دیروز هم خیلی حالم بد بود و هم خیلی غمگین بودم، تو نمیتوانی تصور کنی که چطور یک درد میتواند انسان را به حد ناامیدی مطلق برساند، احساس ترسناکی در من به وجود آمده است که نمیتوانم آن را بیان کنم، از آن گذشته دردی دارم که هیچچیز درمانش نمیکند.باید به خاک سرد سپرده شد.
خستهام؛ من دیگر به چابکیِ عقربههای ساعت نمیتوانم بر مدارِ این مهلکۀ مُدوَر پرسه بزنم و روزهایم را به شبهایِ پریشانی برسانم.. اگر میتوانستم مسئولیتِ حملِ این جسمِ درمانده را به فردِ دیگری محول میکردم تا چند صباحی آن را به بازی گرفته و سپس این لاشۀ از پایدرآمده را در گورِ عمیقی دفن کند...
خستهام؛ حتی تازیانههایِ روزگار که از بلندایِ ارابۀ هستی بر من نواخته میشوند، دیگر مرا به تکاپو وانمیدارند... انگار که پس از چند سال زندگی، حالا نیازمند یک استراحت طولانی شده باشم، شاید لازم باشد که یکبار میرانده و دوباره زاییده شوم، من به این آسودن محتاجم، مگر سه دهه زندگیِ بیوقفه برای یک انسانِ عاجز کافی نیست؟
خستهام؛ از بودن و زیستن بر مدارِ پُرتکرارِ هستی.. از خرامیدن و خزیدن بر قامتِ پُرملالِ گیتی... در من آرزویی برای خُفتن شعله میکشد و تمنایی برای آرمیدن لَهله میزند.. من برای ایستادن و متوقف شدن آزمندم، گویی هرگز چیزی که مرا در امتدادِ این بیهودگی به وجدآوِرد، یافت نخواهد شد... من حتی از اینکه مدام خسته باشم هم خستهام..
- حسام محمدی
تنها چیزی که در این مدت به وضوح فهمیدم این است که هیچگاه نباید زخمهایم را به کسی نشان دهم. چرا باید نشان دهم؟ برای آن که یا از آن علیه من استفاده میشود یا این که حس میکنم هیچکس توان درک آن را ندارد و این خود، از هر شکنجهای بدتر است. واقعیت تلخ دیگری که در طول این سالها آموختهام این است که من نیازی به درمان این زخمها ندارم. خودم بهخوبی میدانم چطور باید با آنها زندگی کنم، و اگر به راستی به آن فکر کنم، همین که هنوز زندهام، خود گواهی است بر این که با همه دردهایم توانستهام مسیر خود را بگذرانم. گاهی اوقات، در میان جمع، این احساس به من دست میدهد که تنها باید همان بخشی از خود را نشان دهم که شاد و نیرومند است، زیرا درد در برابر چشم دیگران، تنها به شرمندگی بیشتر میانجامد. زیرا، آخرش این خودم هستم که به خود میگویم: چقدر احمق بودی که حتی یک لحظه از این درد، برون از خودت بیرون آمد.
- دربینشیارهایمغزم/تلگرام
خدایا…
خستهام. عمیقاً، بیرحمانه، ویرانگرانه خستهام.
از این جنگیدنهای بیسرانجام، از این دستوپا زدن در باتلاقی که هرچه بیشتر تلاش میکنم، بیشتر فرو میروم.
از این امیدهای کوتاهمدت، این کورسوی نوری که فقط برای شکنجهام روشن میشود و لحظهای بعد در تاریکی مطلق خاموش میگردد.
خستهام از اینکه هر تلاشی به نقطهای بیبازگشت ختم میشود، از اینکه هر راهی به ویرانی منتهی است، از اینکه زندگی هر بار با لبخندی تمسخرآمیز نشانم میدهد که شکست، سرنوشت ناگزیر من است.
خدایا، تو که بر همهچیز آگاهی، تو که خالق همهی این پیچیدگیهای ظالمانهای، میشود لحظهای، فقط لحظهای جای من زندگی کنی؟
میشود این تنهایی، این درد مداوم، این بغضهای شبانه را تو هم احساس کنی؟
میشود ببینی چگونه آدمی را میتوان در میان جمعیتی شلوغ دفن کرد، چگونه میتوان امید را مثل شیئی پوسیده در کنج ذهنی تاریک رها کرد؟
میشود لحظهای بفهمی چگونه است که آدمی روزها نفس میکشد، راه میرود، سخن میگوید، اما مدتهاست که دیگر زنده نیست؟
خدایا، من دیگر نمیتوانم.
این جنگ بیمعناست، این زخمها کهنه شدهاند، این درد از حد تحمل گذشته است.
دیگر نه توانی برای ادامه دارم، نه انگیزهای برای برخاستن.
پس بگذار این زندگی، همچون بازیچهای که دیگر ارزشی ندارد، در دستانت فرو بپاشد.
یا مرا رها کن، یا خودت را جای من بگذار، ببین که چه ساختهای، ببین که چگونه انسانی را به مرزهای جنون رساندهای.
- شقایق مهری