eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
566 دنبال‌کننده
64 عکس
21 ویدیو
0 فایل
🦌`🪽 کلاغ به خانه نرسیده مرد، بال پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
/ بال‌ها به خانه باز می‌گردند ؟ لحظاتِ بی‌شماری‌ست که جای بال‌های خالی‌ام، بر قوس ستون فقراتم، تیر
مادر می‌گفت زمانی که طفلی بیش نبوده‌ام، در هنگامِ خواب دست‌هایم را از دو طرف باز می‌کردم؛ آن روزها گویی جای بال‌هایم را اندازه می‌گرفتم برای چنین روزهای تیره‌ای، بهرِ خاطراتِ زمینی‌شدن. من به پرندگان حسرت نمی‌ورزم پدر جان، گوش می‌دهی؟ انقدر به من مگو دست از خیره نگاه کردنشان بکشم. من به پرندگان حسادت نمی‌کنم به خاطر آن‌که بال دارند، نه. به آن‌ها رشک دارم پدر جان، رشک دارم به خاطر آن‌که هیچ‌کس از آن‌ها نخواسته است ثابت کنند زمانی بال داشته‌اند. گویی تو نیز بال داشته‌ای پدر جان. مادر نیز، خاله فریبا و مادربزرگ زهرا نیز هم. خاله فریبا هنوز گاهی شانه‌هایش را می‌مالد؛ می‌گوید از کارِ خانه است. من امّا نجوایِ گریه‌ی بال‌های بلندش را از میان صفحات دفترچه‌اش می‌شنوم. آخِر در دفترش، سهراب سپهری مدام می‌خواند "چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید." بال‌های خاله فریبا، یقین دارم از جنس باران بوده‌اند پدر جان، چون بسیار می‌گرید. گویی همه بال داشته‌اند. می‌شنوید؟ شما... شما جنازهٔ بال‌هایتان را دارید؟ به‌نظرتان بهتر نیست یک نمایشگاهِ بال‌های گم‌شده برپا کنیم پدر جان؟ شاید تمام عمر، این دردِ میان دو کتف، نه ز بیماری بوده و نه خستگی؛ شاید جای خالیِ چیزی‌ست که به‌انتظار بازگشتش خورشید را به پشت کوه‌ها بالا کشانده‌ایم و چشم گشوده‌ایم پدر... بال‌ها به خانه باز نمی‌گردند پدر جان ؟
آهوها باز می‌گَردند.
مادر می‌گفت زمانی که طفلی بیش نبوده‌ام، در هنگامِ خواب دست‌هایم را از دو طرف باز می‌کردم؛ آن روزها گ
آه پدر جان، گوش کن، برای نمایشگاه، برچسبی هم زیر بال‌های تو می‌گذاریم که "متعلق به مردی که در تمام عمرش، آسمان را انکار کرد تا فرزندانش کمتر دلتنگ شوند." آه به‌راستی فراموش کردم! گمانم از مردم بخواهم با کفش نیز وارد نشوند؛ این‌جا زمین، مالامالِ بقایای پرهایی‌ست از بال‌هایی که زیر اقدام و نیشِ خزندگان دفن شده‌اند. پدر! پدر جان! تو نیز گه‌گاهی در خواب دست‌هایت را از هم باز می‌کنی؟ یا تنها منم که هنوز نمی‌دانم با این دو جای خالی چه کنم؟ آخ...آخ پدر جان! چه کسی گفته است مرده‌ها تنها زیر خاک می‌مانند؟ من هر روز جنازه‌ی بال‌هایم را بر شانه‌هایم حمل می‌کنم.
ماهیِ دریادیده، حتی اگر تا ابد در تنگ بماند، خوابش را یقیناً با مختصاتِ دریا می‌بیند.
خب آخِر عالی‌جناب، گمان نمی‌کنم استیلای محض بر دیگری، صرفاً ارضای میل به قدرت باشد؛ لابد در آن نوعی تفرعنِ متافیزیکی نهفته است؛ توهّمِ خدایی‌کردن در جهانی که حتی از آفرینشِ یک پشه نیز عاجزید.
جسارتاً، عالی‌جناب، این حجم از خودشیفتگی را چگونه در کالبدی واحد جای داده‌اید؟ آیا برای چنین استعلای کاذبی، محدودیت‌های فیزیولوژیک قائل نیستید؟
آهوها باز می‌گَردند.
ماهیِ دریادیده، حتی اگر تا ابد در تنگ بماند، خوابش را یقیناً با مختصاتِ دریا می‌بیند.
در کُل، طفلک ماهی‌ای که از نخست در تنگ متولد شد؛ نه دریایی به خاطر می‌آورد، نه فقدانی را به رسمیت می‌شناسد. چه آسان می‌توان جهانی را از کسی دریغ کرد، اگر پیش از آن‌که نامی بر جهان بگذارد، مرزهایش را به او آموخته باشی.
آهوهای ماه‌پیشونیِ من. تا برسیم به لونه‌ی خفاش‌ها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمه‌ای بگید و من نیز جمله‌ای بسازم از اون و تقدیمش کنم به محضرتون.
آهوها باز می‌گَردند.
