هدایت شده از سید کاظم روح بخش
فردا روز معلم است و کلاس درسِ شما، حالا به وسعت تمام زمین گسترده شده. شما نه با گچ و تخته، که با تار و پود جانتان، مفهوم «ایستادن در برابر طوفان» را به ما دیکته کردید.
آقای معلم!
ببینید که شاگردانتان در این سالها، چگونه در مکتبِ نگاهتان، درسِ «هیهات منا الذله» را دوره کردند. شما به ما آموختید که قلم اگر در راه حق نچرخد، چوبی بیش نیست.
میخواهم بگویم که هرچند داغِ شما سنگین است، اما تازیانههای فراق تان، ما را نترسانده؛ بلکه بیدارترمان کرده است. ما درسِ «عزت» را از لبخندهای مقتدرانه تان یاد گرفتیم و حالا با تاسی به همان نگاه، در برابر تمامِ دنیایِ ستمکاران، چون کوه ایستادهایم.
معلمِ شهیدِ من!
قسم به خونِ سرخ شما که تا آخرین سطرِ کتابِ مقاومت، مشقِ غیرت خواهیم کرد. شما به ما یاد دادید که «مرگ» پایانِ یک معلم نیست، بلکه آغازی است برای تکثیر شدن در رگهای یک ملت.
آقاجان روزتان مبارک، حالا تمامِ دنیا شاگردِ مکتبِ شماست!❤️
#سیدکاظم_روحبخش
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و هشتم
••
صبح روز بعد
بردیا:رسول مثل همیشه نبود از وقتی گفته دیشب امین چه حرفایی زده ذهن منم مشغول کرده با آرش روی صندلی ها نشسته بودن.
«باید یه کاری بکنیم چهار روز بیشتر وقت نداریم..من زمان میخوام تا از نقشه سردربیارم»قطعا بازم فکر احمقانه تو سرش بود.
آراد:استرس و ترس ول کنم نبود...زمان کم،سیستم امنیتی فوقالعاده قوی و زیاد،نقشهای که هیچی ازش نمیدونیم. با فکری که توی سرم میچرخید میدونست که کارم خطرناک و احمقانهست ولی راه دیگه نبود...جعبه ابزار روی میز رو خیلی نامحسوس به لب میز هدایت کردم...درست لب تیز جعبه از میز رد شده با دستم پیچگوشتی روی میز رو انداختم زمین....خم شدم و زیر میز نشستم نفس عمیقی کشیدم محکم از جام بلند شدم...آخ بلندی گفتم،گرمی خون که روی پیشونیم در جریان بود رو حس میکرد.چشمهام تار میدید.
محمد ترسیده کنارم نشسته بود لبخندی زدم تا نگرانیش رو کم کنم و درد سرم بیشتر شد..
آرش:باید ببریمش بیمارستان
محمد نگران و عصبی دم گوشم گفت:فقط برگردیم ایران رسول دارم برات.
روای:محمد آرام و قرار نداشت ذهنش درگیر برادرش بود.روی صندلی های روبهرو اتاق رسول نشسته بود.
مرصاد عصبی راهرو طی میکرد.کلافه بود ولی نگران هرگز!
دکتر بعد نیم ساعت از اتاق بیرون آمد
دکتر:نگران نباشید حالش خوبه فقط سه روز استراحت مطلقم بدون هیچ کاری.
این را گفت و رفت محمد نگاهی به مرصاد و آرش انداخت و وارد اتاق شد.
چشمان رسول بسته بود
محمد:دیوونه
آرام چشم باز کرد با درد به محمد خیره شده بود:ببخشید مجبور بودم.
نفس کلافهای سرداد و به رسولی با چشمانی پر از درد به او خیره شده بود نگاه کرد،لبخندی زد و آرام او را در آغوش کشید:)
رسول:خیلی دوست دارم داداش:)
محمد:من بیشتر:))
بعد از گذشت دقایق با به پایان رسیدن سرُم رهای اتاق شدن.
حال رسول در اتاق تنها بود.آرام از دیوار گرفت تا تعادلش را از دست ندهد.
کنار پادری روی زمین نشست و دست روی آن کشید هیچ چیز عجیبی در آن حس نکرد.
سر روی زمین گذاشت تا از زاویه دیگر ببیند بازهم هیچ چیز نبود نه طرح خاصی....
به دیوار تکیه زد سرش تیر میکشید و باید یک راه حل پیدا میکرد برای نجاتشان..
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و هشتم •• صبح روز بعد بردیا:رسول مثل همیشه نبود از وقتی گفته دیش
پ.ن:باید یه کاری بکنیم...
پ.ن:من زمان میخوام تا از نقشه سردربیارم!
پ.ن:محمد نگران برای فکرای رسول🥺
پ.ن:کارم خطرناک و احمقانهست🤫
پ.ن:جعبه ابزار...لبهی تیزش😥
پ.ن: رسول که خودشو نابود کرد💔
پ.ن:تهدید محمد🙃
من فکر نکنم رسول رو سالم برگردونی🤭
پ.ن:مرصاد عصبی😒
پ.ن:محسولییی🥺
پ.ن:من بیشتر:))
پ.ن:نقشهای که معماش حل نشده!
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق بیست و نهم
••
«سایت»
سعید:همه پشت میز رسول جمع شده بودیم.اینکه خودش نبود تا برامون توضیح بده سخت بود.
یه استاد رسول که بیشتر نداریم:)
علی:من با آقای عبدی صحبت کردم.
داوود:خب؟
علی:فعلا تا یه خبر بهمون بدن ما نمیتونم دست به کاری بزنیم
فرشید همون طور که با دستاش بازی میکرد:اگه نتونن چی؟
علی:نمیدونم
فرشید:پس بازم باید صبر کنیم.
.........
بردیا:صبح شده بود.کنار رسول نشستم دستش رو گرفتم.
_خوبی؟سرت درد میکنن هنوزم؟
لبخند تلخی زد:نه خوبم الان.
صداش گرفته بود چند باری سرفه کرد:الان وقت سرما خوردنه؟!
خندید با صدای مرصاد از اتاق خارج شدم.
آراد:با رفتنشون از جام بلند شدم باید یه کاری میکردم اینجوری نمیشد.
از وجود کیارش این جا وحشت دارم.
نیاز داشتم یکم قدم بزنم پس رفتم بیرون.
یکم راه رفتم و به اطراف نگاه میکردم چقدر اینجا همه ساکت و آرومن.
هیچ کس با کسی کاری نداره....با دیدن کیارش اینجا خشکم زد.
راهی برای فرار از این مهلکه پیدا نمی کردم.اگه من رو می دیدن تمام زحماتمون به هدر میرفت!
روای:با دیدنش اینجا و در این شرایط ترس و استرس در وجودش رخنه کرد.
نفس هایش تند تر از قبل شده بود و قلبش بی مهابا در سینه می کوبید..
پشت درختی پناه گرفت.
باید هرچه زود تر به اتاق برمیگشت.
با رفتن کیارش به سرعت به اتاق بازگشت.
درب را بست.نفس عمیقی کشید.
به سمت پادری رفت دوباره مشغول بررسی آن شد.
پادری را چرخاند کلافه سرش را با دست پوشاند.طرح های عجیب پشت پادری توجهاش را جلب کرد.
خطوط که نقشه بود چرا دیروز این را ندیده بود.
بلند شد و کاغذی و خودکاری برداشت.طرح ها و خطوط را دقیق میکشید.
بعد از چندین دقیقا برگه را بالا گرفت: ایوللل
صدای در بلند شد.
آراد:با صدای در نگاهی به ساعت انداختم هنوز زود بود که بیان.سریع نقشه رو زیر بالشت تختم گذاشتم وسایل رو سر جاش برگردوندم .پیچ گوشی رو از روی میز برداشتم و داخل آستین لباسم مخفی کرد.
امیدوارم فقط کیارش نباشه که...
نفس عمیقی کشیدم به سمت در رفتم...
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق بیست و نهم •• «سایت» سعید:همه پشت میز رسول جمع شده بودیم.اینکه خودش ن
پ.ن:یه استاد رسول که بیشتر نداریم:)))
پ.ن:بازم باید صبر کنیم🥲
پ.ن:الان وقت سرما خوردنه؟🤔
پ.ن:از این شهرک متنفرم😐
پ.ن:ترس و استرس در وجودش رخنه کرد.😥
پ.ن:خب مگه مجبوری بیای بیرون؟!😐
پ.ن:نقشه داریم الان😌
پ.ن:پیچ گوشتی...
پ.ن: کی پشت دره؟!🤨
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••