آهوها باز میگَردند.
غمم رو برات کلمه میکنم. انقدر ذهنم پر از صداها و گفتههای مختلفه که نمیتونم با صدای بلند از روی یه
فیزیک سر منهم چنین بلایی میاره. برام نمودار سرعت-زمان سگ رو بکش تا در ادامهی ناتوانی همراهیت کنم.
آهوها باز میگَردند.
فیزیک سر منهم چنین بلایی میاره. برام نمودار سرعت-زمان سگ رو بکش تا در ادامهی ناتوانی همراهیت کنم.
من فیزیکم خوب نیست امّا میتونم تو سرسره سواریِ نمودارهای دلتاها، همراهیتون کنم. بعد هم چندتا آیپی میزبان بسازیم تا میزبان غصههامون بشه.
آهوها باز میگَردند.
من فیزیکم خوب نیست امّا میتونم تو سرسره سواریِ نمودارهای دلتاها، همراهیتون کنم. بعد هم چندتا آیپ
فرقی نداره فیزیکت خوب باشه، یا نباشه. فرقی نداره توان معادله حرکتش چقدر باشه، باور کن. حتی فرقی نداره یکنواخت باشه، یا شتاب دار، شتابش ثابت باشه، یا نباشه.اصلاً اینها مهم نیست. بههرحال آدمی که پای موندن نداشته باشه، پای رفتن داره. ترکت میکنه. حالا تو هی سرعت متوسط و سرعت لحظهایش رو حساب کن. هی شتاب رو از شیب نمودار بهدست بیار، تغیری ایجاد نمیکنه. رفت آقا، رفت. تموم شد.
هدایت شده از روزها در راه
بارها به خودش گفته بود نرود دنبال آهوی رمیده.
اما چه فایده، رفته بود، رنجیده چشم به راه مانده بود و دل برگشتن نداشت.
آهوها باز میگَردند.
گفتا که نیست چند تن آدمی، که بینند به یکآن به چَشم رویاییو خوابیو سرابی. گفتم که امّا ما دویدیم سوی سراب و با خویش چنین گفتیم؛ چَشم من گر به خواب اندر باشد، دیگری دو چشمی گشوده دارد حتماً! و اگر من از تشنگی، آب را در هیئتِ وهم میبینم، دیگری هست که حقیقت را از هالهی غبار بازشناساند! لیک همگی خواب بودیم؛ یکآن، یکزمان، یکلحظه، با لبانی که به غایت تشنه بود و ترکترک. هنگامی که چشم گشودیم، دیگر نه آبی مانده بود و نه رمقی برای تشخیصِ دریا از آسمان.
«آیا تو نیز آب را میبینی؟»
«نه، بَل، منهم تشنهام اخوی!»
آهوها باز میگَردند.
امروز گلدانِ گل مریمی شکست، بیجهت، بیدلیل. یادم است گل عاشق خاک شده بود. میدانی؟ خاک زیاد بود و
هر خاکی، وطن نیست و هر موندنی، زندگی نیست.