eitaa logo
تبیین خلاق
457 دنبال‌کننده
46 عکس
17 ویدیو
4 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت دوازدهم: تولد الکی!🎂 صدای جیغ و داد و سوت توی فضا پیچید: «تولد، تولد، تولدت مباااارک...» فرهاد هنوز لودینگ مغزش پر نشده بود که بهزاد مثل نینجا پرید وسط و یک قوطی کامل برف شادی را توی صورتش خالی کرد. فرهاد سرفه‌کنان داد زد: - « کور شدم! این برف شادیه یا اسپری فلفل گارد ویژه؟» سهراب در حالی که از خنده ریسه رفته بود، گفت: - «خیلی دیدنی شدی! حالا بیا ببین برات چی گرفتیم. بیا کادوت رو باز کن که از طرف جفتمونه.» فرهاد با چشم‌های قرمز و اشکی، پشت میز نشست. یک جعبه‌ی کادوییِ غول‌پیکر با روبان قرمز جلویش بود. جعبه را بلند کرد... سبکِ سبک! انگار هوا توش بود. با تردید گفت: - «باز چه خوابی برام دیدید؟ توش بمب ساعتیه یا سوسک پلاستیکی؟» بهزاد چشمک زد: - «نترس مرگ موش نیست . باز کن، سورپرایز میشی!» فرهاد با احتیاط کاغذ کادو را جر داد. جعبه را باز کرد... بوی تند و تیزِ "پنیر گندیده" و "عرق پا" زد زیر دماغش! دو لنگه جورابِ سوراخ و تاق‌به‌تا، مثل آثار باستانی وسط جعبه افتاده بودند. یکی مالِ پای سهراب (که معروف بود به راکتور هسته‌ای) و یکی مالِ بهزاد. فرهاد نفسش را حبس کرد و با حرص رو به سهراب گفت: - «دستت درد نکنه ! تو که قرار بود سپر بلای من باشی، شدی هم‌دستِ این تروریست؟» سهراب نیشش باز شد: «قابلی نداره داداش...» هنوز حرفش تمام نشده بود که فرهاد در یک حرکتِ اکشن، پشت کله‌ی هر دو نفر را گرفت و محکم کوبید توی کیک خامه‌ای! - «حالا بخورید تا نمک خونتون نیفته!» ،،، یک ربع بعد، سه نفر شبیه زامبی‌های خامه‌ای، با حوله نشسته بودند و صورتشان را پاک می‌کردند. سهراب در حالی که خامه را از توی گوشش درمی‌آورد، نالید: - «بی‌جنبه! می‌دونی پول همین کیک چقدر شده بود؟ از بودجه‌ی اضطراری برداشته بودم!» فرهاد که هنوز چشمش می‌سوخت، ناگهان خشکش زد: - «وایسا ببینم... امروز که اصلاً تولد من نیست! تولد من ماه دیگه است!» سکوت سنگینی حکم‌فرما شد. سهراب با دهان باز به بهزاد نگاه کرد: - «بهزاد؟ مگه نگفتی بیست و هشتمه؟» بهزاد تقویم گوشی‌اش را چک کرد و با خنده گفت: - «آخ! سوتی دادم! تاریخ گوشیم روی سال کبیسه تنظیم بوده انگار!» فرهاد چپ‌چپ نگاه کرد: - «یعنی این همه کتک‌کاری و کثیف‌کاری برای هیچی؟» بهزاد نگاهش به تقویم روی میز افتاد. تاریخ امروز: ۲۸ مرداد برق از چشمش پرید و خواست قضیه را جمع کند: - «نه داداش، اشتباه نشده! امروز تولد تو نیست، ولی تولدِ یه چیزِ دیگه است... تولدِ یک حکومتِ بدهکار!» فرهاد اخم کرد: «باز شروع کردی؟ منظورت چیه؟» بهزاد جدی شد: - «امروز سالگرد کودتای ۲۸ مرداده. روزی که اعلاحضرت دوباره متولد شد، ولی این بار نه به خواست مردم، بلکه با بند نافِ دلار!» فرهاد با تعصب گفت: - «خوب بلدی ماس‌مالی کنی! کودتا کدومه؟ اون یک قیام ملی بود. مردم ریختن بیرون تا کشور رو از دست کمونیست‌ها و هرج‌ومرج نجات بدن.» بهزاد پوزخند تلخی زد: - «قیام ملی؟ فرهاد جان، کارگردانِ این فیلمِ اکشن، آقای کرمیت روزولت بود؛ مأمورِ ارشدِ سازمان سیا. خودش تو خاطراتش نوشته که با یه چمدون دلار اومد تهران، لات و لوت‌های جنوب شهر (مثل شعبان بی‌مخ) رو اجیر کرد تا بریزن تو خیابون و بگن "جاوید شاه".» سهراب با تعجب پرسید: «یعنی واقعاً همش صحنه‌سازی بود؟ هزینه‌ش چقدر شد؟» بهزاد گفت: - «کلِ عملیاتِ سرنگونیِ دولتِ مصدق و برگردوندنِ شاه، حدود ۶۰ هزار دلار برای آمریکا آب خورد! مفت! با پولِ یه آپارتمانِ نقلی، مسیر تاریخِ یه ملت رو عوض کردن.» سهراب سوت کشید: «چه حراجیِ خوبی! خب بعدش چی شد؟» بهزاد ادامه داد: - «بعدش؟ شاه برگشت، ولی دیگه شاهِ مردم نبود. شد ژاندارمِ آمریکا تو منطقه. ۴۰ درصد از درآمد نفت رفت تو جیب کنسرسیوم‌های آمریکایی و انگلیسی. خودِ شاه بعد از کودتا به روزولت گفت: "من تاج و تختم را به خدا، مردمم، ارتشم... و به شما مدیونم!"» فرهاد سکوت کرد. انگار کلمه‌ی "مدیونم" مثل پتک توی سرش خورد. با خودش فکر کرد: «فقط ۶۰ هزار دلار؟ یعنی قیمتِ غرورِ یک ملت، از قیمتِ همین ماشینی که سوار می‌شیم کمتر بود؟» بهزاد آرام گفت: - «دردش اینجاست فرهاد... شاهی که اعتراف می‌کنه تاجش رو مدیونِ یه مأمورِ خارجیه، دیگه نمی‌تونه تو چشمِ ملتش نگاه کنه و از "استقلال" حرف بزنه. اون روز، استقلالِ ما زیر چکمه‌های دلار له شد.» فرهاد به تصویر پس‌زمینه‌ی گوشی‌اش نگاه کرد. محمدرضا پهلوی با لباس رسمی و مدال‌های فراوان. اما این بار، آن همه زرق و برق در نظرش رنگ باخته بود. انگار پشتِ آن ژستِ قدرتمند، سایه‌ی مردی را می‌دید که با چمدانِ دلارِ یک غریبه، برایش تاج خریده بودند. ،،، حکومتی که "فاکتور خریدش" دستِ بیگانه باشد، تاریخ انقضایش را هم همان بیگانه تعیین می‌کند. ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
حجت‌الاسلام راجیاز فتح قلب تا فتح فکر.mp3
زمان: حجم: 10M
🎙 سخنرانی در برنامه ، دی ۱۴۰۴ 🔰 با موضوع: از فتح قلب تا فتح فکر؛ ۱٠ راهکار برای محبوب شدن در کلاس درس ⁉️ چیکار کنیم یه معلم محبوب بشیم؟🤔 ⁉️ چطور توی کلاسِ درس قلب دانش‌آموزا رو فتح کنیم؟ ⁉️ معلم چطور می‌تونه در سخت‌ترین شرایط دانش‌آموز رو با انگیزه نگه‌داره؟ ⁉️ معلم چطور می‌تونه توی کلاسِ درس با «شتر دیدیم، ندیدیم» بهترین نتیجه رو داشته باشه؟ ⁉️ یه معلم چطور می‌تونه رادار غم‌های پنهان بچه‌ها باشه؟ ⁉️ تفاوت استاد با مربی در چیه؟ ❌ معلم می‌تونه با دانش‌آموزی که دیر میاد دو نوع برخورد کنه... ✅ این برنامه برای معلمانی طراحی شده که می‌خوان توی کلاسِ درس تغییر اساسی ایجاد کنن 💠 اندیشکده راهبردی سعداء 🆔 @soada_ir
