قبلاکهبهشونتکیهمیزدی
درامانبودیازهرطوفانی
الاننسیم ؛ ببینیهنسیمسادهکهمیاد
میبینیعه
چراپسپشتتخالیشده ؛ مگهتکیهندادهبودی
برمیگردیمیبینی ؛ ایدلغافل
پشتتکهخالیشدههیچی
ازپشتبهتخنجرمزده ..
وسیلِسوالاتروونهیِذهنتمیشه :
مگهقولندادهبودپشتمُخالینکنه؟
مگهنگفتهبودنمیره؟
مگهنگفتعینبقیهنیست ؟
مگهنگفتتنهامنمیزاره؟
بابااینکهنهتنهارفت ؛ زخممبهمونزد
وتومیمونیُاعتمادیکهلهمیشه
میشکنه ؛ وتموممیشه .
" دُژَم "
یهکلمهیِفارسیِاصیله ؛ کهمتاسفانه
کاربردخودشُازدستداده .
یعنیکسیکه ، همزمان
خشمگینوُغمگینوُدلتنگه
ایندوروزانقدرسوراخسوراخکردندستمُ
تارگپیداکنن ؛ جایِسالمیرودستم
باقینمونده
- تامیلا -
ایندوروزانقدرسوراخسوراخکردندستمُ تارگپیداکنن ؛ جایِسالمیرودستم باقینمونده
شبخودراچگونهگذراندید ، اینگونه :
آدم ها هرگز عوض نمیشوند
فقط دلتنگ میشوند
برمیگردند
و دوباره از نو با همان عادتها دوستی میکنند ..
آدمها برمیگردند
نه برای اینکه قدر و قیمتت را فهمیدهاند
برمیگردند
چون دیواری کوتاه تر از تو پیدا نکردهاند
یادت باشد ، دلخوش نکنی به این برگشتنها
آدمها عوض نمیشوند