بسمالله
سلام دوستان🥲
رفقا ما امروز هم مهمون داشتیم و من حالم خوب شرمندتونم خیلی هم سعی کردم بنویسم ولی خب نتونستم امروز نبودنم هم به همین دلیل بود😔
فردا دو تا پارت میدم.
ولی اگه تونستم سه تا💔
امیدوارم که درک کنید و لفت ندید🥲💔
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
بامرام های کانال هستن؟؟
یه حمایت میکنید ۶ نفر بیان اینطرف؟)🥲❤️🩹
#فورمرامی
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق دوازدهم
,,
وارد سایت شد.فضا برایش ناآشنا بود.مانند آغاز هر روز لبخند روی لبهایش نشانده بود.
آرام بود اما درونش پر از هیجان!
از پله ها بالا رفت و پشت به در ایستاد.نفسی عمیقی کشید تا شاید از اتش هیجان را مهار کند.
در زد و بعد از اجازه ورود،وارد اتاق شد..
محمد روبهرویش ایستاد لبخند پر رنگی زد و به او اشاره کرد بنشیند:سلام خوش اومدی من محمدم.
صاف روی صندلی نشست و دستش را روی میز گذاشت:سلام خیلی ممنونم.من امید هستم!
محمد پرونده را به سمتش گرفت:این پرونده رو مطالعه کن حتما اگر هم مشکلی بود از بچهها بپرس.
چشمی گفت نگاهش روی پرونده بود که در اتاق زده شد.
بهت زده به فردی که بین چهار چوب در ایستاده بود نگاه میکرد.
محمد ایستاد:سلام رسول چیزی شده؟
رسول آرام نگاهش روی امید چرخید و لبخندی زد:سلام اقا نه فقط گزارش ها مربوط به کرمانی رو آوردم.
نگاهش گذرا به ورقه های مرتب شده انداخت:رسول عالیه فقط..
مکث کرد و به امید نگاه کرد:امید عضو جدیده میتونی سایت رو نشونش بدی.
رسول با اطمینان سر تکان داد و همراه امید از اتاق خارج شد،دست روی نشانه امید گذاشت:رفیق قدیمی چطوری؟
خندید:الان عالی...بهت خوش گذشته اینجا که سری به ما نمیزنی؟
لبخند روی لبهایش محو شد:این مدت اصلا اتفاقات خوبی نیافتاده بود.... بیخیال!
رسول همان طور که امید را محیط سایت آشنا میکرد..تیم را معرفی کرد و درمورد پرونده گفت.
امید هم مانند تمام سال های رفاقتشان با دقت گوش میداد.
بعد گذشت چندین دقیقه کنار میزی ایستادند.رسول دست روی میز گذاشت:خب امید اینم میزت....
مسیر نگاهش به سمت میز مرکزی رفت:کاری داشتی من اونجام.
امید همانند اسمش امید آور بود.لبخندی که با دیدنش روی لبها رسول نشسته بود.سرمایی که در وجودش شلعه ور بود را کمی آرام کرده بود...
امیدِ رسول:)
شاید با وجود امید کمتر ان احساس های عذاب آور به سراغش میآمد.
کمتر به روزهای گذشته فکر میکرد.
امید مانند نوری بود که در تاریکی دلش میتابید و روشنایی را به او برمیگرداند:)
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق دوازدهم ,, وارد سایت شد.فضا برایش ناآشنا بود.مانند آغاز هر ر
امید مانند نوری بود که در تاریکی دلش میتابید و روشنایی را به او برمیگرداند!)
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق سیزدهم
,,
با صدای تلفن سرش را بلند کرد.تلفن را برداشت صدای هیجان زده رسول در گوشش پیچید:آقا یه چیز مهم پیدا کردم.بیام بالا یا میاد پایین؟
اولین بار بود بعد از ورودش به این جا رسول با او این گونه صحبت میکرد:من میام الان:)
لبخندی زد و از جا برخاست از پله ها پایین رفت بچه های سایت به احترامش بلند میشدند و به او سلام میدادند.
کنار رسول ایستاد:خب استاد چی پیدا کردی؟
رسول هدست را دور گردنش رها کرد و ایستاد:یه لحظه
از کنارش رد شد و و صندلی اورد:زمان میبره بشینید.
رسول تصویری را روی وال انداخت:طاها همدانی ۲۶ ساله دانشجو رشته ریاضی.داره برای پایان نماش کار میکنه.پدر دانشمند هستهای.مادر سرطان داره.
تصویر دیگر روی وال انداخت:ستاره احسانی۳۶ ساله یه گالری عکاسی داره.پدر ۵ سال پیش به طرز عجیبی کشته میشه.مادر لندن زندگی میکنه و وقتی ۱۰ سالش بوده پدر و مادرش از هم جدا میشن.
صندلیاش را به سمت محمد چرخاند:آقا بچه ها که مکالمه ها و اکانت های کرمانی رو چک کردن رسیدیم به احسانی....طاها برای اینکه بتونه برای مادرش کاری انجام بده یه سری اطلاعات هستهای رو به احسانی میده.
محمد به وال نگاه کرد:پس اطلاعات که فردا قرار توی اصفهان رد و بدل بشه اطلاعات هستهای!
ازجایش برخاست:رسول عالی بودی:)
خجالت زده سرش را پایین انداخت:مخلصم آقا
...........
از ماشین پیاده شد و به کاپوت آن تکیه داد.از اینکه تمام حرفهایی که این مدت به سختی در سینه خود حبس کرده بود را گفته بود خوشحال بود.
حقیقت بود تمام حرفهایش حقیقت بود.آنها دروغ گفتن و نفسش را از او گرفته بودند.
ولی نمیتوانست کاری کند او هیچ وقت با انها کار نکرده بود ولی همسرش چرا!
دستش را بین موها برد و تکان داد.
موهای همیشه مرتبش حالا بهم ریختهتر از همیشه بودند.
عادت کرده بود به این زندگی:)
هیچ وقت روی خوش این زندگی به سمت او بود.
از همه فرار بود..از ادمها
اما زمان پا پس کشیدن نبود...زمان،زمان جنگیدن است.
زمان جنگیدن برای رسیدن به واقعیت زندگیاش،برای رسیدن به خانواده
شاید باید به پلیس میگفت!اما چه چیزی را؟
او حتی خبر از مزار همسرش ندارد.
نمیداد دقیقا کجا باید به دنبال یک نشانی از او برگردد.
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق سیزدهم ,, با صدای تلفن سرش را بلند کرد.تلفن را برداشت صدای هی
زمان،زمان جنگیدن است!
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم
کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد
[حسینمنزوی]