- تامیلا -
امشب ؛ خیلیشبه .. غمِنهفتهتویِامشب ؛ مثلِغمِپسربچهایِکه توخیابونایِشهرگمشدهُهوا
همینجملاتِآشفتهروبپذیریدازمن *
گاهی ؛ واژههاحقیرترازاونچیزینکه
غمُ ؛ دلتنگیُ ؛ جنونُبهتصویربکشن .. وچقدربرایِکسیکهمینویسه [ بههیچوجهادعایِنویسندگیندارم ] سخته ، وقتیببینههیچکلمهای برایِبیانِغمِلونهکردهمیونِقلبش وجودنداره .
اینحجمآشفتگی ؛ ازمنبعیده ..
اوسکریمیهنیمنگاهیمبهایندلِرنجورِ
مابنداز
آدمانیازدارنحرفبزنن ؛ حرفبزننتا
غمبادنگیرن ..
آدماگهغمبادبگیره ؛ مرگشحتمیِ .
حالایکمخودمونیتربشینمُ ؛ یکمخودمونیتربغضِخفهکنندهیِگلومُ بشکنمُ ؛ برایِاولینباریکمبیشتراشکبریزم
دلممیخوادبهآدمابگممنخستهم
نمیگذره ؛ هیچجورهنمیگذرهُ
اینمنمکهدارملهمیشم
یکمملایمتررفتارکنید ؛ یکمازتوقعاتتونکمکنید
اگهسمتممیاینبازبونِنرمبیاین
نهزبونِتیز ؛ قلبمندیگهطاقتِزخمجدیدیُنداره
ولیبگمآ ..
شباهمهچیواقعیتره ؛ خیلیواقعیتر
فقطبازیگرایِصبحاخیلیماهره
گولتونزده ؛
چرتُپرتزیادمیگمنه؟
ببخشیدولینقابِحالِخوبمُگذاشتمتویِ
آبُنمک ؛ یکمتثبیتبشه
اخهاینگوشههاشدارهخرابمیشه
شنیدمدیگهازروشنمیسازن
نچنچنچ ؛ بایدبیشترمراقبتکنمازش