تبیین خلاق
#من_سانسورچی_نیستم قسمت دوم: وقتی "هگل" میاد وسط! سهراب بند کولهپشتیاش رو سفت کرد و با آرنج کوبی
#من_سانسورچی_نیستم
قسمت سوم؛ هنر، زبانِ مشترک
سهراب در حالی که با گوشیش پوستر دانشگاه رو چک میکرد، رو کرد به بچهها و گفت:
امروز دانشگاه برنامه بازدید از موزهی فرش گذاشته. بیاید ما هم بریم، شاید یه سرنخی، چیزی واسه این پروژه پیدا کردیم. ضرر که نداره.»
فرهاد که داشت با سرعتی باورنکردنی وسایلش رو میریخت توی کوله، حتی سرش رو بالا نیاورد:
برو بابا دلت خوشه! اون مال بچههای خوابگاهیه که از بیکاری دارن مگس میپرونن. من باید برم خونه. همین الانشم دارم بوی قرمهسبزیِ مامانم رو از شعاع بیست کیلومتری با گیرندههای حسیم دریافت میکنم.
بهزاد همینطور که کتابش رو مرتب میکرد، آهی کشید و گفت:
قربون خالم بشم که دستپختش تو فامیل تکه... ولی من موندم تو واقعا پسرِ همون مادری؟ کاش حداقل یه سلول، فقط یه سلول از معرفت و کمالات خاله به تو ارث میرسید!
سهراب که دید الان دوباره آتشبس نقض میشه و جنگ جهانی سوم استارت میخوره، سریع پرید وسط و شاهکلیدِ قفلِ فرهاد رو، رو کرد:
خیلی خب، اینقدر تیکه نندازید بهم. آقا فرهاد! شما بیا بریم موزه، بعدش ناهار مهمونِ من. پیتزا، برگر، هر چی خواستی. قول میدم از گشنگی تلف نشی. مامانت هم غذا رو برات نگه میداره، فرار که نمیکنه.
فرهاد که بوی ناهارِ مفت به مشامش رسیده بود، سیستم محاسباتش سریع دو دو تا چهار تا کرد، زیپ کیفش رو بست و با یه تغییر موضع ناگهانی و قیافهای حقبهجانب گفت:
خب... حالا که اصرار میکنید و بحثِ علم و دانشه، میام. قبلا هم گفتم، من فقط میخوام این پروژه زودتر تموم شه وگرنه شکم که مهم نیست!
بهزاد که دید دو به یک باخته، سری تکون داد و زیر لب خندید: ای نون به نرخ روز خور!
نیم ساعت بعد، همهمهی دانشجوها سالن بزرگ و خنک موزهی فرش رو پر کرده بود. نورپردازی ملایم روی تار و پودهای ابریشمی و پشمی، فضایی جادویی ساخته بود. فرشهایی که هر کدومشون انگار هزار سال قصه برای گفتن داشتند.
بهزاد جلوی یک قالی بزرگ با طرح شکارگاه ایستاد و با تحسین گفت:
خدایی دمِ ایرانیجماعت گرم... نگاه کن چه رنگهایی! آدم کیف میکنه. اینا فرش نیست که، تابلو نقاشیه.
فرهاد که دستهاشو کرده بود توی جیبش و هنوز دلش پیش قرمهسبزی بود، شانهای بالا انداخت:
قشنگه، ولی خب که چی؟ چهار تا فرش قدیمی چه کمکی به پروژه "ایران از نگاه غرب" میکنه؟ ما دنبال تاریخیم، نه صنایع دستی!
هنوز حرفش تمام نشده بود که سهراب از آن طرف سالن با صدای بلند داد زد:
بچهها! بیاید اینجا!
بهزاد و فرهاد با تعجب به سمت سهراب رفتند که جلوی یک بنر بزرگ ایستاده بود. روی بنر، تصویر یک مرد غربی با کلاه شاپو و عینک گرد دیده میشد.
