||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و پنجم
••
مرصاد اومد سمتمون:إِنَّا نَتَأَخَّرُ عَن بَقِيَّةِ المَجْمُوعَاتِ، وَأَن تَجْلِسُوا فَتَحْتَدِثُوا! لَقَدْ أَسَفْتُ عَلَيْكُمْ.(از بقیه گروه ها عقبیم بعد نشستید حرف میزنید!متاسفم براتون.)
بردیا:عَفْوًا(ببخشید)
سری به نشونهی تاسف تکون داد و رفت:واسه وی معذرت خواهی میکنی؟!
بردیا:آراد لطفا اینجا سربهسر هیچکس نزار سعی کن یه بارم که شده به حرفم گوش کنی.
بردیا:بدون اینکه حرفی بزنه گذاشت رفت.دیگه واقعا نمیدونم چی کار کنم از دستت رسول.
دستی به موهام کشیدم وسایل روی میز رو جمع کردم.فکر درگیر حرفهای امین بود.
باید یه راهی پیدا میکردیم بریم از اینجا مسئله مرصاد بود اون خیلی حواس جمعِ اگه بخوایم از اتاق بریم بیرون قطعا لو میده.
باید با امین حرف میزدم.اون اطلاعات خیلی با ارزش بودن پس حتی شده باید یکیمون هم شده از اینجا بزنه بیرون.
.....
آراد:کنار محمد نشستم و مشغول تمیز کرد اسلحه ها شدم.
_امین نیومده؟الان سه شنبه ست و هنوز اون فردا نیومده هااا چهار روزمون رفت کلا پنج روز وقت داریم.
بردیا:اگه اون نیاد مجبوریم خودمون بریم.
_هیچی دیگه دستی دستی خودمون بریم دم تیغ
بردیا:میگی چی کار کنیم؟
سری تکون دادم سمت جیپ رفتیم با دیدن مرصاد یه پسر که قیافهش آشنا بود...نه امکان نداره...اون یعنی...نه...پشت جیپ روی دو پام نشستم.اگه منو ببینه لو رفتیم.... محمد با تعجب به من نگاه میکرد.
باید چی کار میکردیم؟!اگه...اگه یه درصد منو رو ببینه دیگه هیچ کاری برای برگشتمون نمیتونیم بکنیم.
نگاه کردم که رفته بودن
بردیا:چی کار میکنی؟
_یادته گفتم یه پسره از بخش سابیری یه دفعه رفته...اون اینجاست...اون منو میشناسه دانشگاه باهم بودیم...تو رو خدا یه کاری کن اگه....اگه ببین منو جون هر دو مون و پرنده به خطر میافته.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و پنجم •• مرصاد اومد سمتمون:إِنَّا نَتَأَخَّرُ عَن بَقِيَّةِ ال
پ.ن:به حرفم گوش کن😶🌫
پ.ن: محمد که نمیدونه با رسول چیکار کنه😅
پ.ن:حرفهای محمد🥲
پ.ن: مجبوریم خودمون بریم😥
پ.ن:اگه منو ببینه لو رفتیم😖
پ.ن:اون اینجاست😰
پ.ناگه ببین منو جون هر دو مون و پرنده به خطر میافته.🤭
پ.ن:دوستانی که هیجان و یزید بازی درخواست کرده بودن بفرماید پارت های یزید بازی☺️
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
«طَـنـیـن»
_با جنازه داخل اتاق چیکار کنیم؟!اگه.. اگه...تا الان..فهمیده باشن... #اسپویل
به نظرتون دیالوگ کیه؟!
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و ششم
••
بردیا:با حرفهای رسول جاخوردم.
_مطمئنی؟
سری تکون داد.امروز یکم عجیب بود حال نداشت.سرفهای کرد:چی کار کنیم؟
_نمیدونم فقط تا امشب باید صبر کنیم
چند قدم بهش نزدیک شدم دستم روی پیشونیش گذاشتم:تو تب داری!
تک خندهای کرد:اره فک کنم سرما خوردم
مرصاد:إِذَا اِنْتَهَيْتُمْ مِنْ عَمَلِكُمْ فَاذْهَبُوا إِلَى الغُرْفَةِ.(اگه کارتون تموم شد برید اتاق.)
سری تکون دادم همراه رسول به سمت اتاق رفتیم.
_بریم بیمارستان؟
آراد:نه خوبم
«سایت»
فرشید:با دست روی میز ضرب گرفته بودم.سایت ساکت بود و نبود رسول و آقامحمد تو ذوق میزد.۱۲ روزه که هیچی خبری ازشون نداریم.
بلند شدم به سمت میز داوود رفتم.
_داوود؟...آقا داوود...دهقان فداکار
رد نگاهش رو گرفتم به میز رسول رسیدم.
لبخندی به این نگرانیش زدم.دستم روی شونش گذاشتم.
نگاه خستش به سمت چرخید.
_نگران نباش همه چیز خوب پیش میره.
داوود:به نظرت سالم برمیگردن؟!
_داوود چرا یه همچین فکری میکنی؟تو نمیدونی آقامحمد حواسش به همه چیز هست؟!
لبخند غم ناکی زد:آقا محمد که مواظب هست ولی رسول نه
تک خندهای کردم
سعید:اینجا چه خبره؟!
_هیچی سعید جان
داوود:کیس مورد نظر مادرت چی شد؟
آخ از دست تو رسول...
سعید:کیس چی؟
داوود:کیس ازدواج
سعید پس گردنی زد:همه میدونن بعد من آخرین نفر باید بفهمم
_رسول بهت گفته نه؟!من رسول و گیر بیارم
سعید چشم غرهای رفت: پاشید برید سرکارتون!
_قهر نکن بهت نمیاد آقا سعید
علی با عجله از روی صندلی بلند شد و به سمت اتاق آقای عبدی دوید.شونهای بالا انداختم راهم رو سمت میزم کج کردم.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و ششم •• بردیا:با حرفهای رسول جاخوردم. _مطمئنی؟ سری تکون داد.ام
پ.ن:رسول سرما خورده🤧
پ.ن:اندر احوالات سایت🫤
پ.ن:سالم برمیگردن😥
سوال ما هم همینه آقا داوود🤔
پ.ن:کیس ازدواج فرشید🙄
پ.ن:علی ورا عجله داشت؟
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••