سالها رفت و نشد موی تو را شانه کنم
چه کنم دوروبرت شانه به سر بسیار است
[حامدعسکری]
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق سی و دوم
••
راوی:رسول نگاهش قفل کیارش شده بود.کیارش در یک ان سمت او حمله ور شد.
هر دو روی زمین افتادن...کیارش روی رسول افتاده بود چاقو را با دو دست محکم گرفته و بالا آورد.
رسول دستهایش را برای جلوگیری از فرود چاقو بالا آورده بود.
کیارش:چرا اینقدر مقاومت میکنی؟!مگه شما آرزوتون شهید شدن نیست
سرفهای میکند:فک میکنی اینقدر راحت تسلیم تو میشم.
با اتمام حرفش با یک حرکت کیارش را کنار زد.با هم درگیر شدند و حالا جا رسول و کیارش عوض شده بود.
چاقو را پرت شد گوشی از اتاق...
کیارش ضربه.ای به پهلوی رسول زد و به سمت چاقو رفت و به سمت رسول حمله ور شد.
آراد:یاد پیچ گوشتی افتاد و برای دفاع از خودم تنها چیزی بود....اصلا نفهمیدم چی شد تن بی جون کیارش روم افتاد...اخ از روی خودم کنارش زدم.رگ کردنش زده شده بود با پیچ گوشتی..دستم رو با تردید سمتش بردم نبض نمیزد....مُرده بود.
با به یاد اوردن برگشتن بقیه به اتاق نگاهی به ساعت کردم زمان نبود...نمیتونستم بزارم توی اتاق بمونه ولی بیرون بردنش خطرناک تر بود.
پاچه جلوی خون زیری زخم رو گرفتم.
نگاهی به اطراف انداخت..لعنت بهت کیارش..
یادم اومد زیر تختم نزدیک دو متر خالیه تنها راه همین بود.
به سختی جنازهش رو زیر تخت گذاشتم.
صدای قدمهایی که نزدیک اتاق میشدن استرس رو به جونم انداخت...با خون ریخته شده روی زمین چیکار میکردم.
نفس عمیقی کشیدم با پیچگوشتی بخیه های زخم سرم رو باز کردم...
بردیا:بالاخره تموم شد...میتونستم برم پیش رسول.سمت اتاق رفتیم در رو که باز کردم با دیدن رسول که روی زمین افتاده بود.نفسم توی سینم حبس شد...
«یک ساعت بعد»
کنارش روی تخت نشسته بودم..تو فکر بود.
_خیلی دیوونهای آراد
آرومتر زمزمه کردم:داداش رسول من اینقدر کم عقل نبود.
خندید ولی با درد:نمیگی چیشده؟
آروم بلند شد:اومده بود سراغم..کیارش اومده بود
_از کجا فهمید؟الان کجاست؟
ترسیده لب زد:میترسم داداش...اگه مرصاد بفهمه چی؟کیارش مُرده...من...من کشتمش...نفهمیدم چی شد
نمیفهمیدم حرفهاش برام درکش سخت بود.
آراد: با جنازه داخل اتاق چیکار کنیم؟!اگه.. اگه...تا الان..فهمیده باشن...الان زیر تخت منه..
بغلش کردم:چیزی نمیشه ما فردا از اینجا میریم رسولم.
اروم مثل خودم:نقشه رو کشیدم فرمانده:)
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و دوم •• راوی:رسول نگاهش قفل کیارش شده بود.کیارش در یک ان سمت او ح
پ.ن:چرا اینقدر مقاومت میکنی؟!😒
پ.ن:فک میکنی اینقدر راحت تسلیک تو میشم😌
پ.ن:کیارش مردددد🤣
پ.ن:لعنت بهت کیارش😔
پ.ن:رسول که دوباره زخم سرش رو باز کرد😕
پ.ن:داداش رسول من اینقدر کم عقل نبود😑
پ.ن:مرصاد بفهمه چی؟
پ.ن:من...من کشتمش
پ.ن:ما فردا از اینجا میریم رسولم🥺
پ.ن:نقشه رو کشیدم فرمانده:))
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••