* ولی ؛ منالانبایدکنج ِ گوهرشادزانوهامُبغلمیکردمُ
همینطورکهزیرلبکمیلزمزمهمیکردم ؛
زلمیزدمبهگنبدطلای ِ بابارضا ..
بعضیآدما ؛ طوریواردقلبتمیشنُ
بااومدنشون ؛ زندگیتُقشنگمیکنن
کهانگارقبلازاونا ؛ زندگیمعنینداشته ..
اینآدما ؛ حاصل ِ تمومعاقبتبخیربشیهای ِ مادربزرگاُ
دعاهای ِ پدربزرگان
قدرشونُبدونید ..
نشستهاموسطزندگی ؛ صبور ؛ غمگین ؛ امیدوار ؛ خستهوادامهدهنده و ادامهدهنده ...
- تامیلا -
وَاصْبِرْلِحُکْمِرَبِّكَفَإنَّكَبِأَعْیُنِنَا ..
بهخاطر ِ منصبوریکن ؛ مندارمنگاتمیکنم
- اوسکریم -