eitaa logo
«طَـنـیـن»
77 دنبال‌کننده
51 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
آوا ملکی(۲۳ساله)
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هجدهم •• با دستی که جلوی صورتم به حرکت درآمد به خودم اومدم. محمد نگران نگاهم می‌کرد:خوبی؟! لبخندی زدم:بله سرم رو به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم نگاه محمد روی خودم حس می‌کردم. شاید حال الانم برای دقایقی قبل‌ از حرکت با به یاد آوردن خاطرات و قولی که دادم داغ دلم رو تازه کرده. علیرام: بچه ها برنامتون چیه؟! _فعلا از همه چی مهم تر خروج از ایران ِ عاطفه:یعنی برای آیندتون تصمیم نگرفتید؟ سرم رو به سمتش چرخوندم صدای محمد رو شنیدم که جوابش رو داد...ولی من چم شده بود؟!دلم برات تنگ شده آوایِ بی‌معرفت ِمن:) «دوسال پیش روای: موتور را گوشه‌ای در پارکینگ پارک کرد.چشم چرخاند با دیدن دختری جوان سلام آرامی داد و به سمت آسانسور قدم برداشت.دکمه را فشرد و منتظر پایین آمدش شد. زیر چشمی به دخترک سردگم روبه‌رو ش نگاه می‌کرد. او را اولین بار است می‌بیند.با رسیدن آسانسور سوار شد و قبل زدن عدد طبقه مورد نظر دختر جوان هم سوار شد. باصدایی خیلی آرام و سر به زیر لب زد:آقا شما اینجا کار می‌کنید؟ رسول:بله مکثی کرد:تازه واردین؟ نجوای آرام بله به گوش هایش رسید:نگران نباشید مشکلی پیش نمیاد دختر سر بالا آورد سوالی نگاهش می‌کرد. رسول لخند محوی زد:همه برای ورود به این شغل و روبه‌رو شدند با محیط کاری استرس دارن. آسانسور ایستاد درب باز شد.رسول به رسم احترام بفرماییدی گفت. آوا هم فورا از کابین آسانسور بیرون آمد رسول:اتاق آقا محمد بالاست آوا تشکری کرد و راهی اتاق فرمانده‌ی سایت شد «ساعتی بعد» جلسه آغاز شده و همه در جاب خود نشسته اند.محمد همراه آوا وارد اتاق شد. محمد: بسم‌ الله الرحمن الرحیم بچه ها معرفی میکنم آوا ملکی همکار جدیدمون. محمد همان طور که با دست به تک تک تیم‌اش اشاره می‌کرد نام آنها را بر زبان می‌آورد. بعد چند دقیقه‌ای محمد در اتنهای سالن روبه‌رو تیم‌اش ایستاد تا دید کافی داشته باشد. محمد:پرونده جدید به دستمون رسیده.رسول جان عکس رو بنداز رو وال....مجید فراهانی °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هجدهم •• با دستی که جلوی صورتم به حرکت درآمد به خودم اومدم. محمد نگر
پ.ن:به یاد آوردن خاطرات🥺 پ.ن:آوا؟!🧐 پ.ن:آوای ِبی‌معرفت ِمن:)) پ‌.ن:یکم درمورد رسول و گذشت‌اش بخونیم:) پ.ن:رسول سعی بهش کمک کنه آروم بشه🙃❤️‍🩹 پ.ن:رسول باادب😌 پ.ن:فلش بک هست از این به بعد😉 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق نوزدهم •• محمد: مجید فراهانی ۴۳ ساله اهل تبریز.. دکترِ،توی یکی از مناطق تقریبا ضعیف تبریز مشغول به کار هست...ایشون داره تلاش می‌کنه که بین شعیه و سنی تفرقه ایجاد کنه.بچه ها تبریز خبر دادن تحرکات عجب توی اون منطقه به وجود امده. میخوام خیلی خوب در این باره تحقیق کن و اگه لازم باشه تبریز میریم.. مکث کوتاهی کرد:سوال هست؟ به بعد شنیدن جواب منفی بچه ها قصد ترک اتاق کردند. محمد:رسول بمون رسول:جانم آقا محمد:به خانم ملکی سیستمُ میزش رو نشون بده رسول:چشم اتاق را ترک کرد.چشم چرخاند با دیدن آوا بالای پله به سمتش قدم تند کرد. رسول:بفرمایید من بهتون میزتون رو نشون بدم پشت سر رسول راه می‌رفت و کنجکاو به اطراف نگاه می‌کرد.