سهراب با هیجان انگشتش را گذاشت روی متن و شروع کرد به خواندن:
«گوش کنید ببینید چی گفته... این آقا اسمش "آرتور پوپ" هست، یکی از معروفترین ایرانشناسهای آمریکایی. نوشته:
"من سالهای طولانی از زندگیام را میان کاشیهای فیروزهای اصفهان و ظرافت قالیهای کرمان گذراندم و با اطمینان میگویم: روح ایرانی، سخاوتمندترین روحی است که تاریخ به خود دیده است. این روح، زیبایی را نه برای خود، که برای تمام بشریت خلق کرده است. هنر ایران، هدیهای دائمی از سوی مردم ایران به تاریخ جهان بوده است... هیچ فرهنگ دیگری به اندازه ایران در توزیع و انتقال زیبایی به دیگران، تا این حد سخاوتمند نبوده."
سکوت عجیبی بین سه نفر برقرار شد. حتی فرهاد هم دیگر غر نمیزد. ناخودآگاه صافتر ایستاد و برقی از غرور توی چشمهایش دوید. انگار آن جمله، گرد و خاکِ روی هویتش را کمی پاک کرده بود.
بهزاد با صدای آرامی گفت:
عجب تعبیری... "هدیهای دائمی به تاریخ جهان". چقدر قشنگ حق مطلب رو ادا کرده.
سهراب سریع گوشیاش را درآورد، یک عکس باکیفیت از بنر گرفت و گفت:
اینم یه تیکه دیگه از پازل.
فرهاد نگاهی به فرش روبرویی انداخت. حالا آن گرهها و نقشها برایش فقط صنایع دستی نبودند؛ اونها سفیرایی بودند که قرنها قبل، بدون ویزا و پاسپورت، مرزها را رد کرده بودند تا زیبایی را به دنیا نشون بدن.
اون روز تو موزه، اونها فهمیدند که همهی قدرت یک ملت، در اسلحهخانههاش نیست؛ گاهی گرههای یک قالی دنیا را وادار به تعظیم میکنه.
هنر نزد ایرانیان است و بس!
✍🏻 مهدوی
#داستان_سریالی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 #روایت_جهاد_تبیین 🌟
#گزارش
➖ حجت_الاسلام پریزاد
(از مبلغین واحد کودک و نوجوان اندیشکده راهبردی سعدا)
📚 این روزها توفیق شد در مدارس دخترانه دوره دوم حاشیه شهر مشهد برای «جهاد تبیین» حاضر شوم. مدارسی پرحاشیه و چالشی که دعوتکنندگان هم بر این موضوع تأکید داشتند.
💬 موضوع ارائه: «دختران مبارز» با محوریت بررسی جنگ ۱۲ روزه، اغتشاشات اخیر، دوران پهلوی و دستاوردهای انقلاب اسلامی.
🔍 در ابتدای کلاس، فضایی سنگین حاکم بود:
•گاردهای بسته ❌
•دلهای پر از درد و ناامیدی 💔 •ذهنهای آکنده از شبهه (حتی یکی از دانشآموزان گفت:«من نمیخواهم این حرفها را بشنوم!»)
🕑 اما بعد از حدود ۲ ساعت… وقتی از دوران پهلوی عبور کردیم و به بخش دستاوردهای انقلاب رسیدیم،فضا دگرگون شد:
✨ چهرهها روشن، چشمها درخشان ✨
👏دانشآموزان از شدت شوق و افتخار کف میزدند
🌊موجی از امید در کلاس جاری شد 🇮🇷با صدای بلند اعلام میکردند: «به ایرانی بودن خود افتخار میکنیم!»
این تغییر، گواه تأثیر «تبیین آگاهانه و صادقانه» است؛ وقتی حقایق بیپرده بیان شود، قلبها و ذهنها گشوده میشود.
#جهاد_تبیین
#دستاوردهای_انقلاب
#امید_و_افتخار🇮🇷🙏
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#انيمشن کی بی کیه؟
«برای نسل جدید
باید حقیقت گفته شود،✅
نه روایتهای تحریفشده❌
این انیمیشن را در جمع نوجوانان ببینید و دربارهاش گفتوگو کنید.»
