اگربهتفرصتِدوبارهدادمُ ؛ بازم اعتمادکردم
ازاعتمادم ، سوءاستفادهنکن ..
چوناونوقت ؛ طوریازچشاممیوفتیکه
دیگههیچوقت .. اسمتمنمیارم .
متاسفانهذهنمهیچوقتنمیتونهبپذیرهکه
یهنفر ؛ فقطمنودوستداشتهباشه .
درواقعهمیشهباخودممیگم ؛ خباینهمه
آدمهستنکهازهرنظر ، ازمنبهترُ ، زیباترُ ،
دوستداشتنیترن .. چرابایدیکنفر
فقطمنودوستداشتهباشه؟
باچهمنطقی؟
کاشآدماوقتیمیخوانبرن ؛ خاطراتشونم
باخودشونببرن .. عکساشون
چتایِقدیمیشون ؛ ویساشون ؛ صدایِ
خندههاُ ؛ نفساشون ..
کاشوقتیدارنمیرن ، ایناروببرن کهماهرروزبایادآوریِخاطراتنابودنشیم ..
چقدربهماگفتنکه : باباطرفاینجوریه ،
رفتنیِ ؛ یهروزولتمیکنه ..
ومامحکمترازقبلجلوشونوایسادیمکه : اشتباهمیکنید ، اینجورینیست ؛ اینباهمهفرقداره .. ولیدقیقا
همونجوریبودُ [ رفت ] !
میگمکه ؛ میشهدعاکنیدکاربهعملنکشه
واگرمکشیدبهخیربگذره؟
دمِشماگرم ..