آهوهای ماه‌پیشونیِ من. تا برسیم به لونه‌ی خفاش‌ها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمه‌ای بگید و من نیز
درود حکیم! درود بر شما. چیستی درد را پرسیدید ز من، نمی‌دانم تا به‌حال دچار شده‌اید؟ نه نه... لحظه‌ای بنشینید تا در محضرتان کلامی از دردی جاری سازم. به تازگی، چَشمانم تار می‌بیند. گوشه‌های کُتب نیز، همگی پاره‌پاره‌اند. به‌خدا قسم حکیم! چَشمانم به در خشک شدند. فرق بسیاری‌ست بین دل‌نگرانی و انتظار. باور بفرمایید عالی‌جناب! فرق فاحشی‌ست. انتظار شب‌ها با نوک انگشتانش، چون دزد نیمه‌شب، به خوابت می‌زند. اما نگرانی... آه حکیم! مرگ متداول است. سپس، به خود می‌آیی و می‌بینی چنان خسته‌ای که فرهاد هنگام کندن کوه، نباشد. نمی‌دانم حکیم... نمی‌دانم این دل‌نگرانی فرزند کدامین اندوهی‌ست که چون سرطان به زندگی‌ام زده؟ شما می‌دانید؟ اندوه، از من آدمی ساخته که حتی در خوشی‌ها نیز دنبالِ جای خالیِ چیزی می‌گردد. اندوهگینم، اما نه آن‌قدر که گریه کنم؛ خسته‌ام، اما نه آن‌قدر که بخوابم؛ دل‌نگرانم، اما نمی‌دانم هنوز برای چه کسی. برای... برای خودم نگرانم؟ دستم به دامنتان. چار‌ه‌ام کنید ای‌حکیم! چاره‌ام کن...
آهوها باز می‌گَردند.
درود حکیم! درود بر شما. چیستی درد را پرسیدید ز من، نمی‌دانم تا به‌حال دچار شده‌اید؟ نه نه... لحظه‌ای
حکیم! حکیم جان! چه کنم با این دل که نه خبرِ بد را تاب می‌آورد و نه از خبرِ خوش آسوده می‌شود؟
آهوها باز می‌گَردند.
آهوهای ماه‌پیشونیِ من. تا برسیم به لونه‌ی خفاش‌ها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمه‌ای بگید و من نیز
این آدمیان چند صباحی‌ست از خسوف می‌گویند. پناه بر خدا! مگر بینا نیستند اینان؟ مگر نیست که کلان‌وقتی‌ست ماه‌گرفتگی به‌جان ما فتاده؟ به‌خدا قسم، از هنگامی که ستاره‌ها را چیدی و با بی‌رحمی تمان، شتاره قظبی‌ام را کشت، ماه نیز غصه‌هایم را لحظه‌ای از من دور نساخت. مگر نبود که ماه، امانت‌دار غم‌ها و رازدارِ اشک‌های شبانه بود؟ حالا چرا ستاره قطبی‌ام را بردی؟ می‌خواستی خودم را گم کنم؟! عجب لاکرداری بودی... یکی به این آدمیان بگوید ساکت شوند، آرامش شب را خراش ندهند و انتظارم را برهم نریزند، من منتظر بیرون آمدن ماهم از پشت تاریکی نشسته‌ام. چرا تا تو رفتی، همه‌چیز مرا وداع گفت؟ ستاره‌ی قطبی‌ام را کُشتی و مرا میانِ چهار جهتِ بی‌جهت رها کردی که هرجهت به خسوف می‌رسید. آسمان پس از تو، از هر سو شمال می‌شود و من نمی‌دانم به کدام سمت باید پیدا شوم.
هنگامی که چُنان کلمات تیزی را به قلبم روانه کردی، چیزی در من منقبض مانده است؛ گویی جانم دیگر به وسعتِ پیشینِ خویش بازنمی‌گردد. گویی کوچک شده‌ام، انگار... انگار دلم در هم پیچیده و چیزی در آن به انقباض دچار شده. از این حجمِ از انقباضِ جان به ستوه آمده‌ام؛ دلم هوای اندکی انبساط، اندکی بی‌خبری دارد. برخی مرگ‌ها گویی، با انقباضی آهسته شکل می‌گیرند. جهان پس از تو در من منقبض شد؛ خیابان‌ها کوتاه‌تر، آسمان کم‌وسعت‌تر و پنجره‌ها از تماشای دوردست ناتوان‌تر شدند... من... من ناتوان شدم. من پاهایم منقبض شده‌اند، می‌خزم و دستانم منقبض شده‌اند، جانم منقبض شده‌است. جانم. می‌شنوی عزیزم؟ نکند کم‌کم کلماتم نیز به انقباض دچار گردند؟
آهوها باز می‌گَردند.
آهوهای ماه‌پیشونیِ من. تا برسیم به لونه‌ی خفاش‌ها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمه‌ای بگید و من نیز
از بس روزگارمان بر یک مدار چرخیده، گمان می‌کنم زمین نیز از تکرارِ خویش به ملال افتاده است. ببین رویا! تو منصف باش و خودت را جای زمین بگذار، انصافاً جانت به لب‌هایت نمی‌آید از این‌همه ساعاتِ ملال‌آور؟ خشکی، خون، گرسنگی، ظلم. خشکی، خون، گرسنگی، ظلم. می‌بینی؟ سرت درد نگرفت؟ به‌خدا قسم که من سرگیجه گرفتم. می‌گویم‌ها! به‌نظرت زمین بهر همین نیست که چنان در آسمان، به سماع می‌پردازد؟! می‌خواهد گیج شود، دور شود، فراموش کند این ملال را... شاید_شاید زمین دارد خودش را از شرّ منظره‌ای که هر روز به تماشایش محکوم است، می‌رهاند. آخر مگر می‌شود هر روز شاهدِ فرو افتادنِ آدمیان بود و باز هم بر مدارِ خویش، آرام ماند؟ طفلک زمین رویا، طفلک زمین.