غارت خاندان پهلوی 🔗
#بزک_پهلوی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
تبیین خلاق
#من_سانسورچی_نیستم قسمت سوم؛ هنر، زبانِ مشترک سهراب در حالی که با گوشیش پوستر دانشگاه رو چک میکرد
#من_سانسورچی_نیستم
قسمت چهارم: سهم حیاتی
صدای نفسنفس زدن سهراب در راهرو پیچید:
بهزاد بدو! فرهاد حالش خرابه
بهزاد که داشت با تلفن حرف میزد، با نگرانی برگشت:
چی شد یهو؟
سهراب با وحشت گفت:
نمیدونم، یهو رنگش شد گچ دیوار، زنگ بزن اورژانس.
یک ساعت بعد، سکوت سنگینی در بخش اورژانس حکمفرما بود. فرهاد با صورتی رنگپرده و یک آنژیوکت در دست، روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. بهزاد هم روی صندلی کنار تخت، پایش را روی پایش انداخته بود و با آرامشِ اعصابخردکنی کتاب میخواند.
فرهاد با صدایی که انگار از ته چاه میآمد، نالید:
سهراب کجاست؟ چرا منو با عزرائیل تنهاگذاشته؟
بهزاد بدون اینکه چشم از کتاب بردارد، ورق زد و گفت:
نترس، هنوز تو برزخ نیستی. اینجا بیمارستانه. در ضمن، از خداتم باشه. من فقط به خاطر گل روی خاله جونم اینجام، وگرنه الان داشتم به کارهای مهمتری میرسیدم.
فرهاد خواست جواب بدهد که دهانش خشک شد:
آخه مگه بیمارستان جای کتاب خوندنه... بابا یک لیوان آب دست من بده لبام کویر لوت شد از تشنگی..
هنوز حرفش تمام نشده بود که سهراب با دو تا کیسه پر از خوراکی مثل یک قهرمان المپیک وارد شد و گفت:
سلطان! رسیدم. آبمیوه، رانی، کیک، و البته کمپوت آناناس! دوای هر درد بیدرمون ایرانی!
فرهاد با دیدن کمپوت، انگار روح به بدنش برگشت. کمی نیمخیز شد و در حالی که سهراب داشت آبمیوه را باز میکرد، نگاهی به مانیتور بالای سرش انداخت و گفت:
ببین توروخدا... برند دستگاه رو ببین! "زیمنس" آلمان. همه چیزمون شده وارداتی. اگه این خارجیا نبودن ما الان باید با دعا و ثنا مریضا رو خوب میکردیم. همین اسلام و سنتگرایی دست و پای ما رو بست که شدیم مصرفکننده.
بهزاد کتابش را بست. صدای بسته شدن کتاب مثل صدای مسلح شدن اسلحه بود.
جدی؟ پس فکر میکنی اگه اونور آبیها الان دستگاه میسازن، صفر تا صدش نبوغ خودشون بوده؟
فرهاد پوزخندی زد:
نه پس! لابد مدیون ما هستن؟ ما که هزار ساله تو خواب زمستونیایم.
بهزاد کتابی که دستش بود را بالا آورد. جلدش طراحی قدیمی داشت.
این کتاب "تاریخ علم" اثر جورج سارتون هست. میشناسیش؟
فرهاد رو به بهزاد گفت:
نه، نمیشناسم. ولی لابد اینم یکی از اون نویسندههاییه که وزارت ارشاد تایید کرده تا به ما دلداری بده.
بهزاد لبخند معنیداری زد:
اتفاقاً سارتون پدر علمِ تاریخ در دانشگاه هاروارده! یه آمریکایی اصیل. گوش کن چی نوشته:
"اگر سهم حیاتی دانشمندان ایرانی مثل ابنسینا، خوارزمی، خواجه نصیرالدین طوسی و خیام را از دانش بشری فاکتور بگیریم، علم امروزِ جهان قرنها به عقب برمیگردد و رنسانس علمی اروپا هرگز اتفاق نمیافتاد."
فرهاد یک لحظه مکث کرد. نیِ آبمیوه تو دهنش خشک شد
قرنها؟ اغراق نیست؟
بهزاد ادامه داد:
«سارتون آدمیه که بیطرفانه تاریخ رو شخم زده. اون میگه ما ایرانیها فقط مترجمِ علم یونان نبودیم، ما تولیدکننده بودیم. حالا نکته جالبش چیه؟ اکثر این نوابغی که اسم برده، همشون در مکتب اسلام رشد کردن. خیلیهاشون فقیه و عالم دینی هم بودن. یعنی دین نه تنها مانع نشد، بلکه موتور محرکشون بود.
فرهاد کمی توی جایش جابجا شد. این یکی را انتظار نداشت. سعی کرد بحث را عوض کنه:
حالا هر چی... گذشتهها گذشته.
سهراب که دید فضا دارد دوباره رادیواکتیو میشود، سریع گفت:
فرهاد جان! پرستار گفت سرمت تموم بشه مرخصی. این کمپوت رو بزن تو رگ، بریم که دلم پوسید تو این بوی الکل.
فرهاد سریع سرم را نگاه کرد. قطرههای آخر بود.
آخیش... بکن اینو سهراب. بریم. اگه تو نبودی من زیر بارِ منت و فلسفهبافیِ این بشر دق میکردم.
بعضی وقت ها به جای حسرت خوردن برای پنجرههای همسایه، باید غبارِ روی آینههای خودمان را پاک کنیم. تاریخ، رانندهی ماهریه که فقط کسایی رو به مقصد میرسونه که آدرس مبدأشونو فراموش نکرده باشن.
✍🏻 مهدوی
#داستان_سریالی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
میلاد با سعادت منجی عالم بشریت حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مبارک باد.
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
تبیین خلاق
#من_سانسورچی_نیستم قسمت چهارم: سهم حیاتی صدای نفسنفس زدن سهراب در راهرو پیچید: بهزاد بدو! فرهاد ح
#من_سانسورچی_نیستم
قسمت پنجم: ملاقات با مجسمه
سهراب داشت با گوشیش دنبال تاکسی اینترنتی میگشت و زیر لب غر میزد:
عجب ترافیکیه... قیمتها رو ببین! انگار قراره با سفینه بریم خونه.
بهزاد اما چند قدم آنطرفتر روبروی مجسمهی سنگیِ بزرگی که وسط باغچه خودنمایی میکرد ایستاده بود و محو تماشای آن بود، مجسمهی مردی با دستار و کتابی در دست: ابنسینا.
فرهاد که حوصلهاش سر رفته بود، با بیحالی گفت:
بهزاد! اون مجسمه رو هزار بار دیدی؟!سرگیجه نگرفتی؟!
بهزاد برنگشت. دستش را به سمت پایهی مجسمه دراز کرد و گفت:
فرهاد، تو که زبانت خوبه، بیا اینو بخون. انگار متن انگلیسیش یه چیزایی داره که ترجمه فارسیش حق مطلب رو ادا نکرده.
فرهاد با اکراه بلند شد. فکر کرد شاید بهزاد باز میخواد مچگیری کنه. لنگلنگان جلو رفت و کنار مجسمه ایستاد. روی پلاک برنجیِ پایهی مجسمه، متنی حک شده بود. فرهاد چشماشو ریز کرد و متن انگلیسی رو بلند خوند:
"The Canon of Medicine by Avicenna has been the most famous medical textbook ever written... It has been a medical bible for a longer time than any other work." — Sir William Osler.
فرهاد مکث کرد. دوباره خواند. کلمهی "Bible" (کتاب مقدس) بدجور توی چشم میزد.
ویلیام اوسلر... پدر پزشکی مدرن... فرهاد زیر لب زمزمه کرد. «داره میگه کتاب قانون، حکم "کتاب مقدس" رو برای پزشکای دنیا داشته؟
سهراب که اسم "کتاب مقدس" رو شنید، سرش را از گوشی بیرون آورد و با شیطنت گفت:
اوه اوه! یعنی دکترا وقتی میخواستن قسم بخورن، دستشون رو میذاشتن رو کتابِ همشهریِ ما؟ دمش گرم!
فرهاد هنوز بهتزده بود. چون عادت داشت این حرفارو شعارِ داخلی بداند، اما این نقل قول از کسی بود که در دانشگاههای غرب، اسمشو با احترام میبردن.
رو به بهزاد کرد و گفت: من فکر میکردم ابنسینا فقط یه حکیم سنتی بوده که یه چیزایی از گیاهان بلد بوده. نمیدونستم سورس دانشگاههای اروپا بوده.
بهزاد که دید آهنِ وجود فرهاد نرم شده، جلوتر اومد و با صدایی آروم، گفت:
فرهاد، یادته تو بیمارستان در مورد تاریخ علم حرف زدم؟ یه چیزی موند که نگفتم.
فرهاد کنجکاوانه نگاه میکرد!
بهزاد ادامه داد: میدونی چرا تقویم و ساعتت دقیق کار میکنه؟ چون ما مدل منظومه شمسی رو میشناسیم. همه میگن کوپرنیک قهرمانِ این داستانه که فهمید زمین دور خورشید میچرخه. اما ادوارد کندی، محققِ بزرگ تاریخ علم، یه چیز عجیب کشف کرد.
بعد ادامه داد
کندی ثابت کرد که کوپرنیک برای حلِ پیچیدهترین مشکلِ ریاضیِ نجوم، دقیقاً از راه حل خواجه نصیرالدین طوسی استفاده کرده. بهش میگن "جفت طوسی". نکته ترسناکش چیه؟ شکلهایی که کوپرنیک تو کتابش کشیده، حتی حروفگذاریش (مثل الف، ب، ج) با نسخه اصلیِ خواجه نصیر یکیه! یعنی کوپرنیک عملاً از روی دست دانشمندِ ایرانی "کپی" کرده تا تونسته انقلاب علمی اروپا رو رقم بزنه.
فرهاد به مجسمه سنگی ابنسینا تکیه داد. انگار پاهاش توان نگه داشتن وزنِ این حقیقت رو نداشتن. نگاهش از مجسمه به آسمانِ پرستارهی تهران و بعد به خیابان پر از دود و بوق دوخته شد.
سکوت طولانیای برقرار شد. صدای بوق ماشینها از بیرون دیوار بیمارستان، تنها صدایی بود که شنیده میشد.
بالاخره بغضِ فرهاد ترکید. اما این بار نه با عصبانیت، بلکه با حسرتی عمیق پرسید:
ببین... من قبول کردم. سند و مدرکت جوره. اوسلر تایید کرد، کندی تایید کرد... ولی سوال من اینه: پس ما کجای کار رو اشتباه رفتیم؟
فرهاد با دست به خیابان اشاره کرد:
اگه ما "کتاب مقدسِ علم پزشکی" رو نوشتیم، اگه ما به کوپرنیک یاد دادیم چطور به آسمون نگاه کنه... چرا الان اونا دارن مریخنورد میفرستن و ما موندیم لایِ پروندههای گمشده؟ اون موتورِ محرکی که هگل میگفت، چرا خاموش شد؟
بهزاد لبخند تلخی زد و گفت:
استاد صمدی گفت پروژه ما همینه: پیدا کردنِ حلقه مفقوده. ما تاریخ رو نمیخونیم که فقط سینه سپر کنیم و پُز بدیم. ما میخونیم که بفهمیم اون عقلی که جهان رو تکون داد، کِی و کجا به خواب رفت؟
سهراب بالاخره گوشیاش را در جیبش گذاشت و با لحنی جدی گفت:
شاید مشکل اینه که ما فکر میکنیم پیشرفت یعنی "شبیه اونا شدن". در حالی که اونا وقتی پیشرفت کردن که "شبیه ما" (شبیه ابنسینا و طوسی) فکر کردن
تاکسی جلوی پاشون ترمز کرد.
فرهاد قبل از سوار شدن، برای آخرین بار به مجسمه ابنسینا نگاه کرد که تو تاریکی شب، استوار و ساکت ایستاده بود.
اون حالا می دانست که دردی که در سینه داره، فقط مشکل قلبی نیست؛ دردِ فراموشیه.
فرهاد سوار ماشین شد و به این فکر کرد که شاید ما ملتی هستیم که کلیدِ گنجخونهی خودمونو گم کردیم و حالا پشتِ درِ همسایه، گداییِ کلید میکنیم.
✍🏻 مهدوی
بقیه قسمتا 👉
#داستان_سریالی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«پرچم همیشه بالاست»
✅ بیان پیشرفتهای کشور برای کودکان
✅ با زبانی کودکانه و در قالب شعر
#معرفی_کتاب
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
تبیین خلاق
«پرچم همیشه بالاست» ✅ بیان پیشرفتهای کشور برای کودکان ✅ با زبانی کودکانه و در قالب شعر #معرفی_ک
#معرفی_کتاب
#پرچم_همیشه_بالاست
✅ کتاب پرچم بالا به بیان پیشرفت های کشور می پردازد.
✅با زبان کودکانه و در قالب شعر برای کودکان نوشته شده است .
✅تصویرگری کودکانه و جذاب برای سنین پایین .
🌐 خرید کتاب پرچم همیشه بالاست
از فروشگاه اینترنتی کتاب سعداء
❇️ارتباط با ادمین فروش کتاب👇👇
@soada_shop2
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
#من_سانسورچی_نیستم
قسمت ششم؛ پرواز بر بالهای غارت
صدای غرش موتور بوئینگ ۷۴۷ که داشت از زمین کنده میشد، شیشههای ترمینالو لرزوند.
سهراب در حالی که انگشتاشو تو گوشاش فرو کرده بود، داد زد: بهزاد! پرده گوشم پاره شد، دیه من با کیه؟
بهزاد که سعی میکرد با وقار باشه اما خودش م صداشو بلند کرده بود، گفت: غر نزن سهراب. آقای جعفری شیفتش اینجاست. وقت نداشت بیاد دانشگاه.
فرهاد کلافه دستی به موهاش کشید و با نگاهی تحقیرآمیز به محیط شلوغ اطراف گفت: یعنی تو کل این مملکت، یه کافیشاپ ساکت نبود؟ حتماً باید بیایم وسط باند فرودگاه سوال بپرسیم؟
هنوز داشت غر میزد که دستی سنگین و گرم روی شانهاش نشست: بله!
فرهاد وحشتزده برگشت. مردی با لباس فرم اتوکشیده و لبخندی مهربان پشت سرش بود.
فرهاد یک لحظه خشکش زد: عمو جواد؟! و بعد با خجالت دستپاچه شد: ای وای... سلام عمو جان. ببخشید من... من منظورم این بود که مزاحم کار شما نشیم.
بهزاد با تعجب پرسید: شما همدیگه رو میشناسید؟
فرهاد که سرخ شده بود، گفت: بله... عمو جواد از دوستان قدیمی بابامه. من تو بغل ایشون بزرگ شدم.
آقای جعفری خندید و به سمت راهرویی اشاره کرد: بیایید بریم تو دفتر من. اونجا صدا کمتره.
وقتی در اتاق آقای جعفری باز شد، سهراب خکش زد. اتاق شباهتی به دفتر اداری فرودگاه نداشت. دیوارها با عکسهای سیاه و سفیدِ جنگ، چفیههای آویزون، و حتی چند پوکه فشنگ تزیین شده بود.
سهراب با دهان باز به در و دیوار نگاه میکرد. بهزاد به پهلوش زد و یواش گفت: چته؟ چرا مثل ندید بدیدها نگاه میکنی؟ آبرومون رو بردی!
سهراب زمزمه کرد: «بابا اینجا دفتر کارمند فرودگاهه یا شعبه دوم موزه دفاع مقدس؟ الان خمپاره نیاد وسط بحث؟
آقای جعفری که گوشهای تیزی داشت، فلاسک چای را روی میز گذاشت و با لبخند گفت: نترس پسر جان. اینجا امنه. عشق یاران قدیمی ما رو به این روز انداخته... آدم وقتی دلتنگ باشه، در و دیوار رو شبیه خاطراتش میکنه.
فرهاد با احترام گفت: عمو جواد جانباز و از خلبانهای قدیمی جنگن.
سهراب فوراً مودب شد و روی صندلی نشست: ارادت داریم حاج آقا. ما مخلصیم.
بعد از تعارف چای، بهزاد دفترچهاش را باز کرد.
آقای جعفری، ما داریم روی یه پروژه کار میکنیم. فهمیدیم ایران شروعکننده تاریخ بوده و دانشمندان ما سهم بزرگی تو علم دنیا داشتن. ولی سوال ما اینه: چی شد که ورق برگشت؟
فرهاد که چایشو فوت میکرد، نگاهش به باند فرودگاه و هواپیماهای مدرن غربی دوخته شد. نتونست جلوی خودشو بگیرد و گفت:
عمو جان، با تمام احترامی که قائلم، ولی قبول دارید غرب یه چیزی داشته که ما نداشتیم؟ هوش، نبوغ، نظم... ببینید با انقلاب صنعتی چه خدمتی به بشریت کردن. این هواپیماها، این تکنولوژی... اینا نشونه برتری ذاتی غرب نیست؟
آقای جعفری عینکش را برداشت، آهی کشید و گفت: ظاهر قضیه همینه که تو میگی فرهاد جان. ویترینِ غرب خیلی قشنگه.
سهراب گفت: پس باطنش چیه؟
آقای جعفری تکیه داد و جدی شد:
خیلیها مثل فرهاد فکر میکنن اروپاییها ژنِ برتر بودن. اما یه مورخ اقتصادی بزرگ به اسم کنت پومرانز (Kenneth Pomeranz) تو نظریه معروفش به اسم «انحراف بزرگ» (The Great Divergence) میزنه زیر میزِ این تصورات.
اون با دست به ماکت هواپیما اشاره کرد: پومرانز میگه غرب فقط خوششانس بود. دو تا اتفاق بزرگ افتاد که ربطی به نبوغ نداشت:
اول: دسترسی اتفاقی انگلیس به معادنِ عظیم و در دسترسِ زغالسنگ. این یعنی انرژی مفت و زیاد برای راهاندازی ماشین بخار.
دوم: کشف قاره آمریکا.
فرهاد اخم کرد: یعنی چی؟
آقای جعفری توضیح داد: یعنی اروپا داشت خفه میشد. جا نداشت، غذا نداشت، چوب نداشت. یهو یه قارهی جدید با منابعِ بینهایت و زمینهای حاصلخیز و نیروی کارِ رایگان (بردهها) گیرشون اومد. این مثل اینه که وسط بازی فوتبال، به تیم حریف اجازه بدی ۱۵ تا بازیکن اضافه بیاره تو زمین. معلومه که برنده میشه!
سهراب پرسید: ولی تکنولوژی چی؟ اون همه اختراع؟
آقای جعفری سرشو تکون داد: نکته همینجاست. دانیل هدریک
یه کتاب داره به اسم ابزار امپراتوری. حرفش اینه: غرب علم رو برای "آسایش بشر" توسعه نداد، علم رو تبدیل کرد به "سلاح".
آقای جعفری رو به فرهاد کرد: هدریک میگه غرب از "شکاف تکنولوژیک" استفاده کرد تا بقیه دنیا رو برده کنه. اونها ماشین جنگی بهتری ساختن، نه تمدنِ انسانیتر.
واژههای "بردگی"، "غارت" و "سلاح" مثل پتک توی سرش میچرخیدند.
تصویر غربِ شیک و اتوکشیده در ذهنش ترک برداشته بود. حالا زیر بدنهی براقِ او هواپیما، ردپای زغالسنگهای سیاه و خونِ سرخِ قارههای غارتشده رو میدید.
حقیقت تلخ بود، اما واقعی...
✍🏻 مهدوی
بقیه قسمتا👉
#داستان_سریالی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
✋راستی میدونی داستان #من_سانسورچی_نیستم از این کتاب👆
الهام گرفته شده؟
😧 نمیدونستی؟
😨اصلا داستان نخوندی؟
برو بخون 👉
😱 کتاب نداری؟
برو بخر 👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#انيمیشن کی بی کیه؟
«برای نسل جدید باید حقیقت گفته شود،✅ نه روایتهای تحریفشده❌
این انیمیشن را در جمع نوجوانان ببینید و دربارهاش گفتوگو کنید.»
🌺ویژه دهه فجر
این قسمت👈همسایه داری
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative