اهل تبریز.. دکترِ،توی یکی از منا
پ.ن: آوای کنجکاو😁
پ.ن:با نگاهش رسول را تا میز مرکزی همراهی کرد.
پ.ن:آقا داوود😅
پ.ن:کاری نداری؟
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
668.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخته...
بفهمی همه عمرت تلف شده💔
#ادیتخودم
#دلی