قسمت نوزدهم: کالیفرنیا
فرهاد با چشمهای گردشده پرسید: «حاجی ناموساً با موش زندگی میکردید؟!»
پیرمرد خندهی گفت: « موش که همخونهمون بود! ما تو حلبیآباد بودیم پسرجان؛ آب لولهکشی و فاضلاب نداشتیم.»
فرهاد که هنوز تو فازِ کلیپهای نوستالژیِ اینستاگرامی بود، گوشیش رو گرفت سمت پیرمرد: «پس اینا چیه؟ ببین! این مجتمعهای لوکس، این ماشینا... مگه اینا همون موقعِ ایران نیست؟»
پیرمرد پوزخند تلخی زد: «چرا، ایران بود. ولی اونجا "کالیفرنیای ایران" بود، نه محلهی ما!»
سهراب که تا الان داشت با یه تسبیح پلاستیکی روی پیشخوان بازی میکرد، سرش رو آورد بالا: «کالیفرنیا؟ حاجی فازت چیه؟»
پیرمرد با دستش انگار که بخواد یه کیک رو نصف کنه، هوا رو برید: «ببین عموجان، تهران دو تیکه بود. بالا شهر با اون ویلاها و قشنگ، مثل لسآنجلس بود. اما پایین شهر، یعنی جایی که ما بودیم، کثافت، مریضی، تاریکی. یه کشور بودیم، ولی دو تا دنیای متفاوت!»
فرهاد دستی کشید تو موهاش و با کلافگی گفت: «آخه تو کَتم نمیره! سال ۵۱ به بعد که پول نفت مثل سونامی ریخت تو مملکت، همه چی باید گل و بلبل میشد که!»
خندهی پیرمرد این بار بوی زهر میداد: «سونامی؟ آره قشنگ گفتی... سونامی بود، ولی ما رو شست و بُرد! اون پولِ بیصاحب بدتر دمار از روزگارمون درآورد. تورم جوری رفت بالا که بابای منِ بقال، شبانه ورشکست شد. همسایهمون معلم بود، باورت میشه ۷۰ درصد حقوقش فقط میرفت پای اجارهی یه خونه ؟ هفتاد درصد!»
بهزاد که از اول بحث سرش تو گوشی بود و داشت تو منابع میگشت، عینکش رو داد بالا و گفت: «تحویل بگیر فرهاد خان! اینم شاهد زنده. اتفاقاً الان داشتم آرشیو گزارشهای خارجی رو میخوندم. خبرنگار نیویورکتایمز وقتی سال ۵۵ اومده ایران، کلاً کرک و پرش ریخته!»
بهزاد گلویش را صاف کرد و از روی صفحه گوشی خواند:
«نوشته: کشوری که ادعای تمدن بزرگ دارد، توانایی تامین غذای خود را ندارد. حاکم وعده عظمت میدهد، اما ۷۰ درصد مردم بیسوادند و ۶۰ درصد در سطح حداقل معیشت (بخور و نمیر) زندگی میکنند. در حالی که دلارهای نفتی سرریز است، صدها روستا فاقد پزشک هستند!»
پیرمرد سرش رو تکون داد و خیره شد به موزاییکهای ترکخوردهی کف مغازه.
سهراب یه سوت آروم کشید و گفت: «پشمام... پس در واقع پول نفت فقط یه دکور هالیوودیِ خفن برامون ساخته بود که پشت صحنهاش طویله بود!»
بهزاد گوشی رو گذاشت تو جیبش: «دقیقاً. وقتی شکاف طبقاتی بشه دره، اون جامعه دیگه کشور نیست، یه بمب ساعتیه که تیکتاک میکنه.»
فرهاد مثل بادکنکی که سوزن خورده باشه، ولو شد روی صندلی پلاستیکی. به صفحه خاموش گوشیش نگاه کرد و زیر لب گفت: «یعنی اینایی که تو ماهواره و اینستا میدیدیم... همهش یه فیلترِ قشنگ روی یه واقعیتِ زشت بود؟»
،،،
نابرابری، بیصداترین بمبِ ساعتیِ جهان است. هر سکهای که بر ثروتِ حاکمان افزوده میشود، ثانیهشماری برای انفجارِ خشمِ فرودستان است.»
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت بیستم: رخ عقاب
فرهاد آچار چرخ را با حرص کوبید زمین و نفسش را فوت کرد: «ای بابا! این لگن چرا باز استارت نمیخوره؟»
بهزاد که به درِ حیاط تکیه داده بود، نگاهی به بدنهی سرامیکشده و رینگهای اسپرت ماشین انداخت، نیشخندی زد و گفت: «رخ عقاب، قلب گنجشک! دیشب پنجاه میلیون دادی سیستم صوتی و رینگ و لاستیک انداختی، ولی یادت رفت ماشین قبل از اینکه قشنگ باشه، باید بتونه راه بره! فقط ویترین چیدی.»
بهزاد مکثی کرد، چشمهایش از روی شیطنت برقی زد و گفت: «میدونی فرهاد؟ تو الان دقیقاً مدل توسعهی پهلوی رو روی این ماشین پیاده کردی!»
فرهاد با دستهای روغنی و کلافه از زیر کاپوت سرش را بیرون آورد: «فازِت چیه اولِ صبحی؟ ماشین من چه ربطی به تاریخ و سیاست داره؟»
بهزاد جلوتر آمد و گفت: «خیلی ربط داره! سال ۵۳ که پول نفت فوران کرد، شاه دقیقاً همین کارِ تو رو با ایران کرد. پول رو داد واسه زرقوبرق ظاهری، اما موتورِ مملکت رو ول کرد. یادته یه بار گفتی سوریه همیشه خرابهست؟»
فرهاد با آستین عرق پیشانیاش را پاک کرد: «خب؟»
بهزاد گفت: «یه روزنامهنگار خفن آمریکایی هست به اسم فرانسیس فیتزجرالد؛ جایزهی پولیتزر هم برده. سال ۵۳، تو اوجِ ریختوپاشهای نفتی اومد ایران. میدونی تو گزارشاش چی نوشت؟ یه چیزی گفت که دود از سر آدم بلند میشه. نوشت وضعیتِ عمومی مردم ایران، با اون همه ادعا و پولِ نفت، از یه کشورِ بیپول و بیثبات مثل سوریه بدتره!»
فرهاد با تعجب ایستاد: «چی میگی؟ امکان نداره! »
بهزاد پوزخندی زد و حرفش را قطع کرد: «دقیقاً نکته همینه! فیتزجرالد فهمید که شاه توسعه رو با "خریدن" اشتباه گرفته. فکر میکرد مدرنیته رو میشه مثل کالا وارد کرد. پولها سرازیر میشد واسه وارداتِ لوکسترین ماشینهای آمریکایی، پر کردنِ جیب ارتش و زرقوبرقِ دربار؛ اما اونطرف مدرسهها، روستاها و سیستم بهداشت ولمعطل بودن. مثل تو که پولت رو دادی رینگ خریدی، اما موتور ماشینت...!»
فرهاد سعی کرد دفاع کند: «ولی قبول کن حداقل شهرها قشنگ شده بود...»
بهزاد گفت: «کدوم شهر؟ برای کی؟ برای یه اقلیت خاص. اون خانمِ آمریکایی فهمید این اسمش توسعه نیست، این یه "دکورِ" گرونقیمته که پشتش فقر و بیسوادی پنهان شده. وقتی پولِ نفت از پارو بالا بره ولی کفِ جامعه از یه کشور بیپولِ همسایه عقبتر باشه، یعنی موتورِ این ماشین از پایه خرابه، فقط یه لایه رنگِ متالیک روش زدن.»
فرهاد دیگر چیزی نگفت. نگاهی به موتور روغنزده و بعد به رینگهای استیل که زیر نور آفتاب برق میزدند انداخت. آرام کاپوت را پایین کشید. صدای سنگینِ بسته شدنِ کاپوت، توی حیاط پیچید.
،،،
مدرنیتهای که فقط با پول خریده شود، مثل لباس فاخری است که بر تن یک مرده پوشاندهاند؛ زیباست، اما هرگز حرکت نمیکند
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️
😞"ایران در دام"😞
ناگفتههایی از حکومت پهلوی!!😱
با ایفای نقش نوجوانان
قسمت ششم6⃣
شاه عروسک خیمه شب بازی آمریکا🧸
معامله استقلال کشور 💰
فایل باکیفیت
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🔗 ۱۴ توصیه رهبر انقلاب به نوجوانان
🖋 در این #اینفوگرافیک بیانات مقام معظم رهبری به نوجوانان در مراسم جشن تکلیف را مشاهده کنید🗓
🔹دریافت فایل با کیفیت و پوستر به صورت جداگانه📦
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
۱۲ ویژگی مشترک نوجوانان در اغتشاشات
پخش ثابت سخنرانیهای #حجت_الاسلام_راجی از تلویزیون، با عنوان #راه_نو
🗓 جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴
⏰ ساعت ۱۲:۳٠
📺 از شبکه افق
📣 با تماس به شماره ۱۶۲ و گذاشتن نظر روی پیغامگیر آن، صدای شما قبل از برنامه پخش خواهد شد.
🔸 جهت دریافت تمامی سخنرانیهای حجتالاسلام راجی به کانال راه نو رجوع فرمایید
💠 راه نو، کانال سخنرانیهای حجت الاسلام راجی
🆔 @raheno_TV
تبیین خلاق
۱۲ ویژگی مشترک نوجوانان در اغتشاشات پخش ثابت سخنرانیهای #حجت_الاسلام_راجی از تلویزیون، با عنوان #ر
🔗 این قسمت رو به هیچ عنوان از دست ندید ‼️