||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و هفتم
••
«سایت»
روای:همه چیز در سایت بهم ریخته بود.همه در تکاپو بودند.
منبعی از شهرک نظامی برایشان اطلاعاتی فرستاده بود که هویت سایه را مشخص کرده...
تمام مدت سایه کنارشان بوده کنار محمد و رسول....
باورشان نمیشد..
داوود:از استرس زیاد راهرو رو مدام طی میکردم.اگه لو برن ما حتی توان برگردوندنشون رو نداریم.
کلا اونجا یه منبع داریم!
هیچ راه ارتباطی هم نداریم که بهشون بگیم...
_فرشید نمیشه یه کاری کنیم مثلا بریم اونجا
سعید: دیوونه شدی داوود؟
_الان ما باید چیکار کنیم
فرشید:دیگه خودشون حتما متوجه حضور سایه شدن و هویتش براشون روشن شده.
_امیدوارم
نفس کلافه کشیدم و خودمو روی صندل رها کردم دیوونه کننده بود این وضعیت...
.........
آراد:روی تخت دراز کشیده بود ساعد دستم روی پیشونیم بود.
چقدر کسل کنند بود اینجا نمیدونم آرش چطوری مرصاد رو تحمل کرده این مدت.
محمد هم طبق معمول داشت فکر میکرد.
باصدای در بلند شدم و نشستم مرصاد در رو باز کرد مرد میان سالی وارد اتاق شد.
کمی با مرصاد صحبت کرد و پادری جلوی حموم رو جمع کرد پادری جدیدی رو پهن کرد،بدون هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد.
سرم رو سمت محمد چرخوندم که داشت به پادری نگاه میکرد.
یعنی ممکنه این همون باشه؟!
دوباره به حالت قبلی برگشتم سرم درد میکرد.هوای اتاق خیلی خفه بود.
_هَلْ أَسْتَطِيعُ أَنْ أَخْرُجَ؟(من میتونم برم بیرون؟)
مرصاد نگاهی به من انداخت سری تکون داد خواستم بلند شم که محمد دستم رو گرفت
بردیا:خوبی؟
لبخندی زدم:اره فقط میرم یکم حال و هوام عوض بشه.
از ساختمون بیرون اومدم نگاهی به اطراف انداخت.آرامش و تنهایی رو توی این شرایط رو ترجیح میدادم ولی...سکوت اینجا خیلی ترسناک بود..
چند قدمی رفتم که با صدایی ایستادم.
اروم برگشتم نگاهی به اطراف انداختم.
یه نفر پشت درخت ایستاده بود با دست بهم اشاره کرد برم...خدایا نجاتم بده!
آروم ولی محکم قدم برمیداشتم.با فاصله ایستادم:نَعَم؟(بله؟)
پسر با گفتن اسمش تنش درونم رو اروم کرد.
امین:ببخشید ترسوندمت...زمان زیاد ندارم باید تموم اطلاعات رو بهتون بدم تا فرار تون آسون بشه.
سری تکون دادم ادامه داد:برای اینکه برید سمت زندان باید از جاده فرعی برید وقتی رسیدین به محوطهای که پر درخته باید...
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و هفتم •• «سایت» روای:همه چیز در سایت بهم ریخته بود.همه در تکاپو
پ.ن:هویت سایه....
پ.ن: تمام مدت کنارشان بوده🤭
پ.ن:اگه لو برن ما حتی توان برگردوندنشون رو نداریم.❤️🩹
پ.ن:فرشید فکر کنم اونا خبر ندارن سایه کیه🥲
پ.ن:داوود نگران ❤️🔥
پ.ن:نقشه راه هم رسید😔
پ.ن:سکوت اینجا خیلی ترسناک بود....
پ.ن:امین که نزدیک بود رسول رو سکته بده😥
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
هدایت شده از سید کاظم روح بخش
فردا روز معلم است و کلاس درسِ شما، حالا به وسعت تمام زمین گسترده شده. شما نه با گچ و تخته، که با تار و پود جانتان، مفهوم «ایستادن در برابر طوفان» را به ما دیکته کردید.
آقای معلم!
ببینید که شاگردانتان در این سالها، چگونه در مکتبِ نگاهتان، درسِ «هیهات منا الذله» را دوره کردند. شما به ما آموختید که قلم اگر در راه حق نچرخد، چوبی بیش نیست.
میخواهم بگویم که هرچند داغِ شما سنگین است، اما تازیانههای فراق تان، ما را نترسانده؛ بلکه بیدارترمان کرده است. ما درسِ «عزت» را از لبخندهای مقتدرانه تان یاد گرفتیم و حالا با تاسی به همان نگاه، در برابر تمامِ دنیایِ ستمکاران، چون کوه ایستادهایم.
معلمِ شهیدِ من!
قسم به خونِ سرخ شما که تا آخرین سطرِ کتابِ مقاومت، مشقِ غیرت خواهیم کرد. شما به ما یاد دادید که «مرگ» پایانِ یک معلم نیست، بلکه آغازی است برای تکثیر شدن در رگهای یک ملت.
آقاجان روزتان مبارک، حالا تمامِ دنیا شاگردِ مکتبِ شماست!❤️
#سیدکاظم_روحبخش
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و هشتم
••
صبح روز بعد
بردیا:رسول مثل همیشه نبود از وقتی گفته دیشب امین چه حرفایی زده ذهن منم مشغول کرده با آرش روی صندلی ها نشسته بودن.
«باید یه کاری بکنیم چهار روز بیشتر وقت نداریم..من زمان میخوام تا از نقشه سردربیارم»قطعا بازم فکر احمقانه تو سرش بود.
آراد:استرس و ترس ول کنم نبود...زمان کم،سیستم امنیتی فوقالعاده قوی و زیاد،نقشهای که هیچی ازش نمیدونیم. با فکری که توی سرم میچرخید میدونست که کارم خطرناک و احمقانهست ولی راه دیگه نبود...جعبه ابزار روی میز رو خیلی نامحسوس به لب میز هدایت کردم...درست لب تیز جعبه از میز رد شده با دستم پیچگوشتی روی میز رو انداختم زمین....خم شدم و زیر میز نشستم نفس عمیقی کشیدم محکم از جام بلند شدم...آخ بلندی گفتم،گرمی خون که روی پیشونیم در جریان بود رو حس میکرد.چشمهام تار میدید.
محمد ترسیده کنارم نشسته بود لبخندی زدم تا نگرانیش رو کم کنم و درد سرم بیشتر شد..
آرش:باید ببریمش بیمارستان
محمد نگران و عصبی دم گوشم گفت:فقط برگردیم ایران رسول دارم برات.
روای:محمد آرام و قرار نداشت ذهنش درگیر برادرش بود.روی صندلی های روبهرو اتاق رسول نشسته بود.
مرصاد عصبی راهرو طی میکرد.کلافه بود ولی نگران هرگز!
دکتر بعد نیم ساعت از اتاق بیرون آمد
دکتر:نگران نباشید حالش خوبه فقط سه روز استراحت مطلقم بدون هیچ کاری.
این را گفت و رفت محمد نگاهی به مرصاد و آرش انداخت و وارد اتاق شد.
چشمان رسول بسته بود
محمد:دیوونه
آرام چشم باز کرد با درد به محمد خیره شده بود:ببخشید مجبور بودم.
نفس کلافهای سرداد و به رسولی با چشمانی پر از درد به او خیره شده بود نگاه کرد،لبخندی زد و آرام او را در آغوش کشید:)
رسول:خیلی دوست دارم داداش:)
محمد:من بیشتر:))
بعد از گذشت دقایق با به پایان رسیدن سرُم رهای اتاق شدن.
حال رسول در اتاق تنها بود.آرام از دیوار گرفت تا تعادلش را از دست ندهد.
کنار پادری روی زمین نشست و دست روی آن کشید هیچ چیز عجیبی در آن حس نکرد.
سر روی زمین گذاشت تا از زاویه دیگر ببیند بازهم هیچ چیز نبود نه طرح خاصی....
به دیوار تکیه زد سرش تیر میکشید و باید یک راه حل پیدا میکرد برای نجاتشان..
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و هشتم •• صبح روز بعد بردیا:رسول مثل همیشه نبود از وقتی گفته دیش
پ.ن:باید یه کاری بکنیم...
پ.ن:من زمان میخوام تا از نقشه سردربیارم!
پ.ن:محمد نگران برای فکرای رسول🥺
پ.ن:کارم خطرناک و احمقانهست🤫
پ.ن:جعبه ابزار...لبهی تیزش😥
پ.ن: رسول که خودشو نابود کرد💔
پ.ن:تهدید محمد🙃
من فکر نکنم رسول رو سالم برگردونی🤭
پ.ن:مرصاد عصبی😒
پ.ن:محسولییی🥺
پ.ن:من بیشتر:))
پ.ن:نقشهای که معماش حل نشده!
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••