eitaa logo
«طَـنـیـن»
77 دنبال‌کننده
60 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام از اینجا😍♥️
سال‌ها رفت و نشد موی تو را شانه کنم چه کنم دوروبرت شانه به سر بسیار است [حامدعسکری]
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و دوم •• راوی:رسول نگاهش قفل کیارش شده بود.کیارش در یک ان سمت او حمله ور شد. هر دو روی زمین افتادن...کیارش روی رسول افتاده بود چاقو را با دو دست محکم گرفته و بالا آورد. رسول دست‌هایش را برای جلوگیری از فرود چاقو بالا آورده بود. کیارش:چرا اینقدر مقاومت میکنی؟!مگه شما آرزوتون شهید شدن نیست سرفه‌ای میکند:فک میکنی اینقدر راحت تسلیم تو میشم. با اتمام حرفش با یک حرکت کیارش را کنار زد.با هم درگیر شدند و حالا جا رسول و کیارش عوض شده بود. چاقو را پرت شد گوشی از اتاق... کیارش ضربه.ای به پهلوی رسول زد و به سمت چاقو رفت و به سمت رسول حمله ور شد. آراد:یاد پیچ گوشتی افتاد و برای دفاع از خودم تنها چیزی بود....اصلا نفهمیدم چی شد تن بی جون کیارش روم افتاد...اخ از روی خودم کنارش زدم.رگ کردنش زده شده بود با پیچ گوشتی..دستم رو با تردید سمتش بردم نبض نمی‌زد....مُرده بود. با به یاد اوردن برگشتن بقیه به اتاق نگاهی به ساعت کردم زمان نبود...نمیتونستم بزارم توی اتاق بمونه ولی بیرون بردنش خطرناک تر بود. پاچه جلوی خون زیری زخم رو گرفتم. نگاهی به اطراف انداخت..لعنت بهت کیارش.. یادم اومد زیر تختم نزدیک دو متر خالیه تنها راه همین بود. به سختی جنازه‌ش رو زیر تخت گذاشتم. صدای قدم‌هایی که نزدیک اتاق می‌شدن استرس رو به جونم انداخت...با خون ریخته شده روی زمین چیکار می‌کردم. نفس عمیقی کشیدم با پیچ‌گوشتی بخیه های زخم سرم رو باز کردم... بردیا:بالاخره تموم شد...میتونستم برم پیش رسول.سمت اتاق رفتیم در رو که باز کردم با دیدن رسول که روی زمین افتاده بود.نفسم توی سینم حبس شد... «یک ساعت بعد» کنارش روی تخت نشسته بودم..تو فکر بود. _خیلی دیوونه‌ای آراد آرومتر زمزمه کردم:داداش رسول من اینقدر کم عقل نبود. خندید ولی با درد:نمیگی چی‌شده؟ آروم بلند شد:اومده بود سراغم..کیارش اومده بود _از کجا فهمید؟الان کجاست؟ ترسیده لب زد:می‌ترسم داداش...اگه مرصاد بفهمه چی؟کیارش مُرده...من...من کشتمش...نفهمیدم چی شد نمیفهمیدم حرف‌هاش برام درکش سخت بود. آراد: با جنازه داخل اتاق چیکار کنیم؟!اگه.. اگه...تا الان..فهمیده باشن...الان زیر تخت منه.. بغلش کردم:چیزی نمیشه ما فردا از اینجا میریم رسولم. اروم مثل خودم:نقشه رو کشیدم فرمانده:) °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی و دوم •• راوی:رسول نگاهش قفل کیارش شده بود.کیارش در یک ان سمت او ح
پ.ن:چرا اینقدر مقاومت میکنی؟!😒 پ.ن:فک میکنی اینقدر راحت تسلیک تو میشم😌 پ.ن:کیارش مردددد🤣 پ.ن:لعنت بهت کیارش😔 پ.ن:رسول که دوباره زخم سرش رو باز کرد😕 پ.ن:داداش رسول من اینقدر کم عقل نبود😑 پ.ن:مرصاد بفهمه چی؟ پ.ن:من...من کشتمش پ.ن:ما فردا از اینجا میریم رسولم🥺 پ.ن:نقشه رو کشیدم فرمانده:)) ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
دنیاست شبیه حلقه‌ی دار شده ست؟ یا بغض که دور گردنم پیچیده ست؟! [محسن درویش]
عشقی که هیچ‌کس نمی‌فهمد....
بسم‌الله سلامممم😍
پارت بعد رو امتحان رو دادم میدم🙃
عشق آن بغض عجیبی‌ست که از دوری یار نیمه شب بین گلو مانده و جان می گیرد [مسعودمحمدپور]
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی‌ و سوم •• آراد:باهم به سمت اتاق میرفتیم و توی راه چندین بار نقشه رو مرور کردیم. یه چیزی این وسط جور نبود...چرا کیارش به کسی چیزی نگفته؟! _به نظرت یه چیزی عجیب نیست؟ نگاه سوالی بهم انداخت:چرا کیارش به کسی نگفته بود؟چرا خودش اومده بود؟ بردیا:نمیدونم...اینجا همه چیز عجیبه. چند لحظه سکوت کرد انگار چیزی یادش اومده باشه:من امین رو دیدم گفت فردا شب از باهامون میاد. بیخیال در اتاق رو آروم باز کردم با محمد وارد شدیم ارش:خوبی؟ سری تکون دادم روی تختم نشستم اصلا راحت نبودم...برای اینکه دوباره کسی چیزی نگه دراز کشیدم. فکر کیارش و اینکه الان زیر تختمه خواب رو از چشمام گرفته بود.چی شده که به اینجا رسیدی کیارش؟ پس حدسم درسته بوده...ولی چرا باید اینجا ببینمش؟ تا خود صبح نتونستم بخوابم. مرصاد:إِذَا كَانَ حَالُكَ جَيِّدًا فَتَعَالَ إِلَى الخَارِجِ.(اگه حالت خوبه بیا بیرون) بردیا:هل يمكن أن يبقى هنا اليوم؟(میشه امروزم اینجا بمونه؟) مرصاد:إذن، أنتَ اِعطِ جوابَ مُفتِّشِ الغرفة بنفسك. سيأتون كلَّ شهرٍ لتفقُّدِ الغرفةِ كلِّها.(پس جواب بازرس اتاق رو خودت بده.هر ماه برای بررسی کل اتاق میان) با شنیدن بارزسی اتاق بدنم به لرزه افتاد.محمد نگران نگاهم کرد‌. باصدای که سعی داشتم لرزشش رو حفظ کنم:في أيّ ساعة؟(چه ساعتی؟) مرصاد:الساعة السابعة(ساعت هفت) نگاهم به ساعت افتاد دو ساعت تا هفت وقت بود...الان با این باید چی کار کنم؟!از اتاق بیرون اومدم توی محوطه به اطراف نگاه می‌کردم.... ....... سعید:آقای شهیدی وارد اتاق بازجویی شد بود.خیلی خونسرد بود.... سایه پوزخندی زد:اون دوتا مامورتون مردن.اطلاعاتم الان تو دست ماست شهیدی:دلیل نمی‌بینم این حرفت رو باور کنم. تیکه از صندلی گرفت به جلو خم شد:اگه قرار بود برگردن تا الان اومده بودن ولی شما نمی‌دونید حتی کجان! این از کجا میدونست محمد و رسول برنگشت؟! نگاهی به بچه ها کردم که اون‌ها هم متوجه این موضوع شده بودن... عبدی:به آقای شهیدی بگو بیاد بیرون ........ ناشناس:نگاهی به اطراف انداخت کوله پشت درخت قایم کردم باید همه چیز برای امشب اماده می‌شد. استرس داشتم.. اتفاقات عیجبی این مدت افتاده بود. صورتم رو با ماسک پوشوندم.با دیدنش یک لحظه تعجب کردم...یعنی اومده بود اینجا؟؟ حالش خوب نبود...مشخص بود بزور روی پاهاش ایستاده. سرم رو پایین انداختم با سرعت از کنارش رد شدم و کاغذ رو روی زمین انداختم. پشت ساختمون ایستادم.متوجه برگه شد اون رو برداشت.نفسی که توی سینم حبس شده بود آزاد شد. دوباره نگاهش کردم دنبال من بود! °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق سی‌ و سوم •• آراد:باهم به سمت اتاق میرفتیم و توی راه چندین بار نقشه ر
پ.ن:نقشه کشیدن برا فرار😉 پ.ن:اینجا همه چیز عجیبه😥 پ.ن:امینم میاد... پ.ن:من که نمیتونم همچین جایی بخوام😖 پ.ن:یه جنازه زیر تخته😓 پ.ن:حدس رسول درست بود🤭 پ.ن:محمد نگران🥺 پ.ن:وای خدا بارزس اتاق میاد😆 پ.ن:بازم خماری😂 پ.ن: سایه چی میگه؟!🤔 پ.ن:از کجا میدونست محمد و رسول برنگشتن؟ پ.ن: ناشناس کیه🤔 پ.ن:حالش خوب نبود.... پ.ن:برگه چی بود؟؟ ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••