🔰 با موضوع: از فتح قلب تا فتح فکر؛ پل زدن از کلاسِ درس به جهاد تبیین 🔰 به فرهنگیان عزیز پیشنهاد می‌شود این ۲ تصویر را در دفاتر مدارس و ادارات آموزش و پرورش چاپ کنند 👈 فایل با کیفیت 🔸 دریافت صوت کامل سخنرانی 🔸 دریافت پادپخش (پادکست) سخنرانی 💠 راه نو، کانال سخنرانی‌های حجت الاسلام راجی 🆔 @raheno_TV
قسمت سیزدهم: حقیقتِ پشت پرده فرهاد با لباس نو و برند، جلوی آینه قدی دانشگاه ایستاده بود و داشت یقه کتش را درست می‌کرد. بهزاد با پوزخند گفت: - «داداش خودتو گول نزن! تو با این لباس‌های زرق و برق‌دار، بچه‌محل نمی‌شی. اینا همش ویترینه.» فرهاد که داشت روی لباسش دست می‌کشید، با حرص جواب داد: - «چیه؟ حسودیت میشه؟ تو هم بپوش! چرا فاز منفی میدی؟» بهزاد سرش را تکان داد: - «حسودی چیه دیوونه؟ دلم می‌سوزه! آخه خاله چه گناهی کرده صبح تا شب سبزی پاک کنه و ترشی بندازه که تو بری این لباس‌های مارک‌دار رو بخری؟» فرهاد قاطی کرد: - «اینقدر خاله خاله نکن! خاله ی تو قبل از اینکه خاله ی تو باشه، مامان منه! پول خودمه، عشق خودمه! نمی‌خواد تو کاسه‌ی داغ‌تر از آش بشی!» همان لحظه سهراب نفس‌نفس زنان وارد شد و بلافاصله جو را عوض کرد: - «به به! آقای لاکچری! باز رفتی لباس جدید خریدی؟ چقدرم بهت میاد، رسماً شدی شبیه این "ریچ کیدز"های اینستاگرام!» بهزاد با اخم گفت: - «همین هندونه زیر بغل گذاشتن‌های تو اینو پر رو کرده! ول کن این قرتی‌بازی‌ها رو. سهراب، بالاخره اون کتاب رو گیر آوردی یا نه؟» سهراب با افتخار، کتابی با جلد تیره را از کوله‌پشتی‌اش بیرون کشید: - «آره، ولی پدرم دراومد تا این «شکست شاهانه» رو پیدا کنم. حالا درباره چی هست اصلاً؟» بهزاد گفت: - «درباره روانشناسیِ شخصیتِ شاه. نویسنده‌اش یه روانشناس آمریکایی خفنه به اسم ماروین زونیس.» سهراب کنجکاو شد و تصادفی کتاب رو ورق کتاب زد. بچه ها اینو ببینید چی نوشته ، بعد انگشتش را روی یک پاراگراف گذاشت و با هیجان خواند: - «اینجا نوشته: هسته اصلی شخصیت شاه، عدم اعتماد به نفس و وابستگی عمیق به منابع قدرت خارجی بود... ایالات متحده برای او نقش "پدرِ خوب" را بازی می‌کرد که منبع قدرت مطلق بود و از او محافظت می‌کرد. بدون حمایت ایالات متحده اعتماد به نفس شاه فرو می ریخت.» فرهاد که انتظار چنین توصیفی را نداشت، دست از ور رفتن با لباسش برداشت و ساکت شد. سهراب ادامه داد: - «زونیس دقیقا دست می‌ذاره رو نقطه ضعفش. میگه شاه یه "وابستگی روانی عمیق" به قدرت‌های خارجی داشت. آمریکا براش نقش "پدرِ خوبِ مطلق" رو بازی می‌کرد. یه بابای پولدار و زورگو که تا وقتی هست، بچه احساس امنیت می‌کنه. اما به محض اینکه اون پدرِ خیالی یه اخم می‌کرد، تمام هیبتِ شاه فرو می‌ریخت.» فرهاد که همیشه ویدیوهای "عظمتِ شاه" رو در اینستاگرام لایک می‌کرد، با گیجی گفت: - «یعنی چی؟ پس اون همه رژه و قدرت‌نمایی چی بود؟» بهزاد تاکید کرد: - «دقیقاً نکته‌اش همین‌جاست فرهاد! این وابستگی فقط تو مغزش نبود، تو ارتشش هم بود. ارتشی که شاه پُزش رو می‌داد و می‌گفت پنجمین ارتش جهانه، بدون اجازه‌ی اون "پدرِ خوبِ آمریکایی"، حتی جرأت نداشت موتور یک هواپیما رو روشن کنه. همه‌چیز اجاره‌ای بود، حتی اعتماد به نفسش!» فرهاد به کتِ گران‌قیمتش نگاه کرد. ناگهان احساس کرد چقدر شبیه شاه شده است؛ ظاهری پر زرق و برق که با پول و زحمتِ یکی دیگر (مادرش) خریده شده بود، دقیقاً مثل شاه که اقتدارش را با دلار و حمایتِ یکی دیگر (آمریکا) خریده بود. بهزاد با لحنی جدی و تاریخی گفت: - «درد ماجرا اینجاست رفقا؛ وقتی یک حاکم، امنیت و تاج و تختش رو به "لبخندِ بیگانه" گره می‌زنه، استقلال کشور میشه یه کالای فانتزی. ،،، شاه ایران بهترین درسِ تاریخه برای اینکه بفهمیم: قدرتی که ریشه‌اش در خاکِ خودت نباشه و از "پدرخوانده‌ی خارجی" آب بخوره، با اولین بادِ پاییزی، خشکه و می‌ریزه. هیچ ببری با دندون‌های عاریه‌ای، شکارچی نمیشه.» ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان😎 🔰مجموعه ی نمایشی از کتاب رستاخیز ایران 🤩 این محتوای جذاب را در کانال تبیین خلاق مشاهده کنید اثری از فعالین فرهنگی شهر تبریز،قم و مشهد👌 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
تبیین خلاق
🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان😎 🔰مجم
🔗 این محتوای ویژه از امروز به صورت روزانه در این کانال منتشر می شود✔️ 🔹 قابل انتشار در مدارس ، پایگاه های بسیج ، حلقه های معرفت ، کانون های فرهنگی و ....🎥☺️ 🔰 منتظر باشید⌛️
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان قسمت اول1️⃣ فرار از مغزها اولین بار چه زمانی استفاده شد؟🧠🏃‍♂️ تعداد پزشک های ایرانی در نیویورک بیشتر از ایران بود🧑‍🔬‼️ دانلود فایل باکیفیت تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت چهاردهم:لندکروز خاموش فرهاد با دیدن غولِ سفیدرنگ توی حیاط، سوت بلندی کشید و چشم‌هایش گرد شد: - «یا خدا! این چی‌چیه؟ نامرد نگفته بودی بابات "لندکروز" سوار میشه! این تانک رو از کجا آوردید؟» سهراب با قیافه‌ی آویزان و بی‌حال گفت: - «بابا کجا بود مومن؟ ماشینِ عمومه! پارکینگ نداشتن، امانت گذاشتن اینجا.» فرهاد بلافاصله دستش را دراز کرد: - «خب سوییچ کو؟ بده یه دور بزنیم جیگرمون حال بیاد.» سهراب عقب کشید: - «نه بابا! شر میشه. بعدشم قلق داره، روشن کردنش کار من نیست.» فرهاد محکم زد پس گردن سهراب و خندید: - «برو بابا سوسول! مگه سفینه فضاییه که قلق داشته باشه؟ ماشین ماشینه دیگه؛ کلاچ، دنده، گاز! نکنه کد رمز و اثر انگشت می‌خواد؟» سهراب که می‌خواست از زیرِ فشارِ فرهاد فرار کند، گفت: - «اصلاً هرچی! بدون اجازه عموم استارت بزنم، پوستم کنده‌ست.» فرهاد سری تکان داد: «ای خدا! تو چقدر پاستوریزه‌ای پسر. سهراب که حوصله‌ی کل‌کل نداشت، رو کرد به بهزاد و برای عوض کردن بحث گفت: - «راستی بهزاد، این فرهاد هی کُرکری می‌خونه... راسته میگن زمان شاه ما "چهارمین ارتش قدرتمند دنیا" رو داشتیم؟» بهزاد هنوز دهان باز نکرده بود که فرهاد با سینه‌ی سپر پرید وسط: - «بله که داشتیم! اینو دیگه نمی‌تونی بپیچونی آقای فیلسوف. ما تنها کشوری بودیم تو کل خاورمیانه که جنگنده F-14 تامکت داشتیم. یعنی تکنولوژیِ روزِ آمریکا زیر پای خلبان‌های ما بود!» بهزاد لبخند تلخی زد و در حالی که دستش را روی کاپوتِ سردِ لندکروز می‌کشید، گفت: - «فرهاد جان، F-14 داشتیم، قبول. ولی حکایتِ اون جنگنده‌ها، دقیقاً حکایتِ همین لندکروزِ تو حیاطِ سهرابه!» فرهاد با تعجب پرسید: «یعنی چی؟» بهزاد به ماشین اشاره کرد: - «الان سهراب این ماشین رو "داره"، درسته؟ تو حیاطشونه، پُزش رو هم می‌تونه بده. ولی بدونِ "عموش" (صاحب اصلی)، حتی حق نداره استارت بزنه، چه برسه به دور زدن. اون موقع هم همین بود.» بعد لحنش جدی‌تر شد: - «ببین، رابرت منتل، تحلیلگر نظامی سنای آمریکا، یه گزارش معروف داره. اونجا میگه: ارتش شاه "سخت‌افزار" رو خریده بود، اما "مغزافزار" نداشت! هزاران مستشار آمریکایی تو ایران حقوق می‌گرفتن تا اون سیستم‌ها رو بچرخونن.» فرهاد اخم کرد: «یعنی چی؟ یعنی خلبان‌های ما بلد نبودن؟» بهزاد توضیح داد: - «خلبان‌ها شجاع بودن، ولی سیستم فنی دست ما نبود. منتل تو گزارشش به سناتورها نوشت: "بعیده ایران بتونه در ۵ تا ۱۰ سال آینده، بدون حمایتِ روزانه‌ی آمریکا، از این سلاح‌های پیچیده استفاده کنه."» بهزاد مکثی کرد و تیر آخر را زد: - «حقیقت این بود که شاه ارتش نخریده بود، بلکه یک "سرویس دفاعیِ اشتراکی" اجاره کرده بود که ریموت‌کنترلش دستِ واشینگتن بود. ما پول می‌دادیم تا انبارِ تسلیحاتِ آمریکا باشیم و جالبه بدونی، هزینه‌ی نگهداریِ اون انبار رو هم باز خودمون می‌دادیم!» سهراب با دهان باز گفت: - «یعنی عملاً پول دادیم، آهن‌قراضه‌ی لوکس خریدیم؟» بهزاد سرش را تکان داد: - «آره. وقتی بدون اجازه‌ی مستشار آمریکایی، حتی نمی‌تونستن یه قطعه‌ی رادار رو عوض کنن، یعنی دستمون زیر ساطورِ اون‌ها بود. ما مشتری بودیم، نه مالک!» فرهاد به لندکروزِ براق نگاه کرد. حالا دیگر آن ماشین برایش نماد قدرت نبود، بلکه نمادِ یک "امانتِ بی‌اختیار" بود. دوباره همه چیز برعکسِ تصوراتش از آب درآمده بود. بهزاد در حالی که داشتند از حیاط خارج می‌شدند، جمله‌ی آخر را گفت: - «فرهاد، یادت باشه؛ استقلال یعنی اینکه سوارِ پیکان باشی ولی سوییچش تو جیبِ خودت باشه، نه اینکه سوارِ بنز باشی ولی راننده‌اش یه خارجی باشه که هر وقت دلش خواست، پیاده‌ت کنه.» ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative