گفتمغمِتودارم ، چیزینگفتُبگذشت ..
حافظخوشابهحالت ، یارمگذشتُ
یارت ، گفتاغمتسرآید
اگرآدمایِاطرافمذرهایخبرداشتنکه چقدربهچیزایِریز وُ مختلفدقتمیکنموتا
مدتهایادممیمونه ، چطورهمهشونُ
تحلیلمیکنموبههمربطمیدم ؛ خیلی
خیلیبیشترمراقبکاراشونمیبودن ..
هربارباخودممیگم " اینبابقیهفرقداره "
اونآدمکاریمیکنهکهازگفتهیخودم
پشیمونبشم*
_ پسازاینباکسیغیرازخودمهمدمنخواهمشد
غمِخودمیخورمغمخوارِنامحرمنخواهمشد
- تامیلا -
_ پسازاینباکسیغیرازخودمهمدمنخواهمشد غمِخودمیخورمغمخوارِنامحرمنخواهمشد
بهدیوارِاتاقمتکیهخواهمکرددرخلوت
ولیهرگزگدای ِشانهایمحکمنخواهمشد