دیدارهای امام (ره)، در یک سالِ آخر حیاتشان نادر بود.
آخرین دیدارِ رسمیشان، هشتمِ شهریور سال ۶۸ و در جمعِ هیئت دولت بود.
دیدارهای قبلترشان هم، دیدارهای عمومی نبود...
این یک سالِ آخر، امام با پیامهایشان با مردم صحبت میکردند. غیبتِ صغرایِ یک ساله و ارتباط از پس پردهی پیامها...
«اعترافاتِیکتبعیدی»
دیدارهای امام (ره)، در یک سالِ آخر حیاتشان نادر بود. آخرین دیدارِ رسمیشان، هشتمِ شهریور سال ۶۸ و د
امام روحِ مردم بود... با امام زنده شده بودند؛ با هدایتِ او قیام کرده بودند. به پشتوانهی او جرئت کرده بودند که تجربهی ۲۵۰۰ سالهشان را پشت پا بزنند. با اعتماد به او، ۳۰۰ و چند هزار جوانشان را در قربانگاه شکنجه و ترور و جنگ، به خدا هدیه داده بودند. امام برایِ امت، خلاصهٔ همهی خوبیها بود...
«اعترافاتِیکتبعیدی»
امام روحِ مردم بود... با امام زنده شده بودند؛ با هدایتِ او قیام کرده بودند. به پشتوانهی او جرئت کر
تلاشِ امّت در دعاهایشان این بود که تا انقلابِ مهدی (عج) خمینی را نگهدارند. بعد از هر نماز شعارشان این بود:«خدایا خدایا، تا انقلابِ مهدی، خمینی رو نگه دار.» هر چند که میدانستند او رفتنیست...
او باید با سکتهی اولش در همان روزهای اولِ انقلاب میرفت. گویی «ده سال» فرجهی خدا بود به قلبِ بیتاب امت...
«اعترافاتِیکتبعیدی»
تلاشِ امّت در دعاهایشان این بود که تا انقلابِ مهدی (عج) خمینی را نگهدارند. بعد از هر نماز شعارشان
تا آن روزِ تلخ فروردین ماه ۶۸، که امامِ مستجاب الدعوهی ما، آرزویِ مرگ کرد... شاید اگر حرمتِ این مردم انقلاب کرده و جنگ دیده و جوان از دست داده نبود،
این سه ماه و آماده کردن مردم با خبرِ بیماریِ امام، و جرّاحیِ امام، و حالِ بد امام، و احتیاجِ امام به دعایِ ملت و... اینها همه نعمتِ خدا بود.
خدای سال ۶۸، خبرِ رفتنِ خمینی را آرام آرام به مردم گفت، تا جان ندهند...
«اعترافاتِیکتبعیدی»
تا آن روزِ تلخ فروردین ماه ۶۸، که امامِ مستجاب الدعوهی ما، آرزویِ مرگ کرد... شاید اگر حرمتِ این مرد
امام ماموریتاش را انجام داده بود. عمرش را پایِ ماموریتاش گذاشته بود. عمری دیگر برایش نمانده بود و تا انقلابِ مهدی راه زیادی مانده بود. راهِ طولانی انقلابِ مهدی، عمرِ چند خمینی را میطلبید...
«اعترافاتِیکتبعیدی»
امام ماموریتاش را انجام داده بود. عمرش را پایِ ماموریتاش گذاشته بود. عمری دیگر برایش نمانده بود و
خبرِ آقا امّا جور دیگری بود. خدا قبلاش ما را آماده نکرده بود هیچ، حتی وابستهتر هم کرده بود! از رئیسی تا فرماندهانمان، همیشه میگفتیم الحمدلله سایهی آقا بالای سرمان است. در هر رویدادی صلابت را در حنجره هایمان جمع میکردیم و میگفتیم: چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور!
«اعترافاتِیکتبعیدی»
خبرِ آقا امّا جور دیگری بود. خدا قبلاش ما را آماده نکرده بود هیچ، حتی وابستهتر هم کرده بود! از رئی
حتی آن ساعتی که خبرِ بیت آمد، گفتیم الحمدلله آقا آنجا نبوده. حتی آنقدر دلقرص بودیم که در آن سحر، غذایمان را خوردیم و شبکه های تلویزیون را به هوای اذانِ صبح بالا پایین میکردیم که ناگهان با زیرنویسِ شبکه خبر عقربههایِ ساعت از حرکت ایستاد... مات، سرد، بهت زده... همه چیز یخ زد!
«اعترافاتِیکتبعیدی»
حتی آن ساعتی که خبرِ بیت آمد، گفتیم الحمدلله آقا آنجا نبوده. حتی آنقدر دلقرص بودیم که در آن سحر، غذ
خدا خبرِ رفتنِ آقا را آرام آرام نگفت. تجربهی ما در امام (ره) تا رئیسی و فرماندهان و سیدحسن جور دیگری بود. ما فرصت داشتیم در مرزِ حیات و شهادت، چند ساعتی فقدانشان را مزهمزه کنیم تا کاممان به غلظتِ این تلخی عادت کند. آن یک بارِ حاج قاسم هم هر چند ناگهانی بود، اما آقا بود. همه بودند...
«اعترافاتِیکتبعیدی»
خدا خبرِ رفتنِ آقا را آرام آرام نگفت. تجربهی ما در امام (ره) تا رئیسی و فرماندهان و سیدحسن جور دیگر
خدایِ مهربانِ ما، دلهایِ ما را «با جنگ» ِبعد از شهادت آرام نگه داشت.
اگر بیست و چند روزی که مردم، از صبحاش، سرگرمِ نقطههایِ اصابت و پشتیبانیِ جنگ و گشت و ایست بازرسی بودند و این صد و بیست شبی که همه سرگرمِ خیابان میشدند نبود، قلبِ امّت کشش آن ماتم عظیم ناگهانیِ لحظهای را نداشت!...
«اعترافاتِیکتبعیدی»
خدایِ مهربانِ ما، دلهایِ ما را «با جنگ» ِبعد از شهادت آرام نگه داشت. اگر بیست و چند روزی که مردم، ا
خدای سال ۴۰۴، همان خدای سال ۶۸ بود. ما را تسلا داد. یک تسلای امّتی...
«اعترافاتِیکتبعیدی»
خدای سال ۴۰۴، همان خدای سال ۶۸ بود. ما را تسلا داد. یک تسلای امّتی...
ما سرِمان را گرم میکردیم که از عظمت حادثه، نفسمان بند نیاید. قلبمان در فشار نیفتد. اما حالا چند روزیست که تشییع آقا(ره) رأسِ امور و اخبار شده... هر چه که از آن فراری بودیم، دارد لحظه به لحظه به ما نزدیکتر میشود...
«اعترافاتِیکتبعیدی»
ما سرِمان را گرم میکردیم که از عظمت حادثه، نفسمان بند نیاید. قلبمان در فشار نیفتد. اما حالا چند ر
من اما دو بغض در هم آمیخته دارم. بغضی از جنس محبت، از غمِ جایِ خالیِ آقایِ رفته. و بُغضی از خشمِ به استکبار.
خشم از آمریکا؟ نه. از اسرائیل هم نه. از همهی استکبار. از رأس تا ذیل. از غرب تا شرق. از گذشته تا آینده. از افراد تا ساختار!