امشب ؛ خیلیشبه ..
غمِنهفتهتویِامشب ؛ مثلِغمِپسربچهایِکه
توخیابونایِشهرگمشدهُهوادارهتاریک میشه ..
مثلدختربچهایکهموهایِعروسکش کندهشده
مثلمادریکهبچهشجلویِچشماشداره جونمیده
یاپدریکهپسرشبیگناهافتادهزندان
غمِامشببرابریمیکنهباغمِعاشقیکه
معشوقهشجلویِچشماشبایکیدیگه میخندهُ
دلبریکهمحبوبشتویِجنگکشتهشده
یابچهیِپرورشگاهیایکه۱۸سالش
شدهُفردابایدازپرورشگاهبره ، امانهجاییُ
داره ؛ نهکسی .
تاریکیِآسمونِامشبقلبمُمچالهمیکنهُ
غمِگمشدهمیونِستارههاش ؛ روحمُرنجور
البته ؛ دلِزنگارگرفتهیِما ، عادتدارهبه
اینشبایِغمآلود ..
اینیکیممیگذره ، ارهبابامیگذره .
- تامیلا -
امشب ؛ خیلیشبه .. غمِنهفتهتویِامشب ؛ مثلِغمِپسربچهایِکه توخیابونایِشهرگمشدهُهوا
تازهسرِشبِوضعاینه ، ۱۲شببهبعدُ خدابهخیرکنه*
- تامیلا -
امشب ؛ خیلیشبه .. غمِنهفتهتویِامشب ؛ مثلِغمِپسربچهایِکه توخیابونایِشهرگمشدهُهوا
همینجملاتِآشفتهروبپذیریدازمن *
گاهی ؛ واژههاحقیرترازاونچیزینکه
غمُ ؛ دلتنگیُ ؛ جنونُبهتصویربکشن .. وچقدربرایِکسیکهمینویسه [ بههیچوجهادعایِنویسندگیندارم ] سخته ، وقتیببینههیچکلمهای برایِبیانِغمِلونهکردهمیونِقلبش وجودنداره .
اینحجمآشفتگی ؛ ازمنبعیده ..
اوسکریمیهنیمنگاهیمبهایندلِرنجورِ
مابنداز
آدمانیازدارنحرفبزنن ؛ حرفبزننتا
غمبادنگیرن ..
آدماگهغمبادبگیره ؛ مرگشحتمیِ .
حالایکمخودمونیتربشینمُ ؛ یکمخودمونیتربغضِخفهکنندهیِگلومُ بشکنمُ ؛ برایِاولینباریکمبیشتراشکبریزم
دلممیخوادبهآدمابگممنخستهم
نمیگذره ؛ هیچجورهنمیگذرهُ
اینمنمکهدارملهمیشم
یکمملایمتررفتارکنید ؛ یکمازتوقعاتتونکمکنید
اگهسمتممیاینبازبونِنرمبیاین
نهزبونِتیز ؛ قلبمندیگهطاقتِزخمجدیدیُنداره