با توقف رسول نگاه‌اش کرد. رسول:این میز شماست اگر مشکلی داشتید به من یا بچه ها بگید. آوا:ممنونم با نگاهش رسول را تا میز مرکزی همراهی کرد.پشت میز نشست سیستم را باز کرد. رسول:با دستی که روی شونم نشست سرم رو بلند کردم.داوود بود چشمکی زد:چطور بود؟ رسول:چی چطور بود؟ شاکی نگاهم کرد:چایی که آقا داوود ریخت براتون چشم چرخوندم که لیوان چایی بغل دستم بود خنده‌ی کوتاهی کردم:شرمنده آقای فداکار اصلا نخوردم داوود:رسول تو... با صدای ناآشنا به سمت مخالف چرخیدم آوا خانم بود. رسول:مشکلی پیش اومده؟ لبخندی زد:نه فقط گزارش هایی که خواسته بودین رو آوردم رسول:ممنونم ازتون نگاه ی به ساعت انداختم:کارِ دیگه‌ای هم دارید؟ سرش رو بالا آورد نه ای زمزمه کرد و از میز فاصله گرفت. رسول:خب آقا داوود من دارم میرم کاری نداری؟ داوود:خیر گزارش رو بالا اوردم سوالی نگاهم کرد با چشم به گزارش اشاره کرد که آهانی گفت چند ثانیه بعد گزارش ها رو جمع کردم به سمت اتاق محمد راه افتادم. °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق نوزدهم •• محمد: مجید فراهانی ۴۳ ساله اهل تبریز.. دکترِ،توی یکی از منا
پ.ن: آوای کنجکاو😁 پ.ن:با نگاهش رسول را تا میز مرکزی همراهی کرد. پ.ن:آقا داوود😅 پ.ن:کاری نداری؟ ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
حالِ دل پرسیدی‌ و گفتم که خوبم بارها خوبم اما خوبِ ویرانم! نفهمیدی مرا . .️
«طَـنـیـن»
آقای ابوذر روحی در میدان نبوت
بسم‌الله سلااااااااام😍
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟ راستش زورِ منِ خسته به طوفان نرسید! [شهریار]
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیستم •• روای:روزها یکی یکی می‌گذشتند‌.رسول دل را باخته بود.به آوا تازه وارد شده دل را باخته بود:) با دیدنش حالش دگرگون می‌شد.ضربان قلبی که ناخواسته با وجودش بالا می‌رفت؛) باید با برادرش حرف می‌زد....باید از یه حس غریبی که به وجود آمده می‌گفت. حس غریبی که برای شیرین بود:) نمی توانست چشم برم بگذارد.آرام در اتاق را باز کرد.چراغ قوه موبایلش را روشن... آرام و بی صدا خانه را به مقصد حیاط ترک کرد. باصدایی که شنید به عقب برگشت با دیدن محمد که روی پله‌های خانه نشسته است لبخندی زد. رسول:سلام داداش..چرا اینجا نشستی؟ محمد لبخندی به شیرینی لبخند رسول زد:خوابم نمی‌برد تک خنده‌ای کرد:پس مثل منی کنار محمد روی پله‌ها نشست نفس عمیقی کشید. رسول:خیلی وقت بود باهم اینطوری حرف نزدیم سرش را روی شانه‌ی برادر گذاشت. نبودن تکیه گاه برایش سخت بود ولی حال او محمد را داشت. نمیدانست چگونه و چطوری حرف دلش را به تکیه گاهش بگوید. او بلد نبود:) محمد:رسول چیزی میخوای بگی؟! صاف نشست دستی به موهای بهم ریخته‌اش کشید رسول:اوهم ولی..ولی نمیدونم چطوری بگم محمد سوالی نگاهش می‌کند. رسول:من..من...فکر کنم..عاشق شدم محمد خندید؛رسول بهت زد به محمد نگاه می‌کرد. محمد:پس بگو چرا عجیب شدی خجالت زده سر پایین انداخت.دست محمد روی شانه‌اش نشست محمد: خجالت نداره که اتفاقا این خیلی خوبه....حالا این خانمی که دل داداش ما برده کیه؟! همان طور که با دستانش بازی می‌کرد نام آوا را بر زبان آورد. محمد:خیر ان‌شاءالله...برو بخواب که کلی کار داریم. محمد می‌رود،او تنها می‌ماند..به ماه رو به رویش که نیمه‌‌ست خیره می‌شود. °° ادامه دارد....