تبیین خلاق
#من_سانسورچی_نیستم قسمت چهارم: سهم حیاتی صدای نفسنفس زدن سهراب در راهرو پیچید: بهزاد بدو! فرهاد ح
#من_سانسورچی_نیستم
قسمت پنجم: ملاقات با مجسمه
سهراب داشت با گوشیش دنبال تاکسی اینترنتی میگشت و زیر لب غر میزد:
عجب ترافیکیه... قیمتها رو ببین! انگار قراره با سفینه بریم خونه.
بهزاد اما چند قدم آنطرفتر روبروی مجسمهی سنگیِ بزرگی که وسط باغچه خودنمایی میکرد ایستاده بود و محو تماشای آن بود، مجسمهی مردی با دستار و کتابی در دست: ابنسینا.
فرهاد که حوصلهاش سر رفته بود، با بیحالی گفت:
بهزاد! اون مجسمه رو هزار بار دیدی؟!سرگیجه نگرفتی؟!
بهزاد برنگشت. دستش را به سمت پایهی مجسمه دراز کرد و گفت:
فرهاد، تو که زبانت خوبه، بیا اینو بخون. انگار متن انگلیسیش یه چیزایی داره که ترجمه فارسیش حق مطلب رو ادا نکرده.
فرهاد با اکراه بلند شد. فکر کرد شاید بهزاد باز میخواد مچگیری کنه. لنگلنگان جلو رفت و کنار مجسمه ایستاد. روی پلاک برنجیِ پایهی مجسمه، متنی حک شده بود. فرهاد چشماشو ریز کرد و متن انگلیسی رو بلند خوند:
"The Canon of Medicine by Avicenna has been the most famous medical textbook ever written... It has been a medical bible for a longer time than any other work." — Sir William Osler.
فرهاد مکث کرد. دوباره خواند. کلمهی "Bible" (کتاب مقدس) بدجور توی چشم میزد.
ویلیام اوسلر... پدر پزشکی مدرن... فرهاد زیر لب زمزمه کرد. «داره میگه کتاب قانون، حکم "کتاب مقدس" رو برای پزشکای دنیا داشته؟
سهراب که اسم "کتاب مقدس" رو شنید، سرش را از گوشی بیرون آورد و با شیطنت گفت:
اوه اوه! یعنی دکترا وقتی میخواستن قسم بخورن، دستشون رو میذاشتن رو کتابِ همشهریِ ما؟ دمش گرم!
فرهاد هنوز بهتزده بود. چون عادت داشت این حرفارو شعارِ داخلی بداند، اما این نقل قول از کسی بود که در دانشگاههای غرب، اسمشو با احترام میبردن.
رو به بهزاد کرد و گفت: من فکر میکردم ابنسینا فقط یه حکیم سنتی بوده که یه چیزایی از گیاهان بلد بوده. نمیدونستم سورس دانشگاههای اروپا بوده.
بهزاد که دید آهنِ وجود فرهاد نرم شده، جلوتر اومد و با صدایی آروم، گفت:
فرهاد، یادته تو بیمارستان در مورد تاریخ علم حرف زدم؟ یه چیزی موند که نگفتم.
فرهاد کنجکاوانه نگاه میکرد!
بهزاد ادامه داد: میدونی چرا تقویم و ساعتت دقیق کار میکنه؟ چون ما مدل منظومه شمسی رو میشناسیم. همه میگن کوپرنیک قهرمانِ این داستانه که فهمید زمین دور خورشید میچرخه. اما ادوارد کندی، محققِ بزرگ تاریخ علم، یه چیز عجیب کشف کرد.
بعد ادامه داد
کندی ثابت کرد که کوپرنیک برای حلِ پیچیدهترین مشکلِ ریاضیِ نجوم، دقیقاً از راه حل خواجه نصیرالدین طوسی استفاده کرده. بهش میگن "جفت طوسی". نکته ترسناکش چیه؟ شکلهایی که کوپرنیک تو کتابش کشیده، حتی حروفگذاریش (مثل الف، ب، ج) با نسخه اصلیِ خواجه نصیر یکیه! یعنی کوپرنیک عملاً از روی دست دانشمندِ ایرانی "کپی" کرده تا تونسته انقلاب علمی اروپا رو رقم بزنه.
فرهاد به مجسمه سنگی ابنسینا تکیه داد. انگار پاهاش توان نگه داشتن وزنِ این حقیقت رو نداشتن. نگاهش از مجسمه به آسمانِ پرستارهی تهران و بعد به خیابان پر از دود و بوق دوخته شد.
سکوت طولانیای برقرار شد. صدای بوق ماشینها از بیرون دیوار بیمارستان، تنها صدایی بود که شنیده میشد.
بالاخره بغضِ فرهاد ترکید. اما این بار نه با عصبانیت، بلکه با حسرتی عمیق پرسید:
ببین... من قبول کردم. سند و مدرکت جوره. اوسلر تایید کرد، کندی تایید کرد... ولی سوال من اینه: پس ما کجای کار رو اشتباه رفتیم؟
فرهاد با دست به خیابان اشاره کرد:
اگه ما "کتاب مقدسِ علم پزشکی" رو نوشتیم، اگه ما به کوپرنیک یاد دادیم چطور به آسمون نگاه کنه... چرا الان اونا دارن مریخنورد میفرستن و ما موندیم لایِ پروندههای گمشده؟ اون موتورِ محرکی که هگل میگفت، چرا خاموش شد؟
بهزاد لبخند تلخی زد و گفت:
استاد صمدی گفت پروژه ما همینه: پیدا کردنِ حلقه مفقوده. ما تاریخ رو نمیخونیم که فقط سینه سپر کنیم و پُز بدیم. ما میخونیم که بفهمیم اون عقلی که جهان رو تکون داد، کِی و کجا به خواب رفت؟
سهراب بالاخره گوشیاش را در جیبش گذاشت و با لحنی جدی گفت:
شاید مشکل اینه که ما فکر میکنیم پیشرفت یعنی "شبیه اونا شدن". در حالی که اونا وقتی پیشرفت کردن که "شبیه ما" (شبیه ابنسینا و طوسی) فکر کردن
تاکسی جلوی پاشون ترمز کرد.
فرهاد قبل از سوار شدن، برای آخرین بار به مجسمه ابنسینا نگاه کرد که تو تاریکی شب، استوار و ساکت ایستاده بود.
اون حالا می دانست که دردی که در سینه داره، فقط مشکل قلبی نیست؛ دردِ فراموشیه.
فرهاد سوار ماشین شد و به این فکر کرد که شاید ما ملتی هستیم که کلیدِ گنجخونهی خودمونو گم کردیم و حالا پشتِ درِ همسایه، گداییِ کلید میکنیم.
✍🏻 مهدوی
بقیه قسمتا 👉
#داستان_سریالی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«پرچم همیشه بالاست»
✅ بیان پیشرفتهای کشور برای کودکان
✅ با زبانی کودکانه و در قالب شعر
#معرفی_کتاب
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
تبیین خلاق
«پرچم همیشه بالاست» ✅ بیان پیشرفتهای کشور برای کودکان ✅ با زبانی کودکانه و در قالب شعر #معرفی_ک
#معرفی_کتاب
#پرچم_همیشه_بالاست
✅ کتاب پرچم بالا به بیان پیشرفت های کشور می پردازد.
✅با زبان کودکانه و در قالب شعر برای کودکان نوشته شده است .
✅تصویرگری کودکانه و جذاب برای سنین پایین .
🌐 خرید کتاب پرچم همیشه بالاست
از فروشگاه اینترنتی کتاب سعداء
❇️ارتباط با ادمین فروش کتاب👇👇
@soada_shop2
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
#من_سانسورچی_نیستم
قسمت ششم؛ پرواز بر بالهای غارت
صدای غرش موتور بوئینگ ۷۴۷ که داشت از زمین کنده میشد، شیشههای ترمینالو لرزوند.
سهراب در حالی که انگشتاشو تو گوشاش فرو کرده بود، داد زد: بهزاد! پرده گوشم پاره شد، دیه من با کیه؟
بهزاد که سعی میکرد با وقار باشه اما خودش م صداشو بلند کرده بود، گفت: غر نزن سهراب. آقای جعفری شیفتش اینجاست. وقت نداشت بیاد دانشگاه.
فرهاد کلافه دستی به موهاش کشید و با نگاهی تحقیرآمیز به محیط شلوغ اطراف گفت: یعنی تو کل این مملکت، یه کافیشاپ ساکت نبود؟ حتماً باید بیایم وسط باند فرودگاه سوال بپرسیم؟
هنوز داشت غر میزد که دستی سنگین و گرم روی شانهاش نشست: بله!
فرهاد وحشتزده برگشت. مردی با لباس فرم اتوکشیده و لبخندی مهربان پشت سرش بود.
فرهاد یک لحظه خشکش زد: عمو جواد؟! و بعد با خجالت دستپاچه شد: ای وای... سلام عمو جان. ببخشید من... من منظورم این بود که مزاحم کار شما نشیم.
بهزاد با تعجب پرسید: شما همدیگه رو میشناسید؟
فرهاد که سرخ شده بود، گفت: بله... عمو جواد از دوستان قدیمی بابامه. من تو بغل ایشون بزرگ شدم.
آقای جعفری خندید و به سمت راهرویی اشاره کرد: بیایید بریم تو دفتر من. اونجا صدا کمتره.
وقتی در اتاق آقای جعفری باز شد، سهراب خکش زد. اتاق شباهتی به دفتر اداری فرودگاه نداشت. دیوارها با عکسهای سیاه و سفیدِ جنگ، چفیههای آویزون، و حتی چند پوکه فشنگ تزیین شده بود.
سهراب با دهان باز به در و دیوار نگاه میکرد. بهزاد به پهلوش زد و یواش گفت: چته؟ چرا مثل ندید بدیدها نگاه میکنی؟ آبرومون رو بردی!
سهراب زمزمه کرد: «بابا اینجا دفتر کارمند فرودگاهه یا شعبه دوم موزه دفاع مقدس؟ الان خمپاره نیاد وسط بحث؟
آقای جعفری که گوشهای تیزی داشت، فلاسک چای را روی میز گذاشت و با لبخند گفت: نترس پسر جان. اینجا امنه. عشق یاران قدیمی ما رو به این روز انداخته... آدم وقتی دلتنگ باشه، در و دیوار رو شبیه خاطراتش میکنه.
فرهاد با احترام گفت: عمو جواد جانباز و از خلبانهای قدیمی جنگن.
سهراب فوراً مودب شد و روی صندلی نشست: ارادت داریم حاج آقا. ما مخلصیم.
بعد از تعارف چای، بهزاد دفترچهاش را باز کرد.
آقای جعفری، ما داریم روی یه پروژه کار میکنیم. فهمیدیم ایران شروعکننده تاریخ بوده و دانشمندان ما سهم بزرگی تو علم دنیا داشتن. ولی سوال ما اینه: چی شد که ورق برگشت؟
فرهاد که چایشو فوت میکرد، نگاهش به باند فرودگاه و هواپیماهای مدرن غربی دوخته شد. نتونست جلوی خودشو بگیرد و گفت:
عمو جان، با تمام احترامی که قائلم، ولی قبول دارید غرب یه چیزی داشته که ما نداشتیم؟ هوش، نبوغ، نظم... ببینید با انقلاب صنعتی چه خدمتی به بشریت کردن. این هواپیماها، این تکنولوژی... اینا نشونه برتری ذاتی غرب نیست؟
آقای جعفری عینکش را برداشت، آهی کشید و گفت: ظاهر قضیه همینه که تو میگی فرهاد جان. ویترینِ غرب خیلی قشنگه.
سهراب گفت: پس باطنش چیه؟
آقای جعفری تکیه داد و جدی شد:
خیلیها مثل فرهاد فکر میکنن اروپاییها ژنِ برتر بودن. اما یه مورخ اقتصادی بزرگ به اسم کنت پومرانز (Kenneth Pomeranz) تو نظریه معروفش به اسم «انحراف بزرگ» (The Great Divergence) میزنه زیر میزِ این تصورات.
اون با دست به ماکت هواپیما اشاره کرد: پومرانز میگه غرب فقط خوششانس بود. دو تا اتفاق بزرگ افتاد که ربطی به نبوغ نداشت:
اول: دسترسی اتفاقی انگلیس به معادنِ عظیم و در دسترسِ زغالسنگ. این یعنی انرژی مفت و زیاد برای راهاندازی ماشین بخار.
دوم: کشف قاره آمریکا.
فرهاد اخم کرد: یعنی چی؟
آقای جعفری توضیح داد: یعنی اروپا داشت خفه میشد. جا نداشت، غذا نداشت، چوب نداشت. یهو یه قارهی جدید با منابعِ بینهایت و زمینهای حاصلخیز و نیروی کارِ رایگان (بردهها) گیرشون اومد. این مثل اینه که وسط بازی فوتبال، به تیم حریف اجازه بدی ۱۵ تا بازیکن اضافه بیاره تو زمین. معلومه که برنده میشه!
سهراب پرسید: ولی تکنولوژی چی؟ اون همه اختراع؟
آقای جعفری سرشو تکون داد: نکته همینجاست. دانیل هدریک
یه کتاب داره به اسم ابزار امپراتوری. حرفش اینه: غرب علم رو برای "آسایش بشر" توسعه نداد، علم رو تبدیل کرد به "سلاح".
آقای جعفری رو به فرهاد کرد: هدریک میگه غرب از "شکاف تکنولوژیک" استفاده کرد تا بقیه دنیا رو برده کنه. اونها ماشین جنگی بهتری ساختن، نه تمدنِ انسانیتر.
واژههای "بردگی"، "غارت" و "سلاح" مثل پتک توی سرش میچرخیدند.
تصویر غربِ شیک و اتوکشیده در ذهنش ترک برداشته بود. حالا زیر بدنهی براقِ او هواپیما، ردپای زغالسنگهای سیاه و خونِ سرخِ قارههای غارتشده رو میدید.
حقیقت تلخ بود، اما واقعی...
✍🏻 مهدوی
بقیه قسمتا👉
#داستان_سریالی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
✋راستی میدونی داستان #من_سانسورچی_نیستم از این کتاب👆
الهام گرفته شده؟
😧 نمیدونستی؟
😨اصلا داستان نخوندی؟
برو بخون 👉
😱 کتاب نداری؟
برو بخر 👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#انيمیشن کی بی کیه؟
«برای نسل جدید باید حقیقت گفته شود،✅ نه روایتهای تحریفشده❌
این انیمیشن را در جمع نوجوانان ببینید و دربارهاش گفتوگو کنید.»
🌺ویژه دهه فجر
این قسمت👈همسایه داری
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 رویداد ۵۷_۵۹ 🔰
🔹 مأموریت ما در میانه دو قیام 🔹
📆 تاریخ: از ۱۹ تا ۲۲ بهمن ۱۴۰۴_صبح و بعدازظهر
📍 مکان: رسالت۸۱_مسجد مجتمع تربیتی آموزشی حضرت مهدی
🔰 هماهنگی برای شرکت در رویداد
📲 رحمتی ۰۹۹۴۱۴۷۷۷۰۸
🆔 شناسهی ایتا @roshana25
#رویداد_۵۷_۵۹ 🔥
@abdozzahra315_r
@roshana_TvT
#من_سانسورچی_نیستم
قسمت هفتم: بازی بزرگ
کیش و مات! بازم بردم.
فرهاد با لبخندی که انگار روی صورتش خالکوبی شده بود، شاه سیاه رو روی صفحه خوابوند. سهراب سرشو با ناامیدی تکون داد: فرهاد، از زندگی سیر میشم وقتی با تو بازی میکنم. اصلاً چه لذتی داره هر دفعه منو اینجوری له میکنی؟
بهزاد که داشت با گوشیش ور میرفت، بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: خب مجبور نیستی. میتونی مثل من شرافتمندانه بازی نکنی و فقط تماشاچی باشی.
سهراب مُشتی آروم به بازوی بهزاد زد: نه! اینقدر باهاش بازی میکنم تا بالاخره یک روزی این لبخند مسخره رو از صورتش پاک کنم. هر شکست مقدمهی پیروزیه!
فرهاد قهقههای زد و گفت: سهراب جان، دلتو به همین جملات انگیزشی اینستاگرامی خوش کن. من نفر اول مسابقات کشوریام. شکست دادن من مثل اینه که بخوای با دمپایی ابری قله اورست رو فتح کنی.
بهزاد ناگهان گوشیو پایین آورد و با نگاهی عجیب به صفحه شطرنج خیره شد: بچهها، میدونستید یه زمانی کل ایران، مثل همین صفحه شطرنج بوده؟ ما هم مهرههاش بودیم؟
فرهاد صندلیشو با کلافگی عقب کشید: بهزاد، دوباره شروع کردی؟ هر وقت من میبرم، تو یه بحث تاریخی فلسفی راه میندازی که پیروزی رو تو کامم زهر کنی. آره شنیدم، هگل گفته ما شروعکننده بودیم، یکی دیگه گفته با توپ و تفنگ عقب موندیم. تهش که چی؟ ما بی عرضه بودیم دیگه...
بهزاد مهره وزیرو از روی صفحه برداشت و مثل یک فیلسوف متفکر بین انگشتانش چرخوند: بیعرضه نه... "قربانی". قربانی یک بازی خیلی بزرگتر.
مکثی کرد و ادامه داد: اینقدر این چند وقته درباره تاریخ قاجار سرچ کردم که الگوریتم گوگل فکر میکنه من نوهی ناصرالدین شاهم! دیروز یه مقاله پیدا کردم با تیتر "ایران، مهره شطرنج". گوش کن ببین وزیر خارجه وقت بریتانیا با چه وقاحتی از ما حرف میزنه.
بهزاد صدایش را صاف کرد و با لحنی خشک و رسمی، انگار که خودِ لرد کرزن باشه، شروع به خوندن کرد:
«من، لرد کرزن، وزیر خارجه امپراتوری بریتانیا، صراحتاً اقرار میکنم: ایران در دوره قاجار، برای ما یک کشور مستقل نبود؛ بلکه مهرهای در بازی بزرگ برای سلطه بر جهان بود. برای حفظ هندوستان، ارزشمندترین جواهر تاج ما، لازم بود ایران ضعیف، فقیر و تجزیهشده باقی بماند. این سیاست را با همکاری رقیبمان، روسیه، با دقت اجرا کردیم. ایرانِ قدرتمند، خواب راحت را از چشمان ما در هند میگرفت.»
سکوت سنگینی فضا رو پر کرد. دیگه خبری از غرور فرهاد و کلکلهای همیشگی نبود.
سهراب که صورتش برافروخته شده بود، یک مهره سرباز را برداشت و محکم روی میز کوبید. صداش از خشم میلرزید: "لازم بود ایران ضعیف باقی بماند"... این جمله مثل پوتک تو سر آدم میخوره. یعنی تمام اون فقر و بدبختی، فقط بیکفایتی پادشاهان قاجار نبوده؟ یه نقشه بوده؟
بهزاد سرشو به تأیید تکون داد: دقیقاً. یک بازی بزرگ بوده و ما مهرهای بودیم که برای بردن بازی، باید قربانی میشدیم.
فرهاد که تا اون لحظه ساکت بود، به صفحه شطرنج خیره شد. دیگه اونو مثل میدان پیروزیش نمیدید. چشمش به مهرههای سیاه و سفید افتاد؛ سربازها، اسبها، فیلها... مهرههایی که بیخبر از ارادهی بازیکن، فقط حرکت میکردند، فدا میشدند و از صفحه بیرون میرفتند.
آروم دستشو دراز کرد و مهره شاه سفیدو برداشتو تگ مشتش گرفت . دیگه اثری از لبخندهای تمسخرآمیز در چهرهاش نبود.
،،،
شاید نشه گذشته رو به عنوان یک "بازیگر" تغییر داد، اما همیشه میتونیم انتخاب کنیم که در بازی امروز، یک "مهره" باقی بمونیم یا نه
✍🏻 مهدوی
بقیه قسمتا👉
#داستان_سریالی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🌟#روایت_جهاد_تبیین
#گزارش
➖استاد فرازی
(از مبلغین واحد کودک و نوجوان اندیشکده راهبردی سعدا)
گناه شون باهوش بودنشونه،🧠
گناهشون بیشتر از سن خودشون فهمیدنه
ذهنشون پُر #شبهه است 🤷♂
که کاملا حق هم دارن در هجمهی بی سابقهی رسانه ای علیه ایران عزیزمون.🇮🇷
و تقریبا پاسخی درست درمون هم به
شبهاتشون داده نمیشه ...✅
⬅️توفیق شده چند روزی به دبیرستان هایی در بعضی نقاط شهر می رم
باهم صحبت میکنیم ...
گاهی باهم گریه میکنیم
گاهی باهم میخندیم
گاهی غُصه میخوریم
اما همه اینا ختم به اُمید میشه✨
ختم به حَرکت و تلاش میشه💪
ختم به پیدا شدن هویتی که گُم شده میشه☺️
کافیه بفهمیم شون، درکشون کنیم و بهشون اعتماد کنید ...
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 آشنایی با دانشمندان بزرگ ایرانی🇮🇷
این داستان👇
ابوریحان بیرونی چگونه شعاع کره زمین را محاسبه کرد؟🤷♂🌍
#رستاخیز_ایران #انیمیشن #هویت_ایرانی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
#من_سانسورچی_نیستم
قسمت هشتم: عقبماندگی مهندسیشده
دود سیاه دودکشها آسمان روز را شبیه غروب جمعه کرده بود!
فرهاد در حالی که دستمال جلوی دهانش گرفته بود و سرفه میکرد، با صدایی تودماغی گفت:
«سهراب! جانِ عزیزت ما رو آوردی تحقیق علمی یا تورِ بازدید از معادن زغالسنگ؟ ریههام قیرگونی شد!»
سهراب یقه کتش را صاف کرد و با غرور گفت:
«غر نزن ! آقای حاتمی، مدیر این کارخونهست. وقت گرفتن ازش سختتر از وقت گرفتن از دندونپزشکیه!»
بهزاد خندید: «ناقلا نگفته بودی رفیقِ سرمایهدار هم داری!»
سهراب بادی به غبغب انداخت: «ما اینیم دیگه! روابط عمومیمون قویه، فقط ریا نمیکنیم.»
فرهاد خواست چیزی بگوید که بهزاد پرید وسط حرفش: «حالا نمیخواد نمک بریزی.»
وارد اتاق آقای حاتمی که شدند، انگار وارد دنیای دیگری شده بودند. برخلاف بیرون که پر از دود و سر و صدا بود، اینجا شیک، مدرن و ساکت بود.
آقای حاتمی، مردی خوشپوش و جاافتاده، با لبخند جلو آمد و با گرمی دست داد.
سهراب گفت: «آقای حاتمی، این آقا بهزاد محقق ماست، اینم آقا فرهاد که... خب ایشون هم هستن دیگه!»
(فرهاد چشمغرهای رفت.)
بعد از نشستن، آقای حاتمی یکراست رفت سراغ اصل مطلب:
«سهراب بهم گفت دنبال این هستید که چرا ایران تو دوره قاجار و پهلوی درجا زد و صنعتی نشد. درسته؟»
فرهاد سر تکان داد: «بله، و اینکه چرا ما همیشه مصرفکننده بودیم.»
آقای حاتمی از پشت میز بلند شد، به سمت کتابخانه رفت و کتابی قدیمی را بیرون کشید:
«جواب شما تو این کتابه: اختناق ایران، نوشتهی مورگان شوستر.»
فرهاد با تعجب گفت:
«ما دانشجوی تاریخیم ولی اسم این کتاب به گوشم نخورده! دمتون گرم، معلومه حسابی اهل مطالعهاید.»
بهزاد زیرلب، طوری که همه بشنوند، گفت:«شما رو نمیدونم، ولی بعضیها سقف مطالعهشون کپشنهای اینستاگرامه، واسه همینه نشنیدن!»
فرهاد خواست جواب دندانشکنی بدهد که سهراب زیر میز لگدی به پایش زد و با لبخندِ زورکی گفت:
«بله! دوستمون شکستهنفسی میفرمایند. آقای حاتمی سراپا گوشیم!»
آقای حاتمی به نقشهی بزرگی که روی دیوار بود اشاره کرد و گفت:
«ببینید بچهها، عقبماندگی ما طبیعی نبود، کاملاً مهندسیشده بود! طبق اسناد کمیته دفاع امپراتوری بریتانیا، ایران باید یک «حائل بیابانی» میموند.»
سهراب چشمانش گرد شد: «حائل بیابانی دیگه چه صیغهایه؟»
آقای حاتمی توضیح داد:
«انگلیسها هند رو چاپیده بودن و میترسیدن روسیه از طریق ایران به هند برسه. پس تصمیم گرفتن ایران نه راهآهن درستوحسابی داشته باشه، نه جاده، نه صنعت. طوری که اگر ارتش روسیه خواست رد بشه، توی بیابون گیر کنه.
«امنیت هند، به قیمت عقبماندگی ایران.»
فرهاد اخمهایش در هم رفت: «یعنی عمداً نذاشتن؟»
آقای حاتمی کتاب شوستر را باز کرد و گفت:
«شوستر، خزانهدار آمریکایی که میگفت در رقابت با بریتانیا اومده بودم که نظم مالی ایران وابسطه به دلار کنم، وقتی دید روس و انگلیس چه بلایی سر ایران آوردن، نوشت:
“دو قدرت بزرگ توافق کردهاند که این ملت نباید راهآهن داشته باشد، نباید کارخانه داشته باشد... آنها با تعرفههای گمرکی کاری کردند که ایران نتواند حتی یک کارخانه را با موفقیت اداره کند.”»
بعد مکث کوتاهی کرد و اضافه کرد:
«جالبه که تمام راهحلهایی که پیشنهاد میداد، آخرش باید به یک نظم مالی خارجی وصل میشد…
نظمی که حسابوکتابش با واحد پول خودشون جور درمیاومد.»
بهزاد آهی کشید و گفت:
«دقیقاً! جیمز بیلی فریزر اسکاتلندی هم ـ که یه سیاحِ کنجکاوه، همین فضا رو تو سفرنامههاش نشون میده:
ایران دیگر کشوری تولیدکننده نیست، بلکه یه بازار مصرفِ فقیر برای جنسهای کارخونههای اروپاست.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت. حتی سهراب هم دیگر شوخی نمیکرد.
فرهاد به دودکشهای کارخانه که از پنجره پیدا بود خیره شده بود. تصویرِ آن غربِ دلسوز و متمدن در ذهنش ترک برداشته بود.
،،،
«آنها پای ما را شکستند تا نتوانیم راه برویم،
بعد به ما عصا فروختند
و منت گذاشتند که اگر ما نبودیم، شما زمین میخوردید.
عقبماندگی ما، سوختِ موتورِ پیشرفتِ آنها بود.»
✍مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🔰 هدیه ویژه به مناسبت دهه فجر🇮🇷💐
🏷 حتما شما مربیان و والدین گرامی ، دغدغه این رو دارید که چجوری دستاورد های کشور عزیزمون ایران رو به نوجوانان عزیزمون بگید 🧐‼️؟
تا ساعتی دیگر یک کتاب بسیار ارزشمند و مفید در این رابطه براتون بارگذاری می شه😉
منتظر باشید و کانال ما رو به عزیزانتون معرفی کنید👌