پارت اماده دارم🌱
کسی پارت میخواد؟البته بگم این آخرین روزیه که توی این هفته دوتا پارت داریم😂💔
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و یکم
••
روای:جلوی پنجره ایستاد:این ماموردیت مخفی بود و الانم فکر نمیکردم اینجا باشی رسول.اینجا تنها نمیتونی دَووم بیاری مرصاد بهم کی هستی مطمئن باش دیگه رنگ نور رو نمیبینی..اینقدر توی سیاهچال زندان نگه میدارن که موهات رنگ دندونت بشه...اعتماد کن بهم من جز راست چیزی نگفت الانم فقط اومدم کمکت کنم.
دستش را به سمتش دراز کرد...رسول دستش را کمی جلو آورد...اما اعتماد به کسی از حرفهایش سند و مدرکی ندارد درست است؟!
دستش را پایین انداخت و آرام بلند و روبهرویش ایستاد:ممنونم ولی به کمکت نیاز ندارم.
کیارش به سمت در قدم برداشت:بعدا پشیمون میشی رسول از این حرفت...تو به من اعتماد نداری؟
رسول:من نمیتونم بهت اعتماد کنم تو واسه حرفات سند و مدرک نداری.
پوزخند صدا داری زد برگشت سمت رسول با عصبانیت و تنفر زیاد به او نگاه میکرد
کیارش:خوبه زرنگی یه پیشنهاد برات دارم..بشو یکی از ما اون وقت خیلی کمکت میکنم بشی یکی مثل خودم.
رسول:حرفات همش دروغ بود...پیشنهادت بمونه برای خودت
کیارش چند قدم نزدیک به رسول ایستاد:رئیس به کسی که سر یه جاسوس رو بیار پاداش خوبی میده
قدم به عقب برداشت.کیارش چاقوی را از کلاف دراورد....
........
فرشید:با حکم آقای عبدی همه آماده دستگیری سایه به سمت اتاق تجهیزات حرکت کردیم.
بعد از تحویل گرفتن سلاح ها به سمت خودرو ها حرکت کردیم.
داوود کلا توی یه دنیای دیگه سِیر میکرد.نفس عمیقی کشیدم زیر لب آیتالکرسی میخوندم با ترمز ماشین ها....پیاده شدیم.
علی:بچه ها مراقب خودتون باشید.پهپاد بالا سرتونه اورژانس هم هماهنگه..علی یارتون
_یاعلی
سعید مسئول این عملیات بود..
.....
بردیا:نمیدونم چرا حال بد بود.یه خس عجیب داشتم... نگران بود..نگران رسول..نگران حالش...سرما خوردگی حسابی نفوذ کرده بود صبح تب داشت و به روی خودش نمیآورد.
میترسم کار دست خودش بده.. نگاهم مدام روی ساعت میچرخید.تا زمان تموم نشده بود حق برگشت به اتاق رو نداشتیم...
قلبم بیقراری میکرد...خدایا خودت مراقبش باش من دورم ازش:)
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و یکم •• روای:جلوی پنجره ایستاد:این ماموردیت مخفی بود و الانم فکر
پ.ن: اینجا تنها نمیتونی دووم بیاری🥲
پ.ن:مرصاد بهفمه کی هستی...
پ.ن:من که با حرفای کیارش دارم قانع میشم🤭
پ.ن:تو به من اعتماد نداری؟🤔
پ.ن: عصبانیت و تنفر زیاد 😥
پ.ن:پیشنهادت بمونه برای خودت👌🏻
پ.ن:رئیس به کسی که سر یه جاسوس رو بیاره پاداش خوبی میده😰
پ.ن:کیارش چاقووووو🔪
پ.ن:عه وا ببخشید ضد حال خودی جای حساس کات خورد؟!😈
پ.ن: دارن میرن سایه رو دستگیر کنن🕶
پ.ن:علی یارتون🤗
پ.ن:محمد رسول دریاب🥲
پ.ن:تب داشت به روی خودش نمیاورد💔
پ.ن:تا محمد برسه به داد رسول کار از کار گذشته😂😈(جهت اذیت ممبرا)
پ.ن:خدایا خودت مراقبش باش من دورم ازش:))))))
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
«طَـنـیـن»
پ.ن: اینجا تنها نمیتونی دووم بیاری🥲 پ.ن:مرصاد بهفمه کی هستی... پ.ن:من که با حرفای کیارش دارم قانع می
پند اخلاقی:گول حرف ها به ظاهر راست و قشنگ رو نخورید😂
سالها رفت و نشد موی تو را شانه کنم
چه کنم دوروبرت شانه به سر بسیار است
[حامدعسکری]
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و دوم
••
راوی:رسول نگاهش قفل کیارش شده بود.کیارش در یک ان سمت او حمله ور شد.
هر دو روی زمین افتادن...کیارش روی رسول افتاده بود چاقو را با دو دست محکم گرفته و بالا آورد.
رسول دستهایش را برای جلوگیری از فرود چاقو بالا آورده بود.
کیارش:چرا اینقدر مقاومت میکنی؟!مگه شما آرزوتون شهید شدن نیست
سرفهای میکند:فک میکنی اینقدر راحت تسلیم تو میشم.
با اتمام حرفش با یک حرکت کیارش را کنار زد.با هم درگیر شدند و حالا جا رسول و کیارش عوض شده بود.
چاقو را پرت شد گوشی از اتاق...
کیارش ضربه.ای به پهلوی رسول زد و به سمت چاقو رفت و به سمت رسول حمله ور شد.
آراد:یاد پیچ گوشتی افتاد و برای دفاع از خودم تنها چیزی بود....اصلا نفهمیدم چی شد تن بی جون کیارش روم افتاد...اخ از روی خودم کنارش زدم.رگ کردنش زده شده بود با پیچ گوشتی..دستم رو با تردید سمتش بردم نبض نمیزد....مُرده بود.
با به یاد اوردن برگشتن بقیه به اتاق نگاهی به ساعت کردم زمان نبود...نمیتونستم بزارم توی اتاق بمونه ولی بیرون بردنش خطرناک تر بود.
پاچه جلوی خون زیری زخم رو گرفتم.
نگاهی به اطراف انداخت..لعنت بهت کیارش..
یادم اومد زیر تختم نزدیک دو متر خالیه تنها راه همین بود.
به سختی جنازهش رو زیر تخت گذاشتم.
صدای قدمهایی که نزدیک اتاق میشدن استرس رو به جونم انداخت...با خون ریخته شده روی زمین چیکار میکردم.
نفس عمیقی کشیدم با پیچگوشتی بخیه های زخم سرم رو باز کردم...
بردیا:بالاخره تموم شد...میتونستم برم پیش رسول.سمت اتاق رفتیم در رو که باز کردم با دیدن رسول که روی زمین افتاده بود.نفسم توی سینم حبس شد...
«یک ساعت بعد»
کنارش روی تخت نشسته بودم..تو فکر بود.
_خیلی دیوونهای آراد
آرومتر زمزمه کردم:داداش رسول من اینقدر کم عقل نبود.
خندید ولی با درد:نمیگی چیشده؟
آروم بلند شد:اومده بود سراغم..کیارش اومده بود
_از کجا فهمید؟الان کجاست؟
ترسیده لب زد:میترسم داداش...اگه مرصاد بفهمه چی؟کیارش مُرده...من...من کشتمش...نفهمیدم چی شد
نمیفهمیدم حرفهاش برام درکش سخت بود.
آراد: با جنازه داخل اتاق چیکار کنیم؟!اگه.. اگه...تا الان..فهمیده باشن...الان زیر تخت منه..
بغلش کردم:چیزی نمیشه ما فردا از اینجا میریم رسولم.
اروم مثل خودم:نقشه رو کشیدم فرمانده:)
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و دوم •• راوی:رسول نگاهش قفل کیارش شده بود.کیارش در یک ان سمت او ح
پ.ن:چرا اینقدر مقاومت میکنی؟!😒
پ.ن:فک میکنی اینقدر راحت تسلیک تو میشم😌
پ.ن:کیارش مردددد🤣
پ.ن:لعنت بهت کیارش😔
پ.ن:رسول که دوباره زخم سرش رو باز کرد😕
پ.ن:داداش رسول من اینقدر کم عقل نبود😑
پ.ن:مرصاد بفهمه چی؟
پ.ن:من...من کشتمش
پ.ن:ما فردا از اینجا میریم رسولم🥺
پ.ن:نقشه رو کشیدم فرمانده